خانه » تاریخچه و داستان بازی ها
یکی از پر سر و صداترین بازیهای که امسال منتشر شده و نهتنها توانست توجه مخاطبین بسیار، بلکه جوایز بسیاری از جمله بهترین بازی سال را بهدستآورد چیزی نیست جز بازی Clair Obscur Expedition 33. عنوانی که با وجود مستقل بودن، بسیاری از رقبای AAA خود را کنار زده و درسی بزرگ به کمپانیهای بزرگ این صنعت داد. این بازی با ترکیب گیمپلی خلاقانه و داستانی چندلایه، طراحی بصری و فنی جذاب و موسیقی شاهکار، تبدیل به اثری شد که با ثبت رکوردی تاریخی در کسب جوایز تا ابد در تاریخ صنعت بازی باقی خواهند ماند.
و اما در داستان بازی Clair Obscur Expedition 33 قصد داریم تا به روایت ماجراهای جذاب این بازی بپردازیم. لازم به ذکر است که در ادامه با اسپویل کامل داستان و بسیاری از بخشهایی که نکاتی داستانی دربر دارند مواجه خواهیم شد. با بخش تاریخچه و داستان بازی ها از دنیای بازی با روایتی از تراژدی و امید همراه شوید.
در یک قارهی زیبا و مملو از زندگی شهری به نام لومیر(Lumiere) وجود داشته و خانهای امن برای انسانهای بیشماری است. شهری که براساس شهر پاریس در دنیای واقعی ساخته شده و برج ایفل باشکوه در آن خودنمایی میکند. مردم لومیر در این جهان زیبا درکنار موجوداتی به نام جسترال(Gerstral) و گرندیس(Grandis) زندگی صلحآمیزی داشته و روز به روز در هنر و فناوری به پیشرفتهای فراوانی دست مییافتند.
این روند اما چیزی حدود ۶۷ سال پیش دچار تغییری ناگهانی و مرگبار شد. در پس حادثهای نامعلوم انفجاری عظیم رخ داده و تقریبا تمام زندگی در این قاره از بین رفت. این انفجار عظیم که بعدها از آن با نام شکاف(The Fracture) یاد میشود باعث ازهمگسیختن تمام قاره شده و هر بخش از آن به سویی پرتاب شد. بعضی شناور در آسمان، بعضی در اعماق آب و تعدادی هم در این سو و آن سو.
این ماجرا اما به اینجا ختم نشد. انسانهایی از شکاف جان سالم بهدربرده بودند در جزیرهای ساکن شده و شهر لومیر جدید را بنا کردند. شرایط کلی قاره ولی دستخوش تغییر شده و اتفاقی بسیار عجیب افتاد. دقیقا در ۶۶ سال پیش برجی سنگی به نام مونولیث(Monolith) که از تمام قاره قابل رویت بود از دل زمین بیرون زده و بر روی آن عدد ۱۰۰ پدیدار شده بود. در این لحظه جمع وسیعی از بازماندگان با ماموریت جستوجو و نجات برای دیگر انسانهای باقی مانده از لومیر جدید راهی قاره شدند. ماموریتی به نام سفر اکتشافی صفر(Expedition 00) که هیچ بازماندهای نداشته و تمامی شرکتکنندگان آن مفقود شدند.
پس از گذشت یک سال، جثهی مونث عظیمی در کنار مونولیث بیدار شده و روی آن عدد ۹۹ را کشید. با انجام این کار، افراد دارای صد سال و بیشتر تبدیل به ترکیبی از رنگ(chroma) و گلبرگهای سرخ و سفید شده و از دل روزگار محو شدند. این حادثه از آن به بعد با نام پاکشدن(Gommage) در میان مردم شناخته شده و هیچکس از دلیل روی دادن آن با خبر نبود. تنها یک چیز مشخص بود: آن موجود عظیمالجثه یعنی نقاش(The Paintress) دشمنی برای زندگی و خطری غیرقابل انکار است.
با گذشت هر سال این حادثه تکرار شده و هربار با کاهش شمارش معکوس، بسیاری از انسانها از دنیا محو میشدند. این روند تا 15 سال ادامه یافت و در نهایت در سال ۸۴ مونولیث گروه اکتشافی ۸۴ راهی سفری پرمخاطره برای رویارویی با نقاش و یافتن بقایای گروه صفر شدند. این سفر نیز همانند کاوش قبلی با شکستی کامل روبرو شده و تمام اعضای آن ناپدید شدند.
به تدریج با هر اکتشافاتی که هر سال شکل میگرفت و با شکست مواجه میشد امید در دل انسانها رنگ میباخت. به همین دلیل هر سال افراد کمتر و کمتری به این سفرها ملحق شده و این ماموریتها تبدیل به یک خودکشی تدریجی شده بودند. از طرف دیگر اما بودند کسانی که با امید به یافتن راه نجات با تلاش فراوان در زمینههای علمی و فناوری سعی در اختراع چیزی داشتند که به آنها در این جنگ ناعادلانه یاری دهد و موفق هم شدند.
انسانها توانستند با ساخت اشیائی به نام Pictos، کروما یا رنگ که عنصر وجودی این جهان محسوب میشود را متمرکز کرده و به خود و سلاحهایشان قابلیتهای ویژهای هدیه دهند. اما ساخت پیکتوس نیز برای یافت حقیقت کافی نبوده و همهچیز تا سال ۳۴ به روند نزولی خود ادامه داد. در سال ۳۴ مونولیث، دو جوان دانشمند به نامهای گوستاو(Gustav) و لونه(Lune) موفق شدند با ساخت دستگاهی به نام مبدل لومینا، تواناییهای پیکتوس را بلندمدت و با محدودیت کمتر و تعداد بالاتر در اختیار داشته باشند. از این لحظه بود که ورق به نفع انسانها برگشت.
در لحظات آخر سال ۳۴ گوستاو را میبینیم که بهسوی مونولیث سنگ پرت میکند؛ کاری بیهوده اما بیانگر هدفی بزرگ. مایل(Maelle)، خواهرخواندهی شانزده سالهی او، به سویش رفته و او را به دیدار با سوفی (معشوقهی سابق گوستاو) تشویق میکند. امروز در تمام شهر مراسم خداحافظی با کسانی است که ۳۴ سال داشته و بهزودی از این دنیا پاک خواهند شد. گوستاو هرچند مردد، اما این پیشنهاد را پذیرفته و به پیش سوفی میرود.
سوفی ۳۴ ساله با لباسی سرخ و سفید مشغول گفتگو با اطرافیان خود بوده و از آخرین لحظاتش در دنیا نهایت استفاده را میبرد. با دیدن گوستاو، این دو مشغول صحبت شده و به همراه یکدیگر به سوی لنگرگاه میروند. در میدان شهر خیل عظیمی از شهروندان لومیر جدید حاضر بوده و تمام شهر با رنگ سرخ و سفید تزئین شده است. سوفی از جمله افرادی است که سرنوشت خود را پذیرفته و با آغوشی باز به سوی مرگ میرود و در آخرین لحظه برای بار آخر عشق خود را به گوستاو ابراز میکند.
در این لحظه، نقاش از خواب خود برخاسته، عدد 34 را پاک و آن را با عدد 33 جایگزین میکند. جمعیت بسیاری ازجمله سوفی به آرامی به شکل گلبرگهای سرخ و سفید به قلب آسمان پر کشیده و برای همیشه از دنیا محو میشوند. در این لحظه گوستاو با مشتهای گره خورده به مسبب ازدستدادن معشوقهاش یعنی نقاش خیره شده و برای انجام تصمیم خود مبنی بر ملحق شدن به گروه اکتشافی 33 مصممتر میشود.
در همان شب پس از گماژ چندین نفر از ساکنین شهر به دور هم جمع شده و ضیافتی قبل از راهیشدن به سوی سفر اکتشافی برگزار کردهاند. گوستاو با همراهان و دوستانش خوشوبش کرده و با لونه دربارهی اهداف اکتشافیشان گفتوگو میکند. او همچنین سعی در منصرفکردن مایل برای ملحقشدن به این سفر میکند چرا که مایل همچنان چندین سال تا زمان پاکشدنش دارد. اما مایل که هیچوقت در لومیر احساس تعلق نکرده بر تصمیم خود پافشاری کرده و فردای آن شب با تیم اکتشافی ۳۳ به سوی مونولیث میروند.
پس از مدتی کشتی گروه اکتشافی ۳۳ به سواحل تاریک رسید؛ جایی که گروه صفر نیز برای نخستین بار به آنجا رفته بود. آنها قصد داشتند با ردیابی بقایای گروه صفر که بیشترین پیشروی را کرده بودند درصد موفقیت خود را بالاتر ببرند. به محض ورود به این سواحل اما از میان مه فردی غریبه به سوی آنها آمد. فردی که مویی سپید و بیش از پنجاه سال سن داشت؛ چیزی که با وجود گماژ امکانپذیر نبود. رهبر گروه به سمت او رفته و شروع به پرسیدن سوالات خود کرد که در کسری از ثانیه به دو نیم تقسیم شد. مرد کهنسال به همراه نورونها(Nevrouns) که موجوداتی تخاسمی هستند به سمت گروه حمله و همه را از دم تیغ گذراند.
گوستاو چشم باز کرده و خود را در مکان دیگری میبیند. زخمی و خسته بهدنبال همراهان خود رفته و با یافتن کوهی از اجساد اعضای گروه تصمیم به خودکشی گرفته و ناامید میشود. در همین لحظه لونه گوستاو را یافته و با منصرف کردنش به جستوجوی دیگران میپردازند. پس از مدتی و رویارویی با نورون قدرتمندی یک نوشته بر روی یک درخت مییابند که نشان از زندهبودن مایل میدهد.
آنها به مکانی که نامه شرح داده بود رسیده و با یک در روبرو میشوند. با لمس این در به داخل یک عمارت کشیده شده که گویی در بعد دیگری از مکان و زمان قرار دارد. در یکی از اتاقهای این عمارت مایل را یافته و بار دیگر امید در دل گوستاو زنده میشود. آنها درمییابند که موجودی که از این عمارت محافظت کرده و Curator(متصدی) نامیده میشود به مایل پناه داده است. این موجود ولی همچون مجسمهای است که بخشهای از چهره و بدنش تخریب شده و توسط کروما دارای حیات است. این موجود همچنین به گروه ملحق شده و به کمپ آنها میآید.
گروه پس از خروج از عمارت با یک جسترال به نام نوکو روبرو شده و پس از صحبت با او متوجه میشوند که شاید بتوانند جسترالها را نیز با خود همراه کرده و تجدید قوا کنند. دلیل این امر این است که نوکو میگوید آنها اولین گروه انسانهایی که ملاقاتشان کرده نبوده و پیش از این نیز به برخی گروههای اکتشاف کمک رسانده است. شرط نوکو اما این است که با او مبارزه کرده و لیاقت خود را ثابت کنند. نبرد برای جسترالها یک امر سرگرمکننده و درعینحال مقدس بوده و حتی ممکن است با دوستان نزدیک خود نیز برای سرگرمی دست به مبیارزه
اعضای گروه به همراه نوکو از موانع بسیاری گذشته و در نهایت به روستای جسترالها میرسند. در این منطقه بیشتر جسترالها جمع شده و مشغول کارهای بسیاری از قبیل مبادلات، استراحت و مبارزه در میدان مسابقات هستند. نوکو به آنها پیشنهاد میکند تا با رئیس قبیله یعنی Golgra دیدار کرده و از او تقاضای یاری کنند. گولگرا اما طبق رسوم جسترال کمک رساندن به گروه را مشروط به قهرمانی آنها در میدان مسابقات تنبهتن میداند.
گروه که به ناچار تن به این مبارزات میدهد در آخر با واقعیتی عجیب روبرو میشود: قهرمان جسترالها کسی نیست جز سیل(Sciel) که از اعضای گمشده گروه 33 است. با گردهمآمدن اعضای گروه مبارزه پایان یافته و گولگرا قهرمانان داستان را به سوی موجودی به نام Esquie(اسکیه) میفرستد که ادعا دارد قدرت کافی برای شکست نقاش را داراست. اعضای گروه نیز به سوی او راهی شده و در میان مسیر با استفاده از تواناییهای Curator سلاحها وتواناییهای خود را بهبود میدهند.
گروه در نهایت به محل زندگی اسکیه رسیده و برخلاف تصورات خود با یک عروسک بزرگ روبرو میشوند که روحیات لطیف و قلب مهربانش از همان ابتدا مورد تعجب همه میشود. این ظاهر لطیف اما قدرتی ورای هر موجود دیگری درون خود پنهان کرده است که شاید بتوان آن را تنها راه رسیدن به نقاش و شکست او دانست. اسکیه به گرمی از گروه پذیرایی کرده و حتی سیل را دوست شناگر بد من خطاب میکند، گویی که او را میشناسد.
گروه در نهایت از اسکیه درخواست کمک کرده و اهداف خود را برای او برملا میکنند و اسکیه نیز با آغوشی باز پذیرای پیشنهاد آنها است. تنها یک مشکل در این میان وجود دارد: اسکیه بدون سنگهای مخصوصش که آنها را گم کرده است بیشتر قدرتش را از دست داده و چندان به درد گروه نمیخورد. پس گروه نیز میبایست برای قدرتمندکردن دوبارهی اسکیه سنگهایش را یافته و به او بدهد.
اولین سنگ درست در غار کناری و در دست همسایهی بدعنق اسکیه یعنی Francois(فرانسوا) قرار داشته که به ادعای اسکیه از او سرقت کرده است. گروه پس از یک درگیری کوتاه با فرانسوا، سنگ اسکیه را به او داده و اسکیه همراه گروه عازم سفر برای یافتن دیگر سنگها میشود.
در ادامهی مسیر برای یافتن سنگها، گروه به غاری در Stone Wave Cliffs میرسد. در این غار اما خطری فراتر از آنچه پیش از این با آن روبهرو شده بودند وجود دارد. با پیشروی گروه در غار ناگهان چراغهای فراوانی در قلب غار روشن شده و Lampmaster که یک نورون قدرتمند است در مقابل آنها ظاهر میشود. پس از نبردی خونین اعضای گروه میتوانند این دشمن خطرناک را شکست داده و به قلب دریا بیاندازند. آنها سنگ اسکیه را بازیافته و به او برمیگردانند و اسکیه حالا توانایی حمل گروه در آب را دارد.
خوشحالی گروه اما با صدایی مهیب پایان مییابد. تیری شلیک شده و پس از شکافتن سینهی گوستاو تمام صورت مایل را غرق در خون میکند. پیرمردی که در سواحل تاریک با او روبهرو شده بودند بار دیگر به گروه حمله کرده و گوستاو در مقابل او میایستد. پس از نبردی کوتاه و ناامیدانه، گوستاو کشته شده و مرد به سوی مایل میآید. با ضربهای به سینهی مایل گویی روح او از بدنش جدا شده و رویاهایی میبیند. عمارتی در آتش، دختری با صورت سوخته و چیزهای دیگری که ازشان سردرنمیآورد.
پس از بازگشت به حالت عادی و حملهی دوباره مایل به مرد کهنسال، درست در لحظهای که مایل در یکقدمی مرگ بود، فرد دیگری به مداخله پرداخته و جانش را نجات میدهد. این مرد نیز فردی میانسال بوده و به طرز رازآلودی از پاکشدن جان سالم بهدر برده است. بین آندو مکالمهای صورت گرفته و مشخص میشود که یکدیگر را میشناسند. مرد جوانتر پس از یک مشاجره به گروه برای فرار از دست لمپمستر که هنوز زنده مانده بود کمک کرده و با آنها به مکانی نسبتا امن میرود.
شبهنگام و در کمپ سکوتی عجیب برقرار بوده و همهی اعضای گروه در اندوه مرگ گوستاو هستند. مرد غریبه که ورسو(Verso) نام دارد خود را معرفی کرده مشخص میشود یکی از اعضای گروه اکتشاف صفر است. ورسو از افرادی بود که به رهبری رنوا(Renoir) یعنی همان مرد سالخورده دیگر به سفر اکتشافی رفته و پس از حوادثی نامعلوم عمری جاودان بهدست آوردهاند. اما او نیز همانند دیگر افراد قصد جان نقاش را داشته و از نفرین خود خسته شده است. برخلاف او، رنوا به زندگی عزیزش وابسته بوده و آن را هدیهای از طرف نقاش میداند و هرکس که قصد جان نقاش را میکند بهسرعت نابود میسازد.
با دیدار اسکیه و ورسو مشخص میشود که ایندو از رفقای بسیار قدیمی هم بوده و خاطرات بسیاری با یکدیگر دارند. اسکیه نیز بابت نیت واقعی ورسو به آنها اطمینان خاطر داده و ورسو به گروه آنها ملحق میشود. وقتی که تمام اعضای گروه به خواب رفتهاند اما زمان متوقف شده و رنوا به همراه دختر کوچکی که صورتی سوخته داشته و ماسک زده است به کمپ گروه میآیند. اینبار ولی خبری از جنگ نیست و دخترک مرموز به تماشای مایل نشسته و میگوید به آنها که در خوابی از غفلت هستند حسودی میکند. آندو سپس از آنجا رفته و اعضای گروه متوجه چیزی نمیشوند.
صبح روز بعد، تمام اعضای گروه آماده ادامه سفر خود شده و مایل اصرار بر این دارد که برای گوستاو مراسم تدفینی شایسته برگزار کنند. ورسو پیشنهاد میدهد که به میدان نبرد فراموش شده بروند و در مکانی که آن را میشناسد بقایای گوستاو که دست مکانیکی اوست را دفن کنند. با موافقت اعضای گروه همگی به سوی مقصد جدید خود راهی شده و سکوتی حزنآلود بر جو گروه حکمفرما میشود.
در میدان نبرد فراموش شده، با نورونهای بسیاری روبرو شده و بقایای جنگی سهمگین را مشاهذه میکنند. ورسو میگوید او نیز در این نبرد شرکت داشته و شاهد بوده که بیشتر این اجساد بهدست یک نورون بسیار قدرتمند کشته شدهاند. در اواخر مسیر اما همین نورون که Dualliste نام دارد سد راه گروه شده و پس از نبردی سخت بهوسیلهی آنان شکست میخورد.
در نهایت گروه به مکانی زیبا و آرام رسیده و زیر تک درختی زیبا بقایای گوستاو را به خاک میسپارند. در اینجا ولی قبرهای فراوانی دیده میشود که میتوان روی آنها بازوبند ۰۰ که نماد گروه اکتشافی صفر بود را دید. ورسو با چهرهای درهم رفته به این گورها نگاه کرده و خاطراتی که هنوز برای دیگران روشن نیست در دلش زنده میشوند.
پس از مراسم تدفین، گروه به پیشنهاد ورسو عازم سفری به سوی یک ایستگاه راهآهن میشوند تا با مونوکو که یکی از دوستان قدیمی ورسو است ملاقات داشته و از او طلب یاری کنند. اولین چیزی که توجه همگان را محض ورود به ایستگاه به خود جلب میکند حاضر بودن تعدادی از گرندیسها هستند که به همراه مونوکو در این مکان زندی میکنند.
سرانجام اعضای گروه با مونوکو ملاقات داشته و متوجه میشوند که او از نژاد جسترال است اما با دیگر جسترالها تفاوت دارد. مونوکو نیز طبق رسوم جسترالها با گروه وارد مبارزه شده و پس از شکست خوردن از آنها در نبرد با یک نورون قدرتمند یاریشان میدهد. در آخر ورسو نیز او را راضی به همراهی گروه کرده و همگی عازم شهر لومیر قدیم برای یافتن و نابودسازی قلب نقاش میشوند.
از شکوه لومیر سابق چیزی نمانده جز مخروبههای فراوان و آثار نبردهای بسیار. اعضای گروه به راهنمایی ورسو به سوی مقصدی پیش میروند که باور دارند قلب نقاش در آنجا قرار داشته و شانسی برای نابودی او در اختیار دارند. در ادامهی مسیر با یک بنبست مواجه شده و هنگامی که درمورد انتخاب مسیر بعدی درحال تصمیمگیری هستند، مونوکو با تبدیل شدن به یک نورون دست به تخریب آن ساختمان زده و این عمل برای تیم بسیار گران تمام میشود.
پس از اینکه اعضای تیم هوش و حواس خود را باز مییابند متوجه میشوند که خرابیهای به بار آمده انها را از یکدیگر جدا کرده است. ورسو و مایل در جایی و مابقی اعضای گروه نیز از جای دیگری میبایست به مسیر خود ادامه دهند. در میانه راه لونه با یافتن یم پیام صوتی باقیمانده از گروههای پیشین درمیابد که ورسو و رنوا درواقع پدر و پسر بوده و ورسو حقایق بسیاری را از آنها مخفی نگاه داشته است.
از سوی دیگر مایل و ورسو با گذر از مسیرهای دشوار و مقابله با نورونها در نهایت به یک عنارت میرسند. ورسو به مایل میگوید که قلب نقاش در آنجا قرار داشته و با ورود به این عمارت میتوانند به این بلا پایان دهند. مایل نزدیک درب عمارت شده و ناگهان با بازشدن در شاهد یک پیکر درون عمارت میشود. پیکری که همانند متصدی عمارت همچون مجسمهای است که بهوسیلهی کروما به زندگی آورده شده و تنها تفاوتش در این است که متعلق به یک زن است. بله، نقاش درست درمقابل مایل ایستاده و دست خود را به نشانه دعوت به سوی مایل دراز میکند.
قابل از اینکه مایل وارد عمارت شود ورسو سعی میکند با حملهای ناگهانی وارد عمارت شده و نقاش را نابود کند اما به دلیل مقابلهی رنوا ناکام باقی میماند. رنوا با نگاهی معنا دار به ورسو میگوید که از نقشهی سادهلوحانهاش ناامید شده و قصد حمله به گروه را میکند. در همین لحظه مابقی اعضای گروه نیز از راه رسیده و زمان نبردی سخت با رنوا برای انتقام میرسد.
رنوا با مهارت بسیار بالا و قدرت زیادش حریف بسیار سرسختی برای گروه بوده و با حملات مختلفی آنها را به این سو و آن سو میاندازد. اما با وجود ورسو که او نیز از چنین مهارتهای برخوردار است گروه ۳۳ شانس بیشتری برای زندهماندن و شکست رنوا دارد. اما رنوا در یک لحظه از قدرت زیادی استفاده کرده و به تیم آسیبی ترسناک وارد میکند. نوکو بر اثر این ضربه جان خود را از دست داده و مایل از روی خشم به رنوا حملهور میشود.
در این لحظه ورسو در مقابل حمله رنوا ایستاده و زمان متوقف میشود. همه کاملا بدون حرکت باقی میمانند جز مایل که به سوی دختر سوخته که پیش از این رویایش را دیده بود میرود. درختر مرموز با گرفتن دست مایل تصاویری از یک عمارت درحال سوختن را به او نشان داده و سپس به همراه عمارت و رنوا ناپدید میشوند.
در نهایت ورسو بار دیگر در کمپ گروه مورد پرسش قرارگرفته و سعی میکند تا اعتماد ازدسترفته آنان را بار دیگری بهدست آورد. در ادامه با راهنمایی Curator گروه تنها راه چاره را در شکست سد محافظ دور نقاش و روبهروشدن با او میبیند. ورسو ولی این کار را خودکشی قلمداد میکند چراکه آنها میبایست برای ساخت چنین سلاحی از قلب موجوداتی به نام Axon که قویترین نورونهای ممکن هستند استفاده کند. قلب این موجودات از مقدار زیادی کرومای خالص ساخته شده که Curator میتواند آن را تبدیل به سلاحی قدرتمند کند.
اعضای تیم برای نبرد با اکسانها آماده شده و در این حین بدن بیجان نوکو را نیز برای احیای دوباره به رود مقدس میبرند. در تمام قاره دو اکسان هستند که گروه از وجود آنان باخبر است. یکی رقاصی غولپیکر که با جذابیتهایش کاوشگران بسیاری را طعمه خود کرده و دیگری ارباب ماسکها که حقایق بسیاری را در پس یک نقاب پنهان میکند.
مبارزه با اکسانها به هیچ وجه عمل آسانی نبوده و هیچ شباهتی به جدال با سایر نورونها ندارد. اعضای گروه نهتنها بهصورت فیزیکی، بلکه در ذهن خود نیز باید با بسیاری از احساسات و افکار و خاطرات خود بجنگند. در آخر اما گروه اکتشاف 33 با پیروزی از میدان نبرد خارج شده و در نهایت بهوسیلهی قلب اکسانها سلاحی بسیار قدرمتمند برای نابودی گنبد محافظ نقاش و شکست او میسازند.
شب پیش از به راهافتادن گروه برای مقابله با نقاش، درحالی که تمامی اعضا درحال استراحت هستند، دخترک مرموز نزد ورسو آمده و نامهای به او میدهد. ورسو با برداشتن نقاب از صورت سوختهی دخترک به او میگوید که خواهری به این زیبایی نیازی به چنین ماسک زشتی نداشته و او را در آغوش میگیرد. در این حین اما سروکلهی رنوا پیدا شده و از ورسو میخواهد دست از این کار بکشد. او به ورسو یادآوری میکند که با این کار خودش و تمام افراد دیگر را قربانی و راهی پوچی خواهد کرد. ورسو اما سرنوشت را در دستان گروه قرار داده و به آنها اعتماد میکند.
صبح روز بعد گروه به کمک اسکیه درمقابل گنبد محافظ استاده و مایل با فروکردن شمشیر مخصوصش در گنبد آن را نابود کرده و بالاخره راه خود را به سوی نقاش باز میکند. گروه از مونولیث بالا رفته و در هر منطقه از آن با محیطی شبیهسازی شده از دیگر اقسام قاره روبرو میشوند. آنها همچنین سایههای بسیاری میبینند که گویا متعلق به خاطرات زنی است که به سه فرزند خود نقاشی میآموزد.
گروه به انتهای مسیر رسیده و با نقاش روبرو میشوند. نقاش با دیدن مایل دچار شگفتی شده و قصد درآغوش گرفتن او را میکند اما در ثانیهای دیگر میگوید که مایل نیز حتما یکی دیگر از حقههای اوست و نبرد شروع میشود. نقاش با تمام قوایش در مقابل گروه ایستاده و نبرد به اوج خود میرسد. یکایک اعضای گروه از تمام تواناییهای خود بهره برده و در نهایت نقاش را شکست میدهند.
نقاش درحالی که ناتوان شده است به سوی ورسو آمده و در آغوش او قرار میگیرد و تنها یک سوال میپرسد: چرا؟ ورسو نیز با نوازش او میگوید که دیگر وقت استراحت فرا رسیده است. مایل به نزدیکی ایندو آمده و با لمس نقاش میخواهد او را از بین ببرد که ناگهان اسمی میشنود: آلیسیا(Alicia). با شنیدن این اسم گویا اتفاقی درون ذهن مایل میافتد و چیزی بهخاطر میآورد اما سکوت اختیار کرده و نقاش را به خواب ابدی میفرستد.
گروه پس از شکست نقاش با شادی فراوان به سوی لومیر به راه افتاده و مسیر خود را با پیروزی به پایان میرسانند. درطول مسیر اما ورسو غرق در سکوتی پرمعنا قرار میگیرد. با رسیدن اعضای گروه 33 به لومیر جشن و پایکوبی برقرار شده و استقبال گرمی از آنها میشود. مایل نیز به نزد خواهر گوستاو و شاگردانش رفته و خبر فوتش را به آنها میرساند.
ورسو اما به دور از اطرافیان بر لبهی لنگرگاه نشسته و نامهی آلیسیا یعنی خواهرش را باز میکند. آلیسیا درنامه به ورسو میگوید که میتواند این نامه را به مایل داده و یا از انجام این کار اجتناب کند؛ تصمیم با اوست. ورسو متن نامه را خوانده که در آن گفته میشود خانوادههای آلیسیا و مایل هردو در غم ازدستدادن ورسو شریک بوده و در جهانی که مادرش به تصویر کشیده زندانی هستند. این درحالی است که نقاش تنها کسی بوده که از نیروی پنهان زیر مونولیت جلوگیری میکرده و اعدادی که روی آن میکشید تنها یک هشدار بودند.
ورسو با چهرهای غمگین تصمیم میگیرد تا نامه را به آب انداخته و از دادن آن به مایل اجتناب کند. در همین لحظه موجی عظیم از سوی مونولیث پخش شده و در کسری از ثانیه تمام مردم لومیر از صفحه روزگار محو میشوند…
آلیسیا چشمهایش را گشوده و به اطراف نگا میکند. به اتاقی دیگر رفته که در آن دختری به نام کلیا(Clea) نامش را صدا میزند. در تمام اتاق آثار هنری فراوانی دیده میشوند که بسیاری از آنها بسیار آشنا بهنظر میرسند. در وسط اتاق یک بوم نقاشی وجود داشته که رنوا و فرد دیگری در مقابل آن ایستاده و گویی مسخ شدهاند. کلیا به آلیسیا میگوید که پدر و مادرشان مدتهاست که در نبردی احمقانه با یکدیگر در نقاشی گیرافتاده و میبایست هرچه زودتر آنها را به جهان واقعی برگرداند. اینجاست که حقیقت پشت پرده معلوم میشود. تمام جهانی که شاهدش بودیم تنها یک نقاشیست.
در جهان کنونی، هنر به سطحی از پیشرفت رسیده که پیشاز این هیچگاه دیده نشده بود. در میان تمام هنرها اما نقاشی و نویسندگی بیش از تمام مهارتهای دیگر تکامل یافتهاند. درمیان نقاشها خانواده دساندر(Dessendre) به روشهای شگفتانگیزی دست پیدا کرده و توانایی خلق آثاری را دارند که مرز میان تصور و واقعیت را درمینوردند. آنها میتوانند با اهدای بخشی از روح خود به اثری که آن را طراحی میکنند جان داده و چیزی خلق کنند که تاکنون در تمام طول داستان شاهد آن بودهایم.
در مقابل، نویسندگانی نیز هستند که به چنین جادویی دستیافته و توانایی آفرینش دنیاهایی مملو از زندگی را دارا هستند. اما این دو دسته از هنرمندان درگیر جدال بوده و هریک از آنها قصد نابودی جبهه مقابل را دارد. دلایل وقوع این کشمکش نامعلوم است اما چیزی که مشخص است شدت و جدیت این درگیری است. این جدال تا جایی ادامه یافت که یکی از طرفین دست خود را به خون آلوده کرد.
زبردستترین عضو خانواده که این هنر را به دیگر اعضای آن آموخت کسی نیست جز آلین(Aline) که همسر رنوا و مادر سه فرزند به نامهای ورسو، کلیا و آلیسیاست. در ابتدا آلین و رنوا با خلق آثار بسیاری سعی در به تکامل رساندن هنر خود داشته و هرکدام از فرزندان نیز طبعاً محکوم به پذیرش هنر نقاشی بهعنوان هدف والای زندگی خود بودند. اما ارزش و معنی زندگی چیزی نیست که بتوان آن را به دیگران دیکته کرد، حتی به فرزندان خود.
در میان اعضای خانواده کلیا فرزند میانی و خلف بوده و بهطور کامل (حتی بیش از اولیا خود) زندگیاش را وقف این هنر و نبرد با صنف نویسندگان کرده است. او بسیار قانونمند و متعهد، واقعگرا و مسئولیت پذیر بوده و بیشتر بار ادامهی شغل خانوادگی را بر دوش میکشد. به همین دلیل شاید بتوان او را پس از آلین و رنوا چیرهدستترین نقاش خانواده دانست. او حتی میتواند دوباره روی طرحی که دیگران کشیدهاند نقاشی کرده و آن را دستخوش تغییر کند.
ورسو بهعنوان اولین فرزند اما از کودکی با آتشی متفاوت از آنچه خانوادهاش از او انتظار داشتند چشم به جهان گشود. او از کودکی شیفتهی موسیقی و قطارها بوده و علاقهی چندانی به نقاشی نداشت. اما برای راضی نگاهداشتن والدین خود نقابی از علاقهمندی به چهره خود زده و عشقش به موسیقی را در زیر تمرینات نقاشی پنهان کرد. ورسو با فراگرفتن مهارتهای نقاشی دست به ساخت دنیای خودش زد که چیزهای مورد علاقهاش مانند عروسک محبوبش اسکیه، سگهای خانواده نوکو و مونوکو، قطارها و موسیقی و موجودات خیالیاش یعنی جسترالها در آن به حقیقت پیوسته و زنده شدند.
و در آخر آلیسیا که به رسم فرزند آخربودن با ذهنیت و علاقهای به دنیا آمد که حتی به زبان آوردنش موجب دردسر میشد. آلیسیا شیفتهی کلمات بوده و به نویسندگی علاقهی بسیاری داشت. درست چیزی که خانوادهاش با آن در تضاد و جنگ بود. کاملا واضح است که این میوهی ممنوعه با جدیت توسط والدینش سرکوب شده و یادگیری اصول نقاشی برایش تکلیف شد.
هرچه زمان میگذشت، علاقهی آلیسیا به نوشتن بیشتر و بیشتر میشد. این موضوع در نهایت موجب برقراری ارتباط او با صنف نویسندگان و نفوذ آنها به خانواده دساندر شد. با گذر زمان و یافتن راهی برای مقابله با نقاشها، نویسندگان از طریق سادهلوحی آلیسیا به اطلاعات کافی برای دستزدن به عملیاتی وحشتناک دسترسی پیدا کردند. آنها در یک اقدام تخریبگررانه عمارت خانواده دساندر را به آتش کشیده و ضربهای مهلک به صنف نقاشها زدند.
در این آتشسوزی اما چیزی بیش از آثار هنری سوخت. آلیسیا در این آتش گرفتار شده و برادرش ورسو برای نجات او به قلب آتش زد. این تلاش با سوختن صورت آلیسیا و سلبشدن توان مکالمهاش و در دامافتادن ورسو درمیان شعلهها پایان یافت. فوت ورسو تبدیل به فقدانی شد که آسیب بسیار بیشتری از آتشسوزی به خانواده دساندر وارد کرده و بنیان این خانواده را درهم شکست.
تمام اعضای خانواده ازجمله خود آلیسیا، او را مسبب اصلی مرگ ورسو دانسته و مورد هدف سرزنش فراوان قرار دادند. بیش از همه ولی آلین، مادر خانواده، گرفتار در چنان درد و خشمی بود که طبق گفتههای خود در برخی فایلهای صوتیاش حتی نگاه کردن به آلیسیا برایش عذابآور بود. کلیا نیز اکنون بار بیشتری بر روی دوش خود حس کرده و آتش جنگ درونش با تزریق حس انتقام جانی دوچندان گرفته بود.
هرکدام از اعضای خانواده دساندر که خود را غرق در اندوه و سوگ میدید برای تسکین این درد به کاری روی آورد. کلیا همانطور که پیش از این گفته شد سراپا درگیر نبرد با صنف نویسندگان و رنوا همراه او بود. آلیسیا نیز غرق در احساس گناه تبدیل به فردی گوشهگیر شده و در غم خود غرق میشد. اما آلین فکر دیگری در سر داشت: ورود به تنها نقاشی ورسو و صرف زمان خود در جهانی که بخشی از روح او برای همیشه در آن وجود دارد.
آلین پس از ورود به جهان ورسو برای فرار هرچهبیشتر از اتفاقی که افتاده بود دست به خلق نمونهای نقاشیشده از خانواده خود زد و هر عضو خانواده را همانطور که در ذهن داشت کشید. او اکنون میتوانست هر روزش را درکنار پسر عزیزدردانهاش باشد. آلین تنها راضی به این کار نشده و حتی تصویری از شهر خود با تمام مردمانش در بوم ورسو کشید که آن را با نام لومیر میشناسیم.
گذر زمان در بوم نقاشی اما بهایی به دنبال دارد. هر ساعت و مدتی که نقاش در بوم خود سپری کرده برایش در دنیای واقعی با ضعف جسمانی شدید همراه خواهد بود. همچنین خوردن و آشامیدن در دنیای نقاشی نیازهای جسم واقعی را برآورده نکرده و ماندن در این حالت میتواند کشنده باشد. بههمین دلیل رنوا تصمیم گرفت تا با ورود به بوم ورسو به دیوانگی همسر خود پایان داده و با پاک کردنش از ورود دوبارهی آلین به بوم جلوگیری کند.
آلین اما مجنون اوقات خود همراه فرزند ازدسترفتهاش شده و اجازه اینکار را به رنوا نمیدهد. این مشاجره اما صرفاً بحثی میان دو انسان عادی نیست، آنها در این بوم نقشی خداگونه داشته و از قدرت فراوانی برخوردار هستند. نتیجهای این جدال میان آلین و رنوا انفجار عظیمی بود که بعدها از آن با نام شکاف یاد شد. هر بخش از قاره به جایی پرت شده و بسیاری از مخلوقات آلین از بین رفتند.
پس از وقوع شکاف، آلین با برپا کردن مونولیث رنوا را در زیر آن زندانی کرد. اما رنوا نیز یک نقاش چیرهدست بوده و آلین توانایی کنترل کامل او را نداشت. رنوا با جمعکردن قدرتهای خود موج عظیمی از نابودی به منظور پاکسازی هرآنچه مخلوق آلین بود رها کرده و آلین توانست تنها بخشی از آن را کنترل کند. او متوجه شد که قدرتهایش رو به تحلیلرفتن هستند و هربار که درمقابل قدرت رنوا میایستد ضعیفتر میشود. به همین دلیل با نوشتن عددی بزرگ روی مونولیث سعی کرد تا به انسانهای باقیمانده از سرنوشت پیشرویشان هشدار بدهد.
در نتیجه اینگونه بود که اولین گماژ صورت گرفته و پس از وقوع شکاف تیم اکتشافی 00 به رهبری نسخهی نقاشی شدهی رنوا و ورسو برای کشف حقایقی که از آنها پنهان بود عازم مونولیث شدند. در اینجا بود که کلیا تصمیم گرفت وارد بوم شده و جدال میان والدینش را تمام کند. او همچنین با ظاهر شدن در مقابل نسخهی نقاشیشدهی ورسو و رنوا حقیقت ماجرا را به آنها گفت و از آن لحظه بود که رنوای نقاشیشده تصمیم به حمایت از آلین و دفاع از خانوادهاش (نسخهی نقاشی شده) گرفت.
ورسو نیز با آگاهشدن از وضعیتی که خانوادهاش بخاطر سوگ او در دنیای واقعی گرفتارش شدهاند تصمیم گرفت تا با همراهی رنوای واقعی آلین را از بوم بیرون کرده و جان مادرش را نجات دهد. از این به بعد بود که با آغاز اکسپدیشنها در سال 84 مونولیث، نسخه نقاشیشدهی رنوا درمقابل آنان ایستاده و نابودشان میکرد. ورسو نیز با ملحقشدن به چندین گروه اکتشافی و بازگشت بهعنوان تنها بازمانده شک شهروندان لومیر را برانگیخت و تصمیم به ترک آنجا گرفت.
کلیا نیز از طریق دیگری سعی در جلوگیری از مادرش کرد. او پس از ورود دوباره به بوم با مهارتی که داشت توانست بر روی نسخهی نقاشیشدهی خود دوباره طراحی و آن را دچار تغییراتی بکند. نسخهی دوم کلیا تمام وقت خود را صرف آفرینش موجوداتی کرد که به مخلوقات آلین حمله کرده و از بازگشت کروما که منبع قدرت آلین بود به او جلوگیری میکرند. اینگونه بود که نورونها خلق شده و با حمله به موجودات دیگر قدرت آلین را هرچه بیشتر محدود کردند. کلیا پس از انجام اینکار از بوم خارج شده و درگیر نبردی در دنیای واقعی با نویسندگان شد.
کلیا و آلیسیا در مقابل بوم ایستاده و به والدین خود خیره میشوند. کلیا به آلیسیا یادآوردی میکند که داشتن حس گناه کمکی به هیچکس نکرده و اگر واقعا میخواهد به سایر اعضای خانواده کمک کند باید وارد بوم شده و به کمک رنوا برود. اما خطری نیز وجود دارد، اگر آلیسیا نتواند وجود خود را به دست بگیرد توسط کرومای مادرش غرق شده و به دام میافتد. آلیسیا نیز هرچند آگاه از این موضوع وارد بوم شده و از آنجایی که مهارت کافی برای مقابله با مادرش را ندارد توسط کرومای او احاطه شده و بهعنوان یک شهروند در شهر لومیر جدید در یک خانواده با نام مایل بهدنیا آمده و واقعیت را فراموش میکند.
کلیا که از این مسئله آگاه میشود برای بار سوم وارد بوم شده و به ورسو درمورد حضور آلیسیا یا همان مایل هشدار میدهد. ورسو از آن پس بهطور نامحسوس مراقب مایل بوده و حتی در نبرد سواحل تاریک و پس از آن جانش را نجات داده و به عمارت برده است. او همچنین میتوانست در تقابل دوباره با رنوا جان گوستاو را نجات دهد اما برای جلوگیری از وابستهشدن خواهرش به دنیای نقاشیشده از این کار اجتناب کرد. او همچنین تنها امید پیروزی را در همراهی خواهرش با او برای شکست مادرشان میدید و بههمین خاطر از برملاکردن واقعیت خودداری کرد.
حال که آلین شکست خورده است رنوا توانست در نهایت از زندان خود بیرون آمده و با انتشار موج عظیمی تمامی ساکنین شهر را از بین ببرد. با انجام اینکار تاثیرات آلین از روی مایل برداشتهشده و آلیسیا همهچیز را به یاد میآورد. درست در لحظهی گمازکردن ورسو، مایل از اینکار جلوگیری کرده و به میدان اصلی شهر میروند. در آنجا متصدی عمارت را میبینند که با یک قلم در دست ایستاده و آنها را تماشا میکند.
Curator با یک حرکت قلبم ظاهر اصلی خود را برگردانده و مشخص میشود که او کسی نبود جز رنوای واقعی که با حبس بسیاری از قدرتهایش همچون خود آلین به چنین ظاهر فرسودهای تبدیل شده بود. آلیسیا او را درآغوش گرفته و ورسو نیز با پدر واقعی خود دیدار میکند. رنوا نیز از آن دو برای کمک به رهاییاش و بیرونراندن مادرشان از بوم تشکر میکند.
مایل اما از او دلیل پاکسازی تمام مردم را جویا میشود و خواستار بازگشت آنهاست. اما رنوا با توضیح درمورد دلایل خود مبنی بر پاکسازی و نابودی این بوم سعی در متقاعدکردن آلیسیا میکند اما ناکام باقی میماند. در نتیجه مایل و رنوا درمقابل یکدیگر ایستاده و با ورود اسکیه به مهلکه ورسو و مایل موفق به فرار میشوند.
آلیسیا حال با قدرتهای آزادشدهاش دوستان خود یعنی لونه و سیل را به زندگی بازگردانده و تمام حقایق را برای آنها فاش میکند. آنها نیز با چنین شگفتی بزرگی که دنیایشان تنها یک نقاشی در جهانی بزرگتر است مواجه شده و به یاری مایل برای حفظ این دنیا میآیند. سپس مایل به کمک کرومای باقیمانده در بقایای اکسپدیشنهای گذشته موفق به احیای آنها و ساخت ارتشی عظیم شده و بههمراه ورسو و اسکیه و مونوکو به نبرد رنوا میروند.
گروه اکتشافی 33 به یاری دیگر اکتشافگران به رویارویی با رنوا و مخلوتاش رفته و نبردی عظیم در شهر لومیر درمیگیرد. اعضای اصلی گروه در نهایت به رنوا رسیده و او اینکار را دیوانگی مینامد. او اعتراف میکند که خود نیز سالها پیش غرق در یک بوم شده و تقریبا زندگیاش را در این راه از دست داد اما آلین او را به زندگی بازگرداند و حال وقت جبران این لطف فرا رسیده است. مایل اما زیربار نرفته و نبردی سهمگین با رنوا آغاز میشود.
اعضای گروه با تمام قوا به رنوا حمله کرده ولی او با احضار اکسانهایی که خلق کرده است درمقابل تمام این حملات میایستد. نبرد به جنگی طولانی بدل شده و اعضای گروه به آرامی به حد نهایی تواناییهای خود میرسند. در این لحظه که رنوا سعی میکند ضربهای نهایی به گروه وارد کند اما پنجرهای به جهان واقعی گشوده شده و آلین بار دیگر وارد بوم میشود. رنوا از این کار بسیار خشمگین شده و به او یادآوری میکند که برای بازگشت به بوم هنوز توان خود را بازنیافته و این کار جانش را در خطر میاندازد.
آلین با مجسمهی غولاسای خود به اکسانهای رنوا حمله کرده و رو را تضعیف میکند اما بار دیگر از بوم بیرون افتاده و توان ادامهی مبارزه را ندارد. در لحظهای که اعضای گروه رنوا را به مرز شکست میرسانند او با نشان دادن واقعیت به آنها موجب دست نگهداشتن آنها میشود. در آن سوی پرتال آلین را میبینیم که بسیار تضعیف شده و در حالتی نزدیک به مرگ است.
رنوا با خشم فراید میزند که اینکار را تنها برای نجات آلین از این حال انجام میدهد و آلیسیا نیز تحت تاثیر قرارگرفته و از رنوا تقضا میکند تا به او اعتماد کند که پس از گذراندن مدتی همراه ورسو به جهان واقعی باز خواهد گشت. رنوا برخلاف میل خود و با نگرانی فراوان به مایل اعتماد کرده و بوم را ترک میکند. در این لحظه اما ورسو با قدم گذاشتن به درون پرتال به بعدی دیگر رفته و مایل نیز او را دنبال میکند.
ورسو در بعدی قرار میگیرد که نباید در آنجا حضور داشته باشد و از این رو شروع به پاکشدن میکند. مایل به سرعت خود را به او رسانده و از این امر جلوگیری میکند. کمی آنطرفتر پسر کوچکی را شاهد هستیم که روی زمین نشسته و مشغول نقاشی است. صورت و جسمش در گذر سالها همانند همان چیزی که برای آلین و رنوا رخ داده بود رو به فرسودگی رفته و ظاهری بسیار غمگین پیدا کرده است.
او آخرین بخش از روح ورسو است که با نقاشیکردن این جهان را زنده نگاهمیدارد. ورسو با غمی فراوان به خود جوانش خیره شده و مایل نیز با این صحنه روبهرو میشود. ورسو رو به مایل کرده و ابراز خستگی از این زندگی دروغین میکند. اما مایل حاضر به ترک بوم و نابودکردن آن نشده و به ورسو برای ادامهدادن پافشاری میکند. در اینجا بار دیگر تصمیمی سرنوشتساز رقم میخورد: آیا باید به وصیت ورسو گوش داده و آخرین ذرات بازماندهی وجودش را به پوچی سپرد؟ و یا باید به خواهری که این رویا را به زندگی در واقعیت با شرایط و احساس گناهی که او را هر روز نابود میکند ترجیح میدهد اجازهی ماندن داد؟
با انتخاب ورسو، او و مایل تن به نبردی جانانه میدهند و این ورسو است که از میدان پیروزمندانه بیرون میآید. مایل که در آخرین لحظات پاک شدنش در آغوش ورسو از او ملتمسانه تقاضای دستنگهداشتن میکند با نوازش برادرش روبرو شده و آخرین حرفهای ورسو که همهچیز درست خواهد شد را در ذهن خود حک میکند.
ورسو با تمام دوستان خود وداع کرده و با قدمهایی آرام به سوی پسرک نقاش رفته و به او میگوید که دیگر نیاز نیست به نقاشیکردن ادامه دهد. آن دو سپس دست در دست یکدیگر به سوهی تاریکی و پوچی رفته و آخرین یادگار ورسو ازبین میرود.
در دنیای واقعی، خانواده دساندر بار دیگر دورهم جمع شده و به مزار ورسو میروند. رنوا آلین را درآغوش گرفته و به او دلداری میدهد. مایل به خانوادهای که در جهان ورسو یافته فکر کرده و در تصورات خود برای آخرین بار با آنها وداع میکند. شاید این فقدان طلوعی جدید باشد برای احیای خانوادهای که از غمی بزرگ گذر میکند.
با انتخاب مایل، شاهد به حقیقت پیوستن خواستههای قلبی او هستیم. با شکست ورسو و یافتن روح او، مایل تمام قاره را از نو نقاشی کرده و تمام عزیزانی که از دست داده بود را به زندگی بازمیگرداند. از اعضای گروه 33 گرفته تا برادرخواندهاش گوستاو و معشوقهی او یعنی سوفی.
در صحنهی پایانی شاهد جمعشدن تمام دوستان و آشنایان ورسو و مایل در یک سالن اپرا هستیم. لونه و والدینش، سیل به همراه همسر ازدسترفته و فرزندشان، گوستاو و سوفی و بر روی صحنه ورسو. ورسو همیشه آرزو داشت تا درمقابل شنوندگان بسیار یک اجرای واقعی داشته باشد و مایل این آرزو را به واقعیت تبدیل میکند.
اما در لحظات آخر، درست هنگامی که ورسو میخواهد شروع به نواختن کند میبینیم که تردید کرده و با شک به مایل خیره میشود. از آن سو مایل را میبینیم که دور چشمهایش مملو از کروما شده و به ورسو نگاه میکند. در نهایت ورسو گویی برخلاف میل باطنی و با فشار خارجی شروع به نواختن کرده و داستان خاتمه مییابد: مایل حالا خدای جدید این دنیاست و قرار نیست دست از روح برادرش بکشد.
داستان بازی اکسپدیشن 33 نه یک روایت سطحی، بلکه ماجرایی عمیق است که به بهترین نحو ممکن سوگ و رنج انسان را به تصویر میکشد. این داستان نشان میدهد که فقدان چقدر میتواند محرکی پرقدرت برای انجام کارهایی غیرممکن برای فرار از بار سنگین عزا باشد. روایت این مسئله با چنان ظرافتی در هر ثانیه از بازی دیده میشود که واقعا آن را شایستهی تمام عناوینی که به آن اختصاص داده شده میکند.
این موضوع اما تمام ماجرا نیست. وجود ابعاد مختلف و دنیایی در دنیای دیگر که توسط یک انسان خلق شده خود گویای مسائلی بسیار بزرگتر است. انسانهایی که در جهانی که خود خالق آن بودهاند نقش خدا را بازی کرده و برای سرنوشت تک تک موجودات آن تصمیم میگیرند. این امر میتواند جایگاهی برای بحثهای عمیق فلسفی درمورد موضوع خالق و مخلوق باشد که آوردن آن در این مقاله که قصدش صرفاً بیان داستان بازی Expedition 33 است امری شایسته نیست.
این بود داستان کامل بازی Clair Obscur. نظر شما مخاطبان حرفهای رسانهی دنیای بازی درمورد این بازی و داستان آن چیست؟
اگر جویای صلح هستی، آمادهی جنگ شو ...
برای اطلاع از جدیدترین اخبار، نقد و بررسیها و ویدیوهای اختصاصی، ما را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید. همراه شما هستیم.