خانه » تاریخچه و داستان بازی ها
Call of Duty، یا به قول قدیمیهای حوزه گیم که تاکید زیادی روی ترجمهی اسم بازیها به فارسی داشتند، ندای وظیفه، سری بازیای است که پیوند بسیار قویای با دنیای گیم دارد. از سال ۲۰۰۳ تا الان، تقریبا هر ساله یک نسخه از این سری دوست داشتنی منتشر شده است. این بار در بخش تاریخچه و داستان بازیهای دنیای بازی داستان سری بازی Call of Duty و نبردهای هیجانانگیز آن را برای شما تعریف میکنیم.
دوست داشتنی، محبوب، فراگیر، هیچکدام از این کلمات نمیتوانند محبوبیت و مقبولیت این سری را بین همهی مردم و نه فقط گیمرها توصیف کند. سری بازیای که طبق آمارها تا چند سال پیش حدود ۳۰ میلیارد ساعت بازی شده بود. این سابقهی زیاد و پرفراز و نشیب باعث میشود که گیمرها از داستان نسخههای زیادی اطلاعی نداشته باشند. سری بلک آپس به تنهایی ۷ عنوان داستانی دارد. قبول دارم، همهشان شاهکار نیستند، اما نسل جوان باید بداند که از یک عنوان Call of Duty چه انتظاری داشته باشد.
نکته: سری ندای وظیفه به چند زیرشاخه تقسیم میشود که هرکدام داستان اشخاص خاصی را در بازههای زمانی خاصی روایت میکنند. این سری ها به صورت درهم برهم منتشر شدهاند، به عنوان مثال نسخهی اول سری بلک اپس بین نسخهی دوم و سوم Modern Warfare منتشر شدهاند. در این سلسله مطالب برای جلوگیری از سردرگمی خواننده، ابتدا داستان نسخههایی که در جنگ جهانی دوم رخ میدهند را روایت میکنیم و پس از آن به سراغ نسخههای دنبالهدار میرویم.
Call of Duty از همان ابتدا تمرکزش بر روی ارائهی تجربهای نزدیک به جنگ گذاشته بود. نسخههایی که روایتگر داستانهای جنگ جهانی دوم هستند هیچ ارتباط داستانی خاصی به یکدیگر ندارند. قهرمانان این بازیها سربازهای معمولیای هستند که هرکدام در ارتشها و نبردهای مختلفی جانفشانی کردهاند.
بازی اول از این مجموعه از 3 بخش داستانی متفاوت تشکیل شده. در اولین قسمت شما در نقش سرباز مارتین، عضو هنگ ۵۰۶ چترباز همراه میشوید. اولین ماموریت نزدیک نیمهشب ۵ ژوئن ۱۹۴۴ و همزمان با عملیات چتربازها برای آغاز تهاجم نورماندی رخ میدهد. ماموریت از جایی آغاز میشود که مارتین در خارج از شهر سن مر اگلیز فرود میآید تا بهعنوان راهیاب، محل فرود نیروهای دیگر را علامتگذاری کند. اما چتربازها پراکنده فرود میآیند و مارتین در واحدی ترکیبی از چندین گروه مختلف قرار میگیرد. این واحد مختلط مزرعههای اطراف را از نیروهای آلمانی پاکسازی میکند.
در ماموریت بعدی، گروه برای تصرف سن مر اگلیز با نیروهای دشمن وارد درگیری میشود. آنها چندین تانک ضدهوایی را نیز از کار میاندازند. این مرحله حاوی یک ایستراگ جالب توجه هم هست. شما در این ماموریت یک چترباز را مشاهده میکنید که از برج کلیسا آویزان شده. این صحنه به جان استیل، سربازی که در جنگ جهانی دوم دچار همین سانحه شد و نزدیک به دو ساعت خود را مرده وانمود کرد اشاره میکند.
ماموریت سوم زمانی آغاز میشود که گروه تا سپیدهدم شهر را حفظ کردهاند، اما ناگهان با آتش خمپاره، پیادهنظام و یک تانک آلمانی مورد حمله قرار میگیرند. مارتین باید از کلیسا یک ضد تانک برداشته و تانک را نابود کند. سپس او و چند نفر دیگر باید از سمت شمال روستا دفاع کرده و یک تانک دیگر را از بین ببرند. بعد از آن نیروها به سراغ خدمههای خمپارهی آلمانی میروند. کاپیتان «فولی» متوجه میشود که باید به ستاد تیپ اطلاع دهد که به نیروی کمکی نیاز دارد. او از مارتین، بههمراه «سرباز الدر» و «گروهبان مودی» میخواهد با یک ماشین از سن مر اگلیز به سن ماری دومون بروند.
مارتین، الدر و مودی در بزرگراه N۱۳ با مقاومت شدید روبهرو میشوند، اما تا زمانی که ماشینشان با شلیک یک تانک از کار میافتد به رانندگی ادامه میدهند. سپس به یک گاراژ میروند تا یک وسیلهی دیگر را برای خود تصاحب کنند. آنها در این کار موفق میشوند و در نهایت به ستاد تیپ میرسند.
مارتین و چند نفر دیگر به عمارت برکور مانور حمله میکنند تا توپخانهی آلمانی را نابود کنند؛ توپخانهای که پیشروی نیروها در ساحل یوتا را مختل کرده است. پس از این ماموریت مشخص میشود که واحد مارتین بهدلیل عملکرد عالی برای ماموریتهای ویژه در پشت خطوط دشمن از لشکر ۱۰۱ هوابرد جدا میشود.
در ۷ اوت، مارتین و واحدش به یک قلعه در آلپ باواریا حمله میکنند تا دو افسر بریتانیایی «کاپیتان پرایس و سرهنگ اینگرام» را نجات دهند و نقشهها و اسناد را به دست آورند. اما مشخص میشود اینگرام به مکان دیگری منتقل شده است.
ماموریت بعدی آنها در ۱۸ سپتامبر، شامل آزاد کردن سرهنگ اینگرام از اردوگاه اسرا، Dulag IIIA در نزدیکی اشتراسهوف اتریش است «که در آن زمان بخشی از آلمان محسوب میشد». این مرحله زماندار است و بازیکن باید ظرف ده دقیقه افسر را آزاد کند و قبل از رسیدن نیروهای کمکی آلمان، به کامیون فرار بازگردد.
در آخرین ماموریت، واحد سرباز مارتین در ۱۵ ژانویه ۱۹۴۵ در شمالشرق باستون، بلژیک قرار دارد. آنها دو سنگر را پاکسازی کرده و اسناد داخل آنها را جمعآوری میکنند. پس از گرفتن اسناد، دو تانک از بالای تپه به همراه تعداد زیادی سرباز ظاهر میشوند . بازیکن باید با استفاده از توپهای فلاک ۸۸ و پانزر فاوستها تانکها را نابود کند. پس از پایان درگیری، کمپین آمریکایی با تبریک فولی به مارتین تمام میشود.
اولین ماموریت کمپین بریتانیا با «سرجوخه ایوانز» و واحدی از «هنگ 2nd Oxford and Bucks» از لشکر ششم هوابرد آغاز میشود که در عملیات Tonga شرکت میکنند. درست بعد از نیمهشب ۶ ژوئن ۱۹۴۴، واحد با گلایدرهای Horsa در کنار کانال Caen نزدیک پل Pegasus در بنوویل فرود میآید. آنها پل را تصرف کرده و از آن در برابر نیروهای آلمانی دفاع میکنند. «کاپیتان پرایس در این عملیات و چند ماموریت دیگر بهعنوان فرمانده حضور دارد، هرچند بیشتر آن ماموریتها قبل از اسارت او رخ میدهند.»
در ماموریت بعدی، درست پس از ظهر همان روز، واحد باید پل را در برابر ضدحمله آلمانیها حفظ کند. آنها پل را نگه میدارند تا نیروهای کمکی از «هفتمین گردان چترباز» برسند.
ماموریت سوم، در ۲ سپتامبر، ایوانز را نشان میدهد که حالا تنها کار میکند و عضو نیروهای SAS شده است. او در نزدیکی سد ادر دام فرود میآید و توپهای ضدهوایی محافظ آن را نابود میکند. در عملیات Chastise در ماه مه سال قبل، اسکادران ۶۱۷ نیروی هوایی سلطنتی با «بمبهای جهنده» سد را تخریب کرده بود، اما آلمانیها دوباره آن را ساختهاند. «سازمان عملیات ویژه بریتانیا» میخواهد آن را دوباره نابود کند تا تولید آلمان در دره رور مختل شود. ایوانز همچنین ژنراتورهای برق را نابود میکند تا اگر سد توسط بمبها از بین نرفت، همچنان آسیب جدی ببیند. او با کامیونی آلمانی ،که کاپیتان پرایس و سرجنت واترز آن را گرفتهاند، فرار میکند.
در ادامه، در حالی که قهرمانان ما از گشتهای موتوری دشمن فرار میکنند به سمت یک پایگاه هوایی میروند. پانزر فاوستهایی که داخل کامیون پیدا میشود میتواند برای نابود کردن خودروهای دشمن استفاده شود. وقتی به پایگاه هوایی میرسند، ایوانز باید چندین هواپیمای شیرجهزن Stuka را سرنگون کند. سپس آنها با یک هواپیما فرار میکنند.
در ۲۷ اکتبر، این سه نفر به رزمناو آلمانی Tirpitz در نزدیکی ترومسو، نروژ نفوذ میکنند. ایوانز و کاپیتان پرایس با استفاده از مدارک جعلی و تغییر قیافه سوار کشتی میشوند. ایوانز مواد منفجره کار میگذارد، لاگهای گشتزنی کشتی و اسناد مربوط به تحرکات ناوگان کریگسمارینه (نیروی دریایی آلمان) را برمیدارد و به قایق برمیگردد. اما کاپیتان پرایس کشته شده است.
در ماموریت پایانی، واحد سرجوخه ایوانز در ۲ فوریه ۱۹۴۵ در نزدیکی بورگشتاینفورت آلمان است. واحد مأموریت دارد چندین موشک متحرک V-2 را نابود کند. وقتی به محل میرسند، متوجه میشوند مواد منفجره کافی برای تخریب کامل آنها ندارند. در نتیجه ایوانز باید موشکها را سوختگیری کند تا بخار سوخت باعث افزایش شدت انفجار شود و آنها را عملاً نابود کند. سپس باید از میان سنگرهای اطراف موشکها عبور کرده و خودشان را به محل خروج برسانند.
اولین ماموریت کمپین شوروی در نبرد استالینگراد و در ۱۸ سپتامبر ۱۹۴۲ رخ میدهد. «سرباز الکسی ورونین» روی یکی از قایقهایی است که سربازان شوروی را از رود ولگا عبور میدهد؛ بسیاری از این قایقها در مسیر توسط توپخانه آلمان یا هواپیماهای لوفتوافه نابود میشوند. بعد از رسیدن به ساحل، ورونین بدون سلاح است و باید از آتش دشمن فرار کند و یک تکتیرانداز باتجربه را پیدا کند. در نهایت توپخانه شوروی مسلسلهای آلمانی را نابود میکند و ورونین و بقیه میتوانند وارد میدان رد اسکوئر شوند.
ماموریت دوم در رد اسکوئر آغاز میشود؛ جایی که بسیاری از سربازان عقبنشینیکننده شوروی توسط نیروهای خودی کشته میشوند. ورونین به تصرف میدان کمک میکند؛ میدانی که دو تانک و چند مسلسل از آن دفاع میکنند. او با یک سرباز دیگر میدان را دور زده، وارد ساختمانی مشرف به خطوط آلمانی میشود و یک تفنگ اسنایپر پیدا میکند. پس از کشتن افسران آلمانی که درخواست نیروی کمکی میکردند، توپخانه شوروی تانکها را نابود میکند. واحد پس از این اتفاق از میان خیابانهای ویرانشده به ایستگاه قطار پیشروی میکند.
در ماموریت بعدی، ورونین از ایستگاه قطار و بخشهایی از شهر عبور میکند تا به «سرهنگ زوبوف» از لشکر ۱۳ گارد برسد. پس از این مأموریت، ورونین به درجه «سرجوخه» ارتقا مییابد. در ۹ نوامبر، ورونین برای دور زدن تکتیراندازها از فاضلاب عبور میکند و به یک ساختمان مسکونی که بهتازگی توسط آلمانیها تصرف شده میرسد.
ماموریت بعدی تحت فرمان «سرجنت پاولوف» انجام میشود. آنها باید یک ساختمان مسکونی را تصرف و از آن دفاع کنند. ابتدا ورونین نقش ضدتکتیرانداز را دارد و یکی از سربازان آتش دشمن را بهسمت خود جلب میکند. سپس واحد پاولوف ساختمان را پاکسازی کرده و در برابر ضدحمله آلمانیها دفاع میکنند.
در ۱۷ ژانویه ۱۹۴۵ ورونین که حالا «سرجنت» شده و عضو لشکر ۱۵۰ تفنگدار از ارتش سوم شوک است، به تصرف یک مرکز تعمیر قطار در ورشو در جریان عملیات ویستولا اودر کمک میکند. بلافاصله پس از تصرف مرکز تعمیر ، واحد باید از میان کارخانهها عبور کند تا با ارتش چهارم تانک گارد تجدید گروه کند. بهدلیل کمبود سربازان باتجربه، در ۲۶ ژانویه، ورونین مجبور میشود که یک تانک T-34-85 را برای ارتش دوم تانک گارد فرماندهی کند. او همراه تانکهای دیگر بهسمت شهری نزدیک رود اودر پیشروی میکند.
در آخرین ماموریت، ۳۰ آوریل ۱۹۴۵، ورونین دوباره به لشکر ۱۵۰ بازگردانده میشود. واحد او در برلین میجنگد تا به ساختمان رایشستاگ برسد و در نهایت «پرچم پیروزی» را بر فراز آن برافراشته میکنند.
داستان نسخهی دوم از سری همانند نسخهی اول در میان نبردهای مهم جنگ جهانی دوم روایت میشود. در این بازی نیز کمپین ما به ۳ قسمت شوروی، بریتانیا و آمریکا تقسیم میشود.
بازی در مسکو آغاز میشود؛ جایی که سرباز وظیفه واسیلی ایوانوویچ کوزلوف همراه با همرزمانش در لشکر ۱۳ تفنگداران گارد، تحت آموزش کمیسر لتلف قرار دارد. آموزش آنان زمانی مختل میشود که نیروهای آلمانی حمله میکنند و سربازان شوروی مجبور میشوند مهاجمان را از میان بردارند و یک خودروی راکتی پانزرورفر را منهدم کنند.
پس از این اتفاق، نیروها تحت فرماندهی ستوان لئونوف به استالینگراد منتقل میشوند. آنها با نیروهای بیشتری از ارتش آلمان درگیر شده و ستاد میدانی دشمن را نابود میکنند. پس از این عملیات، لشکر ماموریت میگیرد که به تعمیر خطوط تلفن بپردازد. مقاومت سنگینی مقابل آنها قرار میگیرد، از جمله سه تانک ، اما در نهایت هر سه تانک منهدم شده و خط تلفن بازسازی میشود.
در ادامه، ماموریت بازپسگیری چندین موقعیت مهم دشمن در اطراف ایستگاه قطار به آنان محول میشود. یک حملهی تمامعیار ترتیب داده میشود و همزمان تیمی که کوزلوف نیز در آن حضور دارد، از طریق یک خط لولهی بلااستفاده به داخل منطقه نفوذ میکند. نیروهای شوروی ایستگاه قطار را تصرف میکنند، اما آلمانیها ضدحملهای سنگین انجام میدهند. پس از دفع این ضدحمله، سربازان از محدودهی ایستگاه خارج شده و برای پاکسازی کامل موقعیتهای باقیمانده دشمن پیشروی میکنند. آنها آخرین تانک را از بین میبرند و تمامی واحدهای آلمانی اطراف ایستگاه را نابود میکنند.
در پی این موفقیت، نیروهای شوروی بهفرماندهی ستوان دمیتری ولسکی عملیات حمله به مرکز شهر استالینگراد را آغاز میکنند. ابتدا ساختمانهای مسکونی را از حضور نیروهای آلمانی پاکسازی کرده و سپس با یک تانک روبهرو میشوند که سریعا آن را منهدم میکنند. کوزلوف با یک مسلسل پوشش آتش برای نیروهایش فراهم میکند تا آنها بتوانند یک انبار مهمات دشمن را نابود کنند. کمی بعد، آنان یک تانک دیگر را نیز از بین برده و بازماندههای نیروهای آلمانی را حذف میکنند.
در مرحلهی نهایی، ماموریت بازپسگیری ساختمان شهرداری آغاز میشود؛ عملیاتی که با مقاومت شدید آلمانیها همراه است. با وجود این، نیروهای شوروی ساختمان را تصرف میکنند، اما آلمانیها ضدحملهی دیگری ترتیب میدهند. کوزلوف اینبار از داخل ساختمانها پشتیبانی تکتیراندازی ارائه میدهد و نیروهای دشمن را عقب میزند. با شکست این حمله، آلمانیها از منطقه عقبنشینی میکنند و سربازان شوروی پیروزی خود را جشن میگیرند.
نیروهای لشکر ۷ زرهی، شامل گروهبان جان دیویس، سروان پرایس و سرباز مکگرگور، حملهای را به یک انبار مهمات آلمانی در شمال مصر، نزدیک العلمین، آغاز میکنند. برای رسیدن به انبار، باید از میان سنگرهای دشمن عبور کرده و پناهگاههای مستحکم آلمانیها را پاکسازی کنند. پس از ورود به محوطه، آنها مقادیر زیادی از ذخایر مهمات و بشکههای سوخت را منهدم میکنند. سپس آخرین سنگر دشمن را پاکسازی کرده و اسناد اطلاعاتی آلمانیها را به دست میآورند. پس از خروج از سنگر، نیروها آماده حرکت به سوی شهری نزدیک میشوند؛ جایی که نیروهای متفقین با مقاومت شدید روبهرو شدهاند.
آنان با کامیون وارد شهر میشوند و با نیروهای دشمن درگیر میگردند. آلمانیها چندین ضدحمله انجام میدهند اما هر بار شکست میخورند. پس از آن تانکهای آلمانی وارد میدان میشوند و ماموریت شناسایی و علامتگذاری اهداف برای آتش توپخانه به گروهبان دیویس سپرده میشود. آتش توپخانه، تانکها را نابود میکند و آلمانیهای باقیمانده عقبنشینی میکنند.
اندکی بعد، تانکهای کراسیدر بریتانیایی برای تقویت نیروها وارد میشوند. پیادهنظام با استفاده از این تانکها بهعنوان پوشش، از دل بیابان پیش میرود، تونلها و پناهگاههای دشمن را پاکسازی میکند و خدمهی توپهای ضدهوایی فلاک را از میان برمیدارد. با پاکسازی آخرین پناهگاه، نیروها یک مرکز مخابرات آلمانی را تصرف میکنند تا پایان عملیات را به مقر فرماندهی گزارش دهند.
پس از عملیات العلمین، لشکر ۷ زرهی به سوی الدابه در مصر حرکت میکند. آنان با کامیون وارد شهر میشوند اما در مسیر هدف حملهی هواپیماهای آلمانی قرار میگیرند. لشکر در داخل شهر با مقاومت سنگین مواجه شده و چندین موضع تیربار دشمن را منهدم میکند. در ادامه، چندین خدمهی توپهای فلاک را از بین برده و با استفاده از یک رادیوی آلمانی درخواست پشتیبانی هوایی میکنند. سپس نبرد را ادامه داده و با تصرف اطلاعات دشمن، پیروزی خود را جشن میگیرند.
در سال ۱۹۴۳، فرمانده تانک دیوید ولش از لشکر ۷ زرهی در لیبی مستقر است. نیروهای شرکتهای فاکس و بیکر از میان بیابان، صخرهها و روستاها پیشروی میکنند. آنان تعداد زیادی تانک پانزر آلمانی، توپهای فلاک ۸۸ و نیروهای پیاده دشمن را نابود کرده و خود کمترین تلفات را متحمل میشوند.
در توژان تونس، گروهبان دیویس، سروان پرایس و سرباز مکگرگور در یک ساختمان زیر آتش خودروهای زرهی دشمن گیر میافتند. آنها از پشت ساختمان خارج شده و هر نیروی آلمانی را که سر راهشان باشد از میان برمیدارند. برای فرار، یک خودروی زرهی را تصاحب میکنند؛ مکگرگور رانندگی میکند و دیویس مسئول تیربار میشود. در مسیر با تانکها، کامیونهای نیروبر و سلاحهای پانزرشرِک روبهرو میشوند. در نهایت خودرو از کار میافتد و سه نفر به نیروهای لشکر ۷ میپیوندند و با یک کامیون نظامی شهر را ترک میکنند.
روز بعد با نیروی کمکی شامل تانکهای کراسیدر به توژان بازمیگردند. یکی از تانکهایشان سریعا نابود میشود و آنان در نبردی سنگین پیشروی میکنند. با تانکها و تیربارهای آلمانی درگیر شده، چندین خدمهی فلاک را نابود کرده و بهسمت مسجدی که در اختیار دشمن است پیشروی میکنند. پس از تصرف مسجد، آلمانیها ضدحملهای ضعیف ترتیب میدهند، اما با رسیدن تانکهای کمکی بریتانیا سرکوب میشوند.
سه هفته بعد، نیروهای لشکر ۷ به ماتاماتا در تونس حمله میکنند. ورود آنان با کامیون است، اما خودرو واژگون شده و مجبور میشوند پیاده ادامه دهند. آلمانیها از جمله یگانهای مجهز به پانزرشرک به آنان کمین میزنند، اما نیروهای بریتانیایی پیشروی کرده و دشمن را نابود میکنند. مقابله با مقاومت گسترده ادامه مییابد و جنگندههای آلمانی حملات هوایی نزدیک انجام میدهند.
درخواست پشتیبانی زرهی و پیادهنظام بهسرعت بینتیجه میماند. آنان با مواضع متعدد تیربار و یک نفربر نیمهزرهی درگیر میشوند. پس از رسیدن تانکهای کمکی بریتانیا، نفربر عقبنشینی میکند، اما تانک بریتانیایی بهسرعت منهدم میشود. سربازان پیشروی کرده و باقیماندهی نیروهای دشمن را پاکسازی میکنند. سپس دیویس یک توپ فلوکویرلینگ را به کنترل گرفته و چندین جنگندهی آلمانی را سرنگون میکند. پس از آن منطقه را برای یافتن اسناد اطلاعاتی جستوجو کرده و آماده حرکت میشوند.
یک سال پس از ماتاماتا، لشکر ۷ زرهی در فرانسه مستقر است. ماموریت جدید آنان نجات اسیران جنگی آمریکایی در بلو است. آنان ابتدا از میان یک باغ و سپس وارد شهر میشوند و با مقاومت آلمانیها درگیر میشوند. زیر آتش شدید خمپاره قرار گرفته و برای نابودی خدمهی خمپارهاندازها پیشروی میکنند. پس از یافتن اسرا، دو سرباز آلمانی را نیز به اسارت میگیرند. با توجه به نبود وسیلهی انتقال، سروان پرایس دیویس و مکگرگور را مأمور آوردن یک کامیون آلمانی میکند. در مسیر با مقاومت شدید مواجه میشوند، از جمله یک تانک تایگر که دیویس با سلاح پانزرشرک نابودش میکند. کامیون را به محل اسرا رسانده و آنان را سوار میکنند.
پس از نجات اسرا، نیروهای لشکر ۷ به سوی کان پیشروی میکنند و وارد شهر آنهتوویل میشوند. ماموریت آنها تامین امنیت یک چهارراه کلیدی برای عبور کاروان است. در این مسیر یک تانک تایگر دیگر ظاهر میشود اما دیویس آن را از بین میبرد. آنان با پاکسازی خانهها، تیربارها و نفربرهای دشمن چهارراه را تثبیت میکنند. آلمانیها ضدحملهای سنگین انجام میدهند و بهنظر میرسد تانکهایشان در آستانهی غلبه بر نیروهای بریتانیایی هستند، اما نیروی هوایی سلطنتی وارد شده و مقاومت دشمن را نابود میکند. سپس نیروها در چهارراه تجدید آرایش کرده و همراه با کاروان به سمت کان و شهر سنلوئه پیشروی میکنند.
در سنلوئه، آنان با مقاومت سنگین دشمن از جمله یک تانک تایگر روبهرو میشوند که چندین تانک شرمن را نابود میکند. با ادامهی نبرد، ساختمانها را پاکسازی کرده و یک خدمهی فلاک را از بین میبرند و نهایتا ستاد میدانی آلمانیها را تصرف میکنند.
در ادامه، لشکر ۷ زرهی به آمایه سور سویل فرانسه منتقل میشود و ماموریت تصرف یک ستاد میدانی دیگر را برعهده میگیرد. آنان زیر آتش شدید خمپاره وارد شهر ویرانشده شده و خدمهی خمپارهاندازها را از بین میبرند. سپس برای تصرف ستاد میدانی پیشروی میکنند موضعی که بهطور گسترده با نیروهای آلمانی و تیربارهای MG42 محافظت میشود.
با وجود مقاومت سنگین، ارتش بریتانیا ستاد را تصرف میکند اما بلافاصله با یک ضدحملهی گسترده روبهرو میشوند. درخواست پشتیبانی ارسال میشود اما گفته میشود زمان میبرد تا نیروها برسند. در این فاصله نیروهای لشکر ۷ باید از ستاد دفاع کنند. این ضدحمله شامل یک تانک و یک نفربر بود که دیویس هر دو را نابود میکند. در نهایت نیروهای کمکی میرسند و پرایس پیروزی گروه را تبریک میگوید.
سربازان گردان دوم رنجرها، از جمله گروهبان رندال، سرباز یکم بیل تیلور، سرباز مککلوسکی و سرباز بریبرن، در عملیات D-Day در ۶ ژوئن ۱۹۴۴ حضور دارند. مأموریت آنان یورش به پوانت دو هوک و خارج کردن توپهای ساحلی آلمان از خدمت است.
آنان با خودروهای آبیـخاکی به ساحل میرسند و در همان حملهی اولیه تلفات سنگینی میدهند. بازماندگان شروع به بالا رفتن از صخرهها میکنند تا به موضع توپخانه برسند، اما با رسیدن به بالا متوجه میشوند که توپها از جای اولیه منتقل شدهاند. رنجرها از میان سنگرها و پناهگاههای آلمانی، زیر آتش چندین موضع تیربار، تا رسیدن به یک روستا میجنگند. پس از پاکسازی روستا، جستوجو برای یافتن توپها آغاز میشود. گروهبان رندال و تیلور توپها را پیدا کرده و با نارنجکهای ترمیت آنها را از کار میاندازند.
پس از این کار، آنان مسیر خود را بهسوی روستا باز میکنند اما آلمانیها دوباره مسلح شدهاند. در نهایت سنگرها و باقیماندهی نیروهای آلمانی را پاکسازی کرده و آمادهی دفاع در برابر ضدحمله میشوند. ضدحمله بسیار سنگین است.حجم زیادی پیادهنظام و یک نفربر وارد میدان میشود. رنجرها تا پوانت دو هوک عقبنشینی میکنند و با نیروهای بیشتر و حتی یک تانک روبهرو میشوند. با نزدیک شدن آلمانیها، درخواست پشتیبانی هوایی ارسال میشود و تیلور با دود سبز موضع را علامتگذاری میکند. هواگردهای متفقین میرسند و نیروهای دشمن نابود میشوند.
در ماموریت بعدی داگ کمپانی مامور تصرف بومونتهاگ میشود. آنان از حاشیهی شهر وارد شده و چندین موضع تیربار را از بین میبرند و خدمهی یک توپ فلاک را نیز نابود میکنند. سپس از همان توپ برای انفجار سقف سیلوی یک مزرعه استفاده میکنند. جایی که احتمال حضور تکتیرانداز وجود دارد. آنان خانهها و ساختمانهای متعدد را پاکسازی کرده و پس از بیرون راندن آلمانیها، خود را برای ضدحمله آماده میکنند.
تیلور، مککلوسکی و بریبرن به بالای سیلو میروند تا تکتیراندازی کرده و درخواست نیرو کنند. با آغاز ضدحمله، تیلور چندین تیم خمپارهانداز و پیادهنظام دشمن را از میان برمیدارد. سپس تقویتهای آمریکایی شامل تانکهای شرمن وارد شده و باقیماندهی آلمانیها را پاک میکنند.
۴ ماه بعد، این بار مأموریت داگ کمپانی تصرف Hill 400 است؛ تپهای بلند با یک پناهگاه بزرگ آلمانی در نوک آن. پیشروی از شهر برگشتاین آغاز میشود که در دامنهی تپه قرار دارد. رنجرها خانههای متعدد را که پر از نیروهای آلمانی است پاکسازی میکنند و با تیربارها، یک نفربر و خمپارهاندازها درگیر میشوند. پس از نابودی تیم خمپاره، آنان کلیسا را پاکسازی کرده و آمادهی یورش به تپه میشوند.
به فرمان ستوان مایرز، یورش آغاز میشود و رنجرها زیر آتش سنگین تلفات زیادی میدهند. آنها سه پناهگاه مستحکم را از بین میبرند و سرانجام به پناهگاه اصلی در قله میرسند. مقاومت آلمانیها بسیار شدید است و شامل نفربرهای متعدد و حجم انبوهی از پیادهنظام. نهایتا رنجرها پناهگاه را تصرف میکنند و برای ضدحمله آماده میشوند.
تیلور تیمهای خمپارهانداز دشمن را از فاصلهی دور هدف قرار میدهد، اما پیادهنظام انبوه، نفربرهای بیشتر و دو تانک تایگر به همراه گلولهباران توپخانه وارد میدان میشوند. رنجرها در برابر موج حملات مقاومت میکنند تا زمانی که هواپیماهای P-51 میرسند و نیروهای آلمانی را نابود میکنند. پیروزی روی Hill 400 جشن گرفته میشود.
۳ ماه بعد از این اتفاقات داگ کمپانی ماموریت مییابد شهر والِندار را تصرف کرده و کنترل رود راین را در دست بگیرد. آنان رودخانه را با خودروهای آبیـخاکی رد میکنند اما طرف مقابل مینگذاری شده است؛ بنابراین مجبور میشوند پیاده وارد شهر شوند. چندین تیم فلاک را نابود کرده و سپس با دو تانک آلمانی مواجه میشوند که تیلور بهسرعت هر دو را از بین میبرد.
با پاکسازی شهر، رنجرها در قبرستان کوچکی گرد هم میآیند؛ جایی که سرهنگ بلیک منتظر آنان است. او پیروزی و تلاشهای داگ کمپانی را تبریک میگوید و سمت ستوانی را به گروهبان رندال پیشنهاد میدهد. رندال نیز تیلور را برای جانشینی خود بهعنوان گروهبان معرفی میکند.
بخش داستانی بازی بر اساس عملیات «شکستن محاصرهی نرماندی» طراحی شده است؛ عملیاتی که طی آن نیروهای بریتانیایی، کانادایی، آمریکایی، لهستانی و مقاومت فرانسه به سمت روستای شامبوا در فرانسه پیشروی کردند، منطقهای که به «گذرگاه فالز» نیز معروف است.
برخلاف بسیاری از بازیهای دیگر در مجموعهٔ Call of Duty، رویدادهای Call of Duty 3 در قالب یک کمپین واحد و پیوسته روایت میشوند. با این حال، بازیکن در طول بخش داستانی مدام بین چهار جبهه و چهار شخصیت متعلق به چهار کشور مختلف جابهجا میشود و هر بخش از داستان را از زاویهی دید آن نیروها تجربه میکند.
در ماموریتهای مربوط به نیروهای آمریکایی، بازیکن کنترل سرباز یکم «نیکولز» را بر عهده میگیرد. سربازی که بهتازگی وارد فرانسه شده و سپس به لشکر ۲۹ پیادهنظام منتقل میشود. او با اعضای گروه خود آشنا میشود: گروهبان «فرانک مککالین»، سرجوخه «مایک دیکسون» و سرباز «لروی هاکسلی». نیکولز و تیمش در عملیات تصرف شهر «سنلو» شرکت میکنند؛ جایی که با سرباز وظیفه «سالوادور گوتسو»، اپراتور رادیو، آشنا میشوند و او نیز به گروه میپیوندد.
پس از این مرحله، گروه به لشکر ۹۰ پیادهنظام ملحق میشود و برای تامین امنیت منطقه جنگلی «سنژرمن سورسوِو» اعزام میگردد؛ جایی که نبردهای سنگین در میان پرچینها جریان دارد. بهزودی لشکر ۹۰ حملهای را به شهر «ماین» انجام میدهد. در این عملیات، هاکسلی وظیفه دارد بمبهایی را که روی یک پل کار گذاشته شدهاند خنثی کند. پلی که تحت مراقبت شدید نیروهای پیادهنظام آلمانی قرار دارد. هاکسلی پیش از انجام وظیفه از ناحیه پا زخمی میشود و گروهبان مککالین با موفقیت بمبها را خنثی میکند، اما در همین فرآیند کشته میشود. پس از مرگ مککالین، دیکسون فرماندهی گروه را برعهده گرفته و به درجه گروهبانی ارتقا پیدا میکند.
در ادامه، ماموریت بعدی گروه پاکسازی جنگل «فوره دِ اِکوو» است تا گردان دوم بتواند از آن عبور کند. در این عملیات، نیکولز روی دو انبار تدارکات آلمانی مواد منفجره کار میگذارد و در پایان، آخرین مانع جادهای را با استفاده از خمپاره از میان برمیدارد. سپس گروه در تصرف شهری با چهارراهی راهبردی شرکت میکند. در مراحل پایانی حمله، دیکسون زخمی میشود اما جان سالم به در میبرد. گروه از طریق فاضلابها میانبر میزند، محل چهارراه را پیدا میکند و با کمک تانکهای شرمن آن را تصرف مینماید.
پس از آن، واحد بهمنظور دفاع از شهر «شامبوا» در برابر نیروهای محور که تلاش میکنند از «شکاف فاله» فرار کنند، اعزام میشود. گروه در یکی از جادهها با نیروهای آلمانی درگیر میشود و هاکسلی مأموریت پیدا میکند آر.پی.جی (بازوکا) بیاورد تا تانکهای دشمن را متوقف کنند. با افزایش فشار دشمن، گروه به موضعی پشتی عقبنشینی میکند.
در ادامه، آنها به منطقهای باز میرسند که شمار زیادی از نیروها و تانکهای آلمانی در سوی مقابل حضور دارند. زمانی که رادیوی گوتسو هدف قرار میگیرد و از کار میافتد، او با شلیک منور مواضع آلمانی را برای پشتیبانی هوایی علامتگذاری میکند؛ در حالیکه نیکولز از او حفاظت کرده و وظیفه دارد یک سنگر مسلسل MG42 را که روی گوتسو آتش گرفته، نابود کند.
در ادامهی عملیات، گوتسو از ناحیهی پا زخمی میشود. دیکسون به نیکولز دستور میدهد که او را پوشش دهد تا پایین برود و گوتسو را پیش از رسیدن پشتیبانی هوایی از کنار منورها دور کند. زمانی که دیکسون و نیکولز برای کمک به او میرسند، دیکسون گوتسو را بلند کرده و از تپه بالا میبرد تا او را به نقطهای نسبتاً امن منتقل کند.
هنگامی که دیکسون مشغول رسیدگی به زخم گوتسو است، از پشت هدف تیراندازی قرار میگیرد و چند لحظه بعد میمیرد.کمی بعد یک سرباز آمریکایی به گروه میرسد و اعلام میکند که آنها در سمت دیگر شهر مورد نیاز هستند. پس از مرگ دیکسون، گوتسو فرماندهی گروه را برعهده میگیرد. سپس یکی از سربازان آمریکایی برای رسیدن به یک تانک دشمن جهت نابودی آن درخواست کمک میکند؛ گروه از او پشتیبانی میکند و او موفق میشود تانک را منهدم کند.
پس از درگیری در باقی نقاط شهر، گروه تا رسیدن نیروهای کمکی در برابر آلمانیها مقاومت میکند. در نهایت «جیب فاله» بسته میشود. گوتسو به درجهٔ گروهبانی ارتقا پیدا کرده و بهعنوان رهبر جدید گروه نشان داده میشود؛ در حالی که همان صحبت انگیزشی معروف مککالین را برای سربازان تازهوارد تکرار میکند. چهار روز بعد، در ۲۵ اوت، پاریس آزاد میشود و این رویداد پایان نبرد نرماندی را رقم میزند.
در جریان کمپین بریتانیایی و فرانسوی، بازیکن کنترل گروهبان جیمز دویل را بر عهده دارد. شخصیتی که از اعضای یگان عملیات ویژه بریتانیا (SAS) است. دویل در یک جیپ که توسط سرجوخه دانکن کیت رانده میشود، حرکت میکند. آنها به پایگاهی وارد میشوند که در آن دویل دوباره با سرگرد جرالد تیبریوس اینگرام دیدار میکند. اینگرام برای دویل توضیح میدهد که قرار است با نیروهای مقاومت فرانسه (Maquis) دیدار کنند و محمولهی هواپیمای هالیفاکس که با آن سفر میکنند شامل چیست: دو جیپ مخصوص SAS با نامهای «ورا» و «لین».
در اثر آتش یک توپ ۸۸ میلیمتری، هواپیما ساقط میشود و گروه همراه با دو جیپ به زمین میافتند. کمی پس از فرود دویل، یکی از نیروهای SAS به نام سرباز ویلکینز توسط یک سرباز آلمانی کشته میشود. دویل نیز تقریباً دچار سرنوشت مشابهی میشود اما در لحظهٔ آخر توسط رابط مقاومت، پیر لاروش، نجات پیدا میکند.
دویل، کیت و لاروش پس از جستجو «ورا» را که در سقوط گم شده بود پیدا میکنند و با آن به نقطهی ملاقات میروند، جایی که با ایزابل دوفونتن ملاقات میکنند. او اطلاع میدهد که یکی از اعضای مقاومت به نام «مارسل» ناپدید شده است. در حالی که لاروش برای ملاقات با اینگرام عقب میماند، دویل، کیت و دوفونتن در یک عمارت نزدیک مارسل را پیدا میکنند.
دویل، کیت، دوفونتن و چند نیروی مقاومت به مواضع توپهای ۸۸ حمله میکنند و دویل هر سه توپ را منهدم میکند. پس از آن باقی نیروها با جیپها عقبنشینی کرده و به مأموریت بعدی که نابودی یک تاسیسات سوختی تحت کنترل آلمان است میروند.
برای شروع عملیات، دویل، کیت و لاروش مامور گشودن دروازهی اصلی تاسیسات میشوند. آنها با مقاومت سنگین آلمان مواجه میشوند و لاروش از ارتفاع نقش تکتیرانداز پشتیبان را دارد. دویل و کیت دروازه را باز میکنند و نیروهای مقاومت و SAS یورش میبرند. جیپهای SAS توسط یک هافتترک آلمانی مورد حمله قرار گرفته و واژگون میشوند، و سرنشینان مجبور به درگیری پیاده میشوند.
پس از پاکسازی محیط با کمک آتش پشتیبان لاروش، نیروها به سه مسیر تقسیم میشوند: کیت بخشی از نیروها را از طبقهی پایین هدایت میکند، اینگرام از بخش اداری وارد میشود و نیروهای مقاومت از گذرگاههای مرتفع پیشروی میکنند. دویل یکی از مسیرها را انتخاب کرده و به هدف خود میرسد.
هنگام کارگذاری مواد منفجره، یک سرباز آلمانی به دویل حمله میکند، او موفق میشود از خود دفاع کرده و مهاجم را از روی نرده به پایین پرت کند. سپس اینگرام همراه دیگران میرسد و راه خروج را پیدا میکند. پس از کارگذاری کامل مواد، نیروها با یک خودرو آلمانی از تاسیسات خارج میشوند، اما در جریان فرار یکی از انفجارهای نزدیک، کامیون اینگرام را منهدم میکند و او مفقود و مرده فرض میشود.
پس از این حادثه، تنشها بالا میگیرد؛ سرجوخه کیت مارسل را به همکاری با آلمانیها متهم میکند. برخلاف توصیهی مقاومت، کیت و دویل تصمیم میگیرند اینگرام را پیدا کنند. کمی بعد مارسل، لاروش، دوفونتن و دیگر اعضای مقاومت نیز به آنها میپیوندند. دویل، کیت و مارسل موفق به نجات اینگرام میشوند و سپس نیروهای SAS و مقاومت سه اسیر maquis را آزاد میکنند.
در ادامه، در یک نبرد شدید در محل تجمع، یک خودروی زرهی آلمانی وارد میدان میشود. دویل و ایزابل از جناحین آن را دور زده و ایزابل موفق میشود مواد منفجره را روی خودرو کار بگذارد. اما در انفجار جان خود را از دست میدهد. پس از پایان درگیری، کیت در حالی دیده میشود که مارسل را دلداری میدهد و شجاعت نیروهای مقاومت را تحسین میکند، نشانهای از این که احترام واقعی برای Maquis در او شکل گرفته است.
بخش کانادایی کمپین بر اعضای لشکر چهارم زرهی کانادا متمرکز است. محور اصلی این خط داستانی سرباز جو کول است که تحت فرماندهی ستوان ژان گی روبیشو، یکی از کهنهسربازان جنگ جهانی اول، فعالیت میکند. روبیشو سبک رهبری بسیار مغرورانه و گاه بیبرنامهای دارد. او اغلب فراتر از مأموریتهای محولشده حمله میکند و اهدافی را دنبال میکند که جان افرادش را به خطر میاندازد. افراد زیر دست او شامل گروهبان جاناتان کالرد، سرباز لزلی بارون (بیسیمچی گروه) و سرباز کایل پیترسون هستند. روبیشو فرماندهی یک گروهان از هنگ Argyll and Sutherland Highlanders of Canada را بر عهده دارد.
گروهان یک منطقه صنعتی را تصرف کرده و با موفقیت از آن در برابر یک نیروی بزرگتر آلمانی دفاع میکند. در این میان، تنش بین روبیشو و بارون افزایش پیدا میکند. بارون در ورود به میدان نبرد تردید دارد و روبیشو این موضوع را نشانهٔ ضعف میداند.
در حالی که لشکر یکم زرهی لهستان جناح غربی آنان را پوشش میدهد، واحد کانادایی وارد جنگلهای نزدیک رودخانهی لِیزون میشود. روبیشو همچنان بارون را بهخاطر تردید در جنگیدن سرزنش میکند. فشار بین آن دو شدت میگیرد و بارون اصرار میکند که بزدل نیست. روبیشو او را نادیده میگیرد و در نهایت او را بهعنوان بیسیمچی به یک واحد لهستانی میفرستد. جایی که بارون در نهایت کشته میشود.
رویشو سپس به پاکسازی یک شهر میپردازد تا خدمهی یک تانک کانادایی اسیرشده را نجات دهد. اما به جای عقبنشینی پس از نجات نیروها، تصمیم میگیرد کل شهر را نیز تحت کنترل درآورد. گروه موفق میشود پس از تصرف شهر از آن در برابر ضدحملهی آلمانیها دفاع کند، اما کمی بعد یک تانک «کینگ تایگر» وارد میدان میشود. نیروهای کانادایی از دو طرف آن را دور زده و مواد منفجره را در یک انبار مهمات آلمانی مستقر میکنند تا آن را نابود کنند. اما پس از کارگذاری مشخص میشود که چاشنی مواد منفجره معیوب است.
در این لحظه گروهبان کالرد در اقدامی شجاعانه خود را قربانی کرده و بهصورت دستی مواد منفجره را فعال میکند. انفجار، تانک کینگ تایگر و انبار مهمات را نابود میکند. روبیشو که بهشدت تحت تاثیر مرگ کالرد قرار گرفته، تصمیم میگیرد او را بهصورت پس از مرگ برای دریافت «ویکتوریا کراس» نامزد کند و سرباز کول را نیز به درجهٔ سرجوخگی ارتقا میدهد.
در ادامه، واحد کانادایی شروع به انتقال نیروهای کمکی از میان شهر کرده تا به لشکر یکم زرهی لهستان که اکنون از «تپه ۲۶۲» دفاع میکردند، کمک کند.
خط داستانی لهستانی حول گروهبان دوم بوهاتر وویچک میچرخد. عضوی از خدمهی تانک در لشکر یکم زرهی لهستان، تحت فرماندهی سرگرد اِستان «پاپا جک» یاکوویچ. خدمهی تانک شامل گروهبان دوم یوآکیم «لاکی راد» رودینسکی، گروهبان ووکاش «بنگ بوم» کووالسکی، سرباز مارک «بکسا» اولان و خود وویچک است.
این خدمه در عملیات جاروکردن مناطق روستایی فرانسه شرکت میکنند. با زرهی آلمانی وارد نبرد میشوند و به نابودی تانک فرمانده نازی، ریشتر،که از فرماندهان مشهور و خطرناک زرهی است،کمک میکنند.
مدتی بعد، نیروهای لهستانی در پای تپه اورمل (Hill 262) مستقر میشوند، جایی که بقایای ارتش هفتم آلمان، در تلاش ناامیدانه برای فرار از محاصرهی فالهز (Falaise Pocket)، به آنها حمله میکنند. بوهاتر و خدمهی او از روی تپه با تانکهای آلمانی درگیر میشوند، اما در نهایت تانک شرمن فایرفلای آنها منهدم شده و ناچار به ترک آن میشوند.
آنها به همراه واحدهای پیادهنظام لهستان و خدمههای باقیماندهی تانک، وارد نبرد زمینی میشوند و تلاش میکنند حملهٔ گستردهی آلمانیها را دفع کنند. زمانی که به سرگرد یاکوویچ میرسند، او به همراه کووالسکی در حال دفاع در برابر موجی از سربازان آلمانی است که تپه را مورد هجوم قرار دادهاند. در ادامه، کووالسکی بر اثر اصابت گلولهی تانک کشته میشود، همانطور که بسیاری از سربازان لهستانی دیگر نیز جان میبازند.
بازماندگان خدمهی تانک و سربازان لهستان شروع به عقبنشینی به سمت ارتفاعات بالاتر تپه میکنند و در مسیر خود از میان سنگرهایی عبور میکنند که مملو از نیروهای آلمانی است. بارون وارد صحنه میشود تا درخواست آتش توپخانه کند، اما پس از اینکه حاضر نمیشود از موقعیت سقوطکرده عقبنشینی کند، با شلیک یک گلولهی سرگردان کشته میشود. اولان بیسیم او را برمیدارد و این بیسیم دوباره برای درخواست آتش توپخانه استفاده میشود.
در واپسین دقایق نبرد، هنگامی که رودینسکی در حال دویدن به سمت بالای تپه است، شلیک یک تانک آلمانی او را میکشد و تنها سه لهستانی باقی میمانند. پاپا جک دستور میدهد بوهاتر و اولان موضع گرفته و از تپه در برابر موج آلمانیها دفاع کنند.
هنگامی که این سه نفر عقبتر میروند، درمییابند که تنها بازماندگان مدافع تپه هستند. اولان فریاد میزند که «منورهای سبز» در آسمان دیده میشود، اما یاکوویچ میگوید: «اینها کاناداییها نیستند.» سپس آلمانیها در موجی عظیم به سمت مواضع آنان یورش میبرند. سه سرباز لهستانی باقیمانده مقاومت میکنند، حتی زمانی که دشمن از روی دیوارها به داخل مواضع آنها سرازیر میشود.
در همین لحظه آسمان با منورهای سبز واقعی روشن میشود. نیروی هوایی کانادا وارد میدان شده و با حملات هوایی، نیروهای آلمانی را مجبور به عقبنشینی به سمت شَمبوا میکند. اندکی بعد، پیادهنظام کانادا برای حمایت از نیروهای لهستانی روی تپه به محل میرسد.
پس از پایان مرحله، ستوان روبیشو «از کمپین کانادایی» در حال گفتوگو با سرگرد یاکوویچ دیده میشود و از عملکرد استثنایی او و نیروهایش در دفاع از تپه تقدیر میکند. او همچنین هشدار میدهد که آلمانیها هنوز یک مسیر خروج باقیمانده دارند، و آن مسیر شَمبوا است.
کمپین این بازی به طور موازی در دو جبههی آمریکا و شوروی روایت میشوند. در کمپین آمریکا ما در نقش سرباز میلر قرار میگیریم. این بخش از کمپین در اقیانوس آرام و جزایر مختلفی جریان دارد و در طی آن شما با نیروهای امپراطوری ژاپن مبارزه میکنید.
در بخش شوروی شما کنترل دیمیتری پترنکو را در اختیار دارید که به همراه گروهبان ویکتور رزنوو نبرد را در ویرانههای استالینگراد شروع کرده و تا برلین و ساختمان رایشتاگ به پیش میروید.
داستان از ۱۷ اوت ۱۹۴۲ در جزیرهی ماکین آغاز میشود. سرباز تفنگدار دریایی آمریکا، سی. میلر شاهد شکنجه و اعدام اعضای تیم خود است و خودش نیز در آستانهی اعدام قرار دارد، اما توسط یک دستهی دیگر از تفنگداران دریایی به رهبری سرجوخه روباک و گروهبان تام سالیوان نجات پیدا میکند. آنها به نیروهای ژاپنی حاضر در جزیره حمله میکنند و وقایع این بخش بازآفرینی یورش جزیرهی ماکین است.
سپس نبرد پللیو به تصویر کشیده میشود. پس از شکستن خطوط دفاعی ژاپنیها در ساحل پللیو، میلر با استفاده از حملات راکتی دو تانک Type 97 Chi-Ha را نابود میکند و مسیر پیشروی تانکهای آمریکایی را هموار میسازد. در پایان این ماموریت، سالیوان توسط یک افسر ژاپنی که کاتانا در دست دارد کشته میشود. روباک به درجهی گروهبانی ارتقا مییابد و به همراه جوخهاش از باتلاقهای پللیو عبور میکند تا حملهای را علیه یک فرودگاه تحت کنترل ژاپنیها برای از کار انداختن توپهای ضدهوایی آغاز کند. در جریان این یورش، میلر یک شعلهافکن برای نابودی یک پناهگاه و یک بازوکا M9A1 برای انهدام تانکهای چیها مستقر در فرودگاه به دست میآورد.
در همین حال، در جبههی شرقی و در ۱۷ سپتامبر ۱۹۴۲، نبرد استالینگراد جریان دارد. سرباز روس، دیمیتری پترنکو در حالی به هوش میآید که در فوارهای پوشیده از خون و اجساد افتاده است؛ درست زمانی که نیروهای آلمانی در حال اعدام همرزمان او هستند. پس از عقبنشینی آلمانیها، دیمیتری با گروهبان مجروح ویکتور رزنوف ،یکی دیگر از بازماندگان ، روبهرو میشود. رزنوف مأموریت خود را برای او توضیح میدهد: کشتن ژنرال آلمانی هاینریش آمسل که مسئول این کشتارها است.
پس از درگیری با سربازان آلمانی در مسیر و یک دوئل با تکتیرانداز دشمن، دیمیتری همراه با رزنوف از میان ساختمانها و خیابانها پیش میرود و در نهایت به باقیماندهی واحد خود میپیوندد؛ واحدی که آمادهی حمله به مرکز ارتباطات ژنرال است. در جریان این حمله، دیمیتری بههمراه رزنوف پوشش آتش میدهد و به سربازان باقیماندهی ارتش سرخ کمک میکند تا مرکز را بازپس بگیرند و در نهایت موفق میشود آمسل را هنگام فرار از پا درآورد. پس از این کار، دیمیتری و رزنوف با پریدن به رود ولگا و پس از کشتن آمسل، از تعقیب نیروهای آلمانی میگریزند.
ماموریت بعدی سه سال بعد و در جریان نبرد ارتفاعات زِیلو در نزدیکی برلین رخ میدهد. دیمیتری توسط سربازان آلمانی در یک خانهی متروکه اسیر شده است، اما با حملهی ارتش سرخ به خانه نجات پیدا میکند. او دوباره با رزنوف متحد میشود و با دست راست او، سرباز چرنف آشنا میگردد. نیروهای شوروی از خطوط دفاعی آلمان عبور میکنند و دیمیتری با استفاده از یک پانزرشرِک به آنها کمک میکند تا در نهایت به یک اردوگاه آلمانی برسند و آن را بهطور کامل نابود کنند.
سپس روایت دوباره به جبههی اقیانوس آرام بازمیگردد. پس از پیشروی بیشتر به عمق جزیرهی پللیو، میلر و واحدش خدمهی خمپارهاندازهای دشمن را از بین میبرند تا تانکهای آمریکایی بتوانند به داخل جزیره نفوذ کنند. آنها سپس از تونلهای زیرزمینی ژاپنیها عبور میکنند تا به نقطهی توپخانهای حمله کنند. یکی از مهمترین استحکامات ژاپن که در زمان فرود اولیه، بسیاری از قایقهای آبیخاکی را نابود کرده بود. با سقوط این موضع، راه پیشروی کشتیهای آمریکایی باز میشود و در نهایت پللیو به تصرف نیروهای آمریکا درمیآید.
در اروپای شرقی، دیمیتری و رزنوف یک تانک T-34 را هدایت میکنند و همراه با باقی واحد از میان خطوط آلمانیها پیشروی میکنند تا نیروهای شوروی بتوانند سوار قطاری به مقصد برلین شوند. پس از رسیدن، آنها با سربازان آلمانی در حومهی برلین درگیر میشوند و در نهایت نیروهای دشمن را از حومه عقب میرانند. رویدادی که آغاز نبرد برلین را رقم میزند. در روزهای بعد، آنها در داخل شهر پیشروی کرده و هرچه بیشتر به رایشستاگ نزدیک میشوند.
واحد دیمیتری در ساختمانهای مسکونی و خیابانها میجنگد. پس از پاکسازی یک موضع آلمانی در خیابان، آنها به ورودی متروی زیرزمینی برلین (U-Bahn) میرسند؛ جایی که سه سرباز آلمانی قصد تسلیم شدن دارند. رزنوف که حاضر نیست انتقام مردانش را نادیده بگیرد، انتخاب را به دیمیتری میسپارد، تیرباران آنها یا سوزاندنشان با کوکتل مولوتوف. با آغاز آتشبار توپخانه، گروه برای در امان ماندن وارد مترو میشود و در اطراف سکوها با نیروهای آلمانی درگیر میگردد، تا اینکه سیلابی از آب تونل را پر میکند و دیمیتری که قادر به گریز از موج خروشان نیست، تا آستانهی غرق شدن پیش میرود.
پس از تصرف پللیو توسط نیروهای آمریکا، نبرد اوکیناوا در جبههی اقیانوس آرام آغاز میشود. در این بخش، ناوبان دوم لاک سوار بر یک هواپیمای پرندهی PBY کاتالینا در حملهای به سه کشتی تجاری ژاپنی شرکت میکند. در مسیر بازگشت به پایگاه، یک کاتالینای دیگر با نام رمزی Hammerhead توسط جنگندههای زیروی ژاپنی سرنگون میشود و لاک و خدمهاش تنها میمانند. ناوگان آمریکا مورد حمله قرار میگیرد؛ رویدادی که بازآفرینی عملیات تن-گو (Operation Ten-Go) است.
هواپیمای PBY لاک که تنها هواپیمای نزدیک و قادر به واکنش فوری است، با مقابله با قایقهای تندرو ژاپنی (PT boats) و هواپیماهای کامیکازه تلاش میکند تا هرچه بیشتر ملوانان آمریکایی را نجات دهد. در حالی که کاتالینا تقریبا بهطور کامل آسیب دیده، هواپیماهای آمریکایی بیشتری از راه میرسند و جنگندههای زیروی باقیمانده را عقب میرانند.
در ماموریت بعدی، جوخهی میلر حملهای زمینی به اوکیناوا انجام میدهد و سنگرهای تیربار ژاپنیها را پاکسازی میکند تا تانکهای آمریکایی بتوانند پیشروی کنند. با نزدیک شدن نبرد به پیروزی، نیروهای آمریکایی در میان آتش خمپاره و یورشهای انتحاری بانزای به قلعهی شوری هجوم میبرند.
پس از ورود، با سربازان ژاپنیای مواجه میشوند که ظاهرا قصد تسلیم دارند. اما زمانی که روباک و پولونسکی برای بازرسی آنها نزدیک میشوند، مشخص میشود که نارنجکهایی را زیر لباسهایشان پنهان کردهاند. در این لحظه، میلر باید بین نجات روباک یا پولونسکی یکی را انتخاب کند. نیروهای آمریکایی باقیمانده برای کمک میرسند و نبرد نهایی در مرکز قلعه در میگیرد. پس از آنکه میلر دو حملهی هوایی را روی ساختمانها درخواست میکند، آمریکاییها قلعهی شوری را تصرف کرده و آخرین سنگر مقاومت ژاپن در جنگ اقیانوس آرام فرو میریزد.
در همین زمان، رزنوف دیمیتری را از متروی U-Bahn بیرون میکشد تا با نیروهای پیادهنظام شوروی تجدید قوا کنند. ارتش سرخ سپس به سوی رایشستاگ پیشروی میکند. در جریان یورش به ورودی رایشستاگ، چرنوو بهشدت بر اثر شعلهافکن دچار سوختگی میشود و بهطور ضمنی مشخص میگردد که بعدتر بر اثر جراحاتش جان میبازد. رزنوف، دیمیتری و سربازان باقیمانده وارد رایشستاگ شده، مدافعان آلمانی را از پا درمیآورند و خود را به پشتبام میرسانند.
پس از رویارویی نهایی در طبقهی بالایی برای رسیدن به پرچم نازی، دیمیتری توسط یک سرباز آلمانیِ در حال مرگ هدف گلوله قرار میگیرد تا مانع برافراشتن پرچم شوروی شود. اما رزنوف با قمه، آن سرباز را میکشد. دیمیتری با وجود جراحت، موفق میشود پرچم شوروی را بر فراز رایشستاگ برافرازد. نشانهای از پیروزی شوروی و پایان جنگ در اروپا.
در ۶ ژوئن ۱۹۴۴، سرباز یکم رونالد «رد» دنیلز از لشکر یکم پیادهنظام ارتش ایالات متحده بههمراه جوخهاش در یورش به ساحل نرماندی شرکت میکند. اعضای جوخه عبارتاند از: سرباز یکم رابرت زاسمن (بهترین دوست دنیلز)، سرباز درو استایلز، تکنسین درجه پنج فرانک آیلو، گروهبان فنی ویلیام پیرسون و ستوان یکم جوزف ترنر. در جریان عملیات، زاسمن با ضربهی چاقو مجروح میشود و موقتا از ادامهی نبرد بازمیماند.
زاسمن بعدها برای شرکت در عملیات کبرا به خدمت بازمیگردد. عملیاتی که طی آن نیروهای متفقین موفق میشوند شهر مَرینی را بازپس بگیرند. سپس به دستور سرهنگ دیویس، جوخه مامور اجرای عملیاتی مشترک با افسران بریتانیایی سازمان عملیات ویژه، سرگرد آرتور کراولی و ویوین هریس، میشود تا قطار آلمانی حامل موشکهای V2 را در نزدیکی آرژانتان متوقف کنند. دنیلز و زاسمن قطار را از ریل خارج میکنند و سپس با همراهی روسو، رهبر مقاومت فرانسه، به جوخه بازگردانده میشوند.
یک هفته بعد، روسو و کراولی برای بهدست آوردن مواد منفجره و آمادهسازی حملهی جوخه، به یک پادگان آلمانی در پاریس نفوذ میکنند. در میانهی عملیات، روسو در تلافی قتل خانوادهاش، یک افسر ارشد نازی که مسبب مرگ خانوادهاش بود را میکشد. در نهایت، جوخه با موفقیت پاریس را آزاد میکند.
دو ماه بعد، جوخه هتلی تحت اشغال آلمانیها را در شهر آخن تصرف میکند. آنها متوجه حضور غیرنظامیان در داخل هتل میشوند و ترنر با وجود نارضایتی پیرسون دستور تخلیهی غیرنظامیان را صادر میکند. دختربچهای به نام آنا ناپدید میشود و دنیلز برای یافتن او جستوجو میکند. در این میان، سربازان آلمانی به کامیون حامل غیرنظامیان تیراندازی میکنند و خواهر بزرگتر آنا کشته میشود. پیرسون بدون تامین حفاظت، کامیون را روانه میکند و همین موضوع به شکاف عمیق میان او و ترنر میانجامد.
در جریان نبرد جنگل هورتگن، به گروهان دستور داده میشود تپهی ۴۹۳ را تصرف کند. ترنر گروهان را به دو گروه تقسیم میکند: پیرسون و زاسمن مامور پیشروی به سمت تپه میشوند، در حالی که ترنر و دنیلز تا زمان رسیدن آنها به پای تپه، پشتیبانی آتش فراهم میکنند. اندکی بعد، گروه ترنر پیامی دریافت میکند که نشان میدهد پیرسون برخلاف دستورات ترنر، حمله به تپه را آغاز کرده است.
گروهان موفق میشود یک موضع توپخانهای را نابود کند، اما آلمانیها با تانک تایگر II ضدحمله میزنند. دنیلز هنگام تلاش برای از کار انداختن تانک بیهوش میشود و تانک در نهایت توسط فرمانده تانک، گروهبان یکم آگوستین پرز نابود میگردد. ترنر هنگام نجات دنیلز بهشدت مجروح میشود و در حالی که برای عقبنشینی گروهان پوشش میدهد، به دنیلز دستور میدهد او را رها کند. پس از مرگ ترنر، پیرسون فرماندهی گروهان را بر عهده میگیرد و دنیلز را به عنوان جانشین خود انتخاب کرده و او را به درجهی سرجوخه ارتقا میدهد.
در اوج نبرد بلژیک ، گروهان توسط آلمانیها محاصره میشود. دنیلز با تکنسین آفریقایی-آمریکایی هاوارد آشنا میشود که به گروهان در برقراری ارتباط با حمایت هوایی کمک میکند. گروهان چندین سرباز آلمانی را اسیر میکند و متوجه میشود که آلمانیها مامور شده بودند پل رمگن، آخرین پل روی راین، را تخریب کنند. پس از نابود کردن مواد منفجره در مسیر حمل و نقل، پیرسون دستور میدهد که گروهان به یک پایگاه هوایی نزدیک حمله کرده و مواد منفجره باقیمانده را از بین ببرد. حمله شکست میخورد و دنیلز و زاسمن در میان نیروهای دشمن محاصره میشوند. دنیلز توسط هاوارد نجات مییابد، در حالی که زاسمن اسیر شده و به اردوگاه اسیران جنگی آلمان، Stalag IX-B، منتقل میشود.
در Stalag IX-B، زاسمن توسط افسر اساس متز بهخاطر میراث یهودی خود مورد بازجویی قرار میگیرد، سپس مورد ضرب و شتم قرار گرفته و به اردوگاه کار اجباری فرستاده میشود. دنیلز نیز به دلیل جراحات در بیمارستان بستری میشود.
در بیمارستان، دنیلز از دیویس درباره اتفاقاتی که پیرسون را در نبرد کاسرین پس تغییر داد مطلع میشود. پس از بهبودی، دنیلز با پیرسون در چادرش روبهرو میشود و اوراق ترک خدمت افتخاری او را پاره میکند تا دوباره به گروهان بازگردد. آنها موفق میشوند آخرین پل روی راین را تصرف کنند. گروهان وارد آلمان میشود و اردوگاههای تمرکز را آزاد میکند تا زاسمن را پیدا کند و در نهایت به اردوگاه کار اجباری برگا (Berga) میرسد که متروکه است؛ بازماندگان اردوگاه در مارش مرگ فرستاده شده بودند. دنیلز زاسمن را پیدا کرده و نجات میدهد و قبل از آنکه متز او را اعدام کند، او را میکشد.
در پایان جنگ، دنیلز از گروهان جدا میشود و به تگزاس بازمیگردد تا با همسر و فرزند تازه متولدشدهاش دیدار کند. دنیلز پسرش را جوزف ترنر نام میگذارد تا یاد ستوان فقید ترنر را گرامی بدارد. او همچنین به قبر برادر بزرگترش، پل، که در کودکی رد هنگام محافظت از او در برابر یک گرگ جان خود را از دست داده بود، سر میزند و مدال برنز استار خود را روی قبر قرار میدهد و میگوید که برادرش شایسته این مدال است، چون به او نشان داد معنای واقعی قهرمان بودن چیست.
توجه کنید که داستان ونگارد در طول نقاط مختلف زمانی و به صورت غیرخطی روایت میشود.
در اوت ۱۹۴۱، سرباز لوکاس ریگز در توبروک، لیبی مستقر است و جزو گروهان Rats of Tobruk تحت رهبری استرالیا محسوب میشود. پس از یک کمین ناموفق علیه ارتش سلطنتی ایتالیا و آفریکاکورپس، ریگز مامور میشود تا تامین تدارکات برای ارتش بریتانیا را به همراه همرزمیاش، سرباز دیسموند «دس» ویلموت و ستوان بریتانیایی رابرت جیکوبز انجام دهد. ریگز، دس و جیکوبز موفق میشوند اطلاعاتی درباره ژنرال اروین رومل پیدا کنند و در این مسیر یک انبار آلمانی را نابود کنند، اما به دلیل سرپیچی از دستورات توسط سرهنگ هنری هامز بازداشت میشوند.
در ۱۹۴۲، طی نبرد العلمین، ریگز و گروه Rats به دستور هامز مامور تشکیل خط دفاعی میشوند، اما ریگز دستور را نادیده گرفته و تلاش میکند یک تپه را بازپس گیرد و با پشتیبانی دس حمله هوایی بمبافکنها را فراخوانی میکند. هر دو موفق میشوند، اما دس در جریان عملیات کشته میشود. ریگز که از نادیده گرفتن سهم گروه Rats در نبرد خشمگین شده، از سر خشم، هامز را کتک میزند و در نتیجه با تهدید زندان روبرو میشود.
در ژوئن ۱۹۴۲، ستوان وید جکسون، خلبان نیروی دریایی ایالات متحده، در نبرد میدوی همراه با توپچی عقبیاش، ماتئو هرناندز شرکت میکند. در نوامبر ۱۹۴۳، هنگام حمله به ارتش امپراتوری ژاپن در بوگانویل، هواپیمای جکسون و هرناندز سرنگون میشود و آنها توسط نیروهای نیروی دریایی و زمینی ژاپن اسیر میشوند. آنها توسط لشکر ۹۳ پیادهنظام نجات مییابند و سپس با کمک همان لشکر، یک هواپیمای نیروی دریایی ژاپن، Aichi D3A را بهدست میآورند تا در بازپسگیری جزیره از آن استفاده کنند.
در اوت ۱۹۴۲، پزشک ارتش سرخ، پولینا پترووا شاهد تهاجم لوفتوافه به استالینگراد است. او موفق نمیشود پدرش بوریس را از اعدام توسط یک تیم فالشرمایر نجات دهد، اما همراه با برادرش میشا و چند پارتیزان شوروی موفق به فرار میشود. پترووا در نهایت لقب «بانوی بلبل شب» را به دست میآورد، در حالی که به دنبال لئو اشتاینر، فرمانده ورماخت مسئول تهاجم است، میرود.
در ژانویه ۱۹۴۳، پترووا و میشا تلاش میکنند اشتاینر را در استالینگراد ترور کنند، اما میشا به شدت زخمی میشود و برای دادن فرصت فرار به پترووا جان خود را فدا میکند. پترووا در نهایت با اشتاینر و ارتش شخصی او روبهرو شده و آنها را میکشد و شهروندان استالینگراد را برای بازپسگیری شهر از هیر الهام میبخشد. او سپس چشم خود را به بالاترین فرمانده اشتاینر، هرمان فرایسینگر میدوزد.
در ژوئن ۱۹۴۴، سرباز چترباز بریتانیایی، گروهبان آرتور کینگزلی در عملیات تانگا شرکت میکند، جایی که او و رگمنت چتربازان به نابودی باتری توپخانه ملویل و چند پل دیگر کمک میکنند تا نیروهای متفقین بتوانند مانور نورماندی را انجام دهند. کینگزلی با گروهبان ریچارد وب، همرزمی چترباز دوست میشود، که بعدها به دست راست کینگزلی تبدیل میشود.
کینگزلی، وب، پترووا، جکسون و ریگز، به همراه سرباز ششم، میلوس نوواک، نهایتاً توسط کاپیتان کارور بوچر برای تشکیل اولین نیروی ویژه عملیاتی با نام رمز Vanguard جذب میشوند. کینگزلی به عنوان رهبر این گروه عملیاتی منصوب میشود.
در آوریل ۱۹۴۵، تیم Vanguard یک قطار را به سمت هامبورگ، آلمان تصاحب میکند تا اطلاعاتی درباره پروژه فینیکس، برنامه سری نازیها که توسط فرایسینگر اداره میشود، به دست آورد. هنگام نفوذ به یک زیردریایی کایزرگریمانه، گروه اسیر نیروهای فیلدگندارمری فرایسینگر میشوند، به جز جکسون که از آنها فرار میکند و نوواک که توسط فرایسینگر به قتل میرسد. گروه Vanguard سپس به ستاد مرکزی وافن-اساس و گشتاپو در برلین منتقل میشود، جایی که فرایسینگر افسر یانیک ریختر را برای بازجویی آنها منصوب میکند. جکسون پس از تلاش برای سرقت یک هواپیما نیز اسیر میشود و ریختر با اعدام وب، روحیه گروه را تضعیف میکند.
به دلیل ناآگاهی از هدف پروژه فینیکس و دخالت فرایسینگر، ریختر تلاش میکند با بازجویی از پترووا و ریگز درباره ارتباط اشتاینر و رومل با فرایسینگر اطلاعات بیشتری کسب کند. او متوجه میشود که این پروژه یک کودتا بوده است تا فرایسینگر به عنوان فورر جدید رایش چهارم منصوب شود.
همزمان با محاصره برلین توسط ارتش سرخ پس از خودکشی آدولف هیتلر، ریگز از بازجویی فرار کرده و گروه را آزاد میکند، در حالی که کینگزلی برای انتقام وب، ریختر را میکشد. Vanguard فرایسینگر را تا فرودگاه تعقیب کرده و او را زنده آتش میزند. سپس چهار نفر دیگر سوار هواپیمای فرایسینگر میشوند و اسناد و داراییهای متعددی از آلمان را کشف میکنند که عملیات مخفی نازیها در سطح جهانی را نشان میدهد.
کینگزلی تصمیم میگیرد پیگیر پروژه Aggregat، یک تأسیسات سری موشک V2 شود و به جکسون دستور میدهد تا به آنجا پرواز کند. داستان نسخهی ونگارد در همین نقطه به اتمام میرسد.
در این مطلب تلاش کردیم تا داستان تمام نسخههای Call of Duty که در دوزان جنگ جهانی دوم روایت میشوند را برای شما بازگو کنیم. در ادامهی این مجموعه مقالات داستان دو سری بزرگ دیگر از این فرانچایز، یعنی Black Ops و Modern Warfare را برای شما تعریف خواهیم کرد.
امیدواریم که مطلب داستان سری جنگ جهانی بازی Call of Duty برایتان مفید واقع شده باشد. از بین نسخههای اشاره شده کدام یک از آنها برای شما مخاطبان وبسایت دنیای بازی خاص بود؟ برایمان بازگو کنید.
یه معلم گیمر، دیگه چی از این بهتر!!!
برای اطلاع از جدیدترین اخبار، نقد و بررسیها و ویدیوهای اختصاصی، ما را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید. همراه شما هستیم.