بری از آفتاب و مرگ
خانه » نقد و بررسی » نقد و بررسی بازی
مسائل خاصی در بازیهای ویدیویی وجود دارند که در تضاد با منطق دنیای واقعی قرار دارند و از طرفی با این بهانه که «این یک بازی است» به عنوان یک ویژگی همیشگی برای بازیها در نظر گرفته میشوند. هر از چندگاهی برخی بازیها این مفاهیم به ظاهر منطقی را به سخره میگیرند و یا دنیای خود را طوری پایهریزی میکنند که این منطق عجیب بر آنها حاکم باشد. نمونهی بارزش فلسفه و تعریف مرگ در بازیهای سولز و سولزلایک است. امروز در بخش بررسی بازی وبسایت دنیای بازی به بررسی بازی The Blood of Dawnwalker میپردازیم. عنوانی که برای اولین بار زمان را به عنوان یک عنصر مصرفی به بازیکن معرفی میکند و در استفاده از آن محدودیت قائل میشود.
خونآشامها در دنیای هنر و ادبیات جایگاه ویژهای دارند. چندین فیلم به طور مستقیم از رمان دراکولا، نوشتهی برام استوکر، ساخته شدهاند و آثار زیادی در زمینهی بزرگسالان، نوجوان و حتی کودکان حول ماجراهای این موجودات گریزان از آفتاب به وجود آمدهاند. اما حضور این موجودات در جهان بازیهای ویدیویی به اندازهی حضورشان در باقی رشتهها موثر و به یادماندنی نیست.
آثار زیادی هستند که در آنها خونآشامها در نقش آنتاگونیست اصلی بازی قرار میگیرند و بازیکنان باید با جاودانگی آنان بجنگند و با توسل به انجیل و نقره «و در برخی موارد سیر!» آنان را نابود کنند. اما اگر بخواهید بازیکن را در جبههی موجودات شب قرار دهید لیست شما کوتاه و کوتاهتر میشود. عناوینی مانند V Rising، Vampyr و Vampire: The Masquerade به ذهنتان میرسد و انصافا این آثار بازیهای خوبی هستند اما چیزی نیستند که عطش و اشتیاق شما به دنیای پر از خون آنها را سیراب کنند.
وجود این خلا در زمانی که استودیوهای بازیسازی در یک لوپ تکراری افتادهاند و تمرکزشان را بر روی بازیهای شوتر و یا عناوین سوم شخص RPG شبیه به هم گذاشتهاند بیش از گذشته حس میشود و میتواند بهترین فرصت برای اذهان خلاق باشد. اذهانی که در استودیوی نوپای Rabel Wolves با اطلاع از این نقصان و جای خالی به رهبری کنراد توماشکیویچ کارگردان بازی The Witcher 3: Wild Hunt جهانی را میسازند که در آن بازیکن را در نقش یک خونآشام جوان نشان میدهد.
شاید یکی از دلایلی که بازیسازان به سمت خونآشامها نمیروند قدرت جاودانگی و درمان سریع آنان باشد. شما چگونه میخواهید یک شخصیت نامیرا را در اختیار بازیکن قرار دهید و همزمان چالش و سختی پیش پای او بگذارید و انگیزهی ادامه دادن را در او بیدار نگه دارید؟ ریبل وولوز جواب ساده اما زیبایی را پیش رویمان میگذارد: زمان!
پیش نمایش بازی مقدمهی داستانی آن را به شما توضیح میدهد. در قرن چهاردهم میلادی طاعون سراسر اروپا را فرا گرفته است و فرماندهان برای مقابله با این همهگیری به سوزاندن و نابود کردن مکانهای آلوده میپردازند. با رسیدن این طاعون به «درهی سانگورا» اسکندر، فرماندار این دره دستور نابودی روستاهای آلوده شده را صادر میکند.
کوئن، شخصیت اصلی بازی در حال فرار از دست سربازان اسکندر است تا نگذارد خواهر بیمارش را سلاخی کنند. در همین حین چهار خونآشام قدرتمند به اسکندر و افرادش حمله میکنند و آنها را میکشند. پس از این اتفاق برنسیس، فرماندهی خونآشامان به مردم درهی سانگورا معاملهای را پیشنهاد میکند. مردم میتوانند با خوردن خون او از طاعون در امان بمانند و در عوض آنها نیز باید به برنسیس خدمت کنند و او را به عنوان والی دره بپذیرند.
این مقدمه به خوبی توضیح میدهد که چرا یک منطقهی بزرگ در بازی به دست چهار خونآشام افتاده و سربازان و اکثر مردم در بازی تحت فرمان آنها هستند. البته که خیلیها از شرط نوشیدن خون برنسیس و تقدیم مقداری از خون خود به او استقبال نمیکنند و توسط سربازانش به قتل میرسند.
اما شروع ماجرا از جایی رخ میدهد که کوئن در جریان یک شورش به رهبری پدرش، توسط برنسیس به یک خونآشام تبدیل میشود. البته در ابتدا اینطور به نظر میرسد اما با طلوع آفتاب مشخص میشود که کوئن یک داونواکر «Dawnwalker» است و برخلاف باقی خونآشامها از آسیب نور خورشید مصون است و تنها تواناییهای خونآشامیش در روز از بین میرود.
حالا کوئن ۳۰ روز وقت دارد تا خانوادهاش را از دست برنسیس نجات دهد و برای اینکار راه و روشهای متفاوتی پیش رویش گذاشته میشود. راه و روشهایی که هرکدام به گذران زمان نیاز دارد. بازی دارای چند پایان است که در هرکدام اتفاقات خاصی برای کوئن و خانوادهاش میافتد و انتخابهای کوئن در مسیر این پایانها بر روی وضعیت دره تاثیر گذار است. در پایانهای اصلی نیز شاهد یک قلاب داستانی هستیم که نوید یک دنباله را برای این اثر به ما میدهد.
قضاوت داستان بازی کار سختی است، چون شما یک خط داستانی مشخص را برای کوئن دنبال نمیکنید. هر بازیکن بر حسب تعداد ماموریتهایی که رفته میتواند داستان کوتاهتر یا بلندتری از تجربهی خود ارائه دهد. اگر سختی گیمپلی را در بررسی بازی The Blood of Dawnwalker در نظر نگیریم داستان بازی میتواند در کمتر از ۴ ساعت به اتمام برسد. اما شما در این حالت تقریبا هیچ لذتی از بازی نمیبرید.
ریبل ولوز لذت بازی را به حوصله و شور و اشتیاق شما پیوند زده است. کنجکاوی و تحقیق بیشتر لذت بیشتری را برای شما به ارمغان میآورد. هرچه بیشتر در دنیای باز کند و کاو کنید نکات بیشتری از جهان بازی و تاریخچهی آنها به دست میآورید و این نکات و اطلاعات درست مانند تکههای یک پازل هزارتایی رفته رفته در کنار هم قرار میگیرند و یک تاریخچه و داستان منسجم از جهان بازی و ماجرای کوئن را به بازیکن ارائه میدهند.
توجه کنید که این آزادی عمل هزینهی به ظاهر ناچیزی به نام زمان را در پی دارد. هر فعالیت شما ساعات مشخصی را به خود اختصاص میدهد و باعث میشود که شما قبل از هر فعالیت به پیامد و ارزش آن فکر کنید. این که آیا میارزد تا ۶ ساعت از مهلت ۳۰ روزتان را صرف نابود کردن یکی از پادگانهای برنسیس و یا نجات یکی از قبایل اوریاشی کنید سوالی است که در طول بازی بارها از خود خواهید پرسید.
البته این آزادی در نحوهی تجربهی روایت داستان یک روی سکه است، ممکن است داستانها و نکات زیادی از بازی سربسته بمانند و بازیکنان آنها را کشف نکنند. این گفته را از آن جهت نمیگویم که گشت و گذار در بازی را آزار دهنده بدانم. اتفاقا برعکس، به نظرم گشت و گذار در جهان و جمعآوری آیتمها و اطلاعات مختلف از سراسر بازی گاهی اوقات تجربهای شیرینتر از داستان اصلی را به بازیکن ارائه میدهند. اما بهتر بود برخی از رخدادهای اصلی بازی به صورتی ارائه شوند که مطمئن باشیم تمام بازیکنان آن را تجربه خواهند کرد.
بخواهم مثال بزنم میتوانم به ماموریتهای مرتبط با لاکرا اشاره میکنم. شروع این ماموریت با بررسی یک صحنهی جرم در سوارتائو رخ میدهد و اگر یک بازیکن به هر دلیلی بخواهد این ماموریت را رد کند قسمت بزرگی از گذشتهی برنسیس و بخشهای جذابی از بازی را از دست میدهد.
ماموریتهای فرعی بازی اکثرا شامل مبارزات و گشت و گذارها و جمعآوری اطلاعات از رخدادهای مختلف میشود. اما درصد بالایی از این ماموریتها نقش مکمل را برای داستان و جهان بازی ایفا میکنند و بازیکن اینجا به دلیلی جز جایزه، گذران وقت و یا تکمیل ۱۰۰ درصدی بازی به سراغ آنها میرود.
به نظر من سازندگان میتوانستند با اضافه کردن حالت New Game Plus تجربیات جذابتری به بازیکنان ارائه بدهند و این حالت را به عنوان فرصتی برای تکمیل صد درصدی بازی پیشنهاد بدهند. یا حتی میشد برخی فعالیتهای داستانی مهم را به زمان کوئن گره زد و کارهایی مانند کشتن پستهای نگهبانی یا نابود کردن لانهی حیوانات را بدون گذران وقت پیشبرد. هرچند شاید این موارد در آپدیتهای بعدی گنجانده شوند و تجربهی بهتری از بازی را به ما ارائه بدهند.
بازی The Blood of Dawnwalker داستان سادهای دارد، البته نوع ارائهی این داستان است که بازی را خاص میکند و باعث میشود تا روایت کوتاه و یا بلند کوئن از لاسلیا و درهی سانگورا در یاد طرفداران ژانر RPG و خونآشامها باقی بماند. این داستان ساده باعث خلق جهانی میشود که در دنبالههای بعدی این بازی «به شرط ساخت!» به تکامل برسد.
در بررسی بازی The Blood of Dawnwalker میتوان گیمپلی را به دو بخش جستجو و مبارزات تقسیم کرد. در مراحلی که شما نیاز به بررسی یک صحنه دارید و یا در موقعیتی که به دنبال ابزار و وسایل خاصی در محیطهای بازی میگردید میتوانید درست مانند بازی Wither 3 از حواس خود برای کنکاش محل استفاده کنید و با هایلایت کردن اشیای مهم آنها را پیدا کنید.
درهی سانگورا مکان نسبتا بزرگی است و پیاده بودن کوئن در ابتدای بازی میتواند بسیار آزاردهنده باشد. اما با وجود زیارتگاهها که سفر سریع را ممکن میسازند و جادوی جیوهای در روز و توانایی خونآشامی در شب، بازیکن میتواند با سرعتی فراتر از حد معمول در طول نقشهی بازی سفر کند و از اسب و دیگر وسایل نقلیه بینیاز میشود.
اما مبارزات، این بخش از بازی واقعا دوست داشتنی و جذاب طراحی شده و با وجود حجم بالای مبارزاتی که در بازی تجربه میکنید قرار نیست از آنها خسته شوید. بازی ۳ درخت مهارت مختلف به شما پیشنهاد میکند که میتوانید در آنها پیشرفت داشته باشید. یک درخت برای تواناییهای خونآشامی، یکی برای مبارزات با شمشیر و آخرین درخت هم برای تواناییهای جادوگریای که در طول روز در اختیار دارید.
اما این درختها صرفا با پیشرفت و کسب اکسپی به دست نمیآیند. هر توانایی به تعداد مشخصی پرک احتیاج دارد که با بالا رفتن سطح بازیکن این پرکها به دست میآیند. جدا از پرکها، تواناییهای شما یک پیشنیاز آموزشی هم دارند. به این معنی که قرار نیست صرفا از ناکجا آباد یک مهارت با شمشیر یا جادو را فرا بگیرید. بلکه با جستجو در دنیای بازی و خواندن کتابهای مختلف میتوانید این فنون را یاد بگیرید و سپس با خرج کردن پرکها آنها را فعال کنید.
این شرط برای مهارتهای خونآشامی نیز صدق میکند. شما با خوردن خونهای مختلف میتوانید سطح فساد خود را بالا ببرید و هرچه سطح فسادتان بالاتر باشد فنون بیشتر و پیشرفتهتری را میتوانید به کار بگیرید. البته قدرت مهارتهای خونآشامی بالاتر از دو مهارت دیگر است و همین موضوع باعث میشود تا اکثر بازیکنان به سبک بازی خونآشامی کشیده شوند. اما اگر قصد دارید بازی را با وجدانی تمیز و دور از کارهای خونآشامی انجام دهید میتوانید با شمشیر خود به مبارزه بپردازید.
در مبارزات شما با سیستم ترکیبی نشانهگیری و ضربه طرف هستید. برای ضربه به دشمنان ابتدا باید جهت آن را مشخص کنید و سپس کلید مربوط به آن را بزنید. البته هیچ تضمینی نیست که ضربهی شما دفع نشود و به هدف بخورد. با کمی پیشرفت در بازی میتوانید با نگاه کردن به حالت شمشیر و پنجهی دشمنان حملات موفقی به آنها وارد کنید.
بازی بیشتر از ضربه زدن بر روی دفع ضربه و ضد حمله تاکید میکند. حملات دشمنان با یک سپر کوچک بر روی صفحه مشخص میشوند و مدت زمان کوتاه اما کافیای به شما برای دفعشان داده میشود. اگر جهت حمله را درست تشخیص دهید بدون کم شدن استقامت حمله دفع میشود و فرصت یک ضد حمله به شما داده میشود و در غیر این صورت صرفا استقامت شما کم میشود.
سیستم مبارزه به همین نوع ضربه و دفع ختم میشود اما مشتقاتی که از این ضربات و قدرتهای جادوگری یا خونآشامی حاصل میشود باعث میشود که شما مبارزاتی لذتبخش را در بازی تجربه کنید. دشمنان در بازی از HP زیادی برخوردار هستند و این موضوع باعث میشود تا سادهترین مبارزات هم کمی طولانی به نظر برسد. از طرفی شما در اکثر مواقع با گروههای حداقل ۳ نفرهی دشمنان روبرو میشوید و با وجود نفرات بالای دشمنان باز هم سیستم مبارزات به گونهای طراحی شده که از پس همهی آنان بر بیایید.
خونآشامها هرچقدر هم قدرتمند باشند باز هم ترجیح میدهند توسط دشمنانشان دیده نشوند و از عنصر مخفیکاری نهایت استفاده را ببرند، موضوعی که در بازی کاملا نادیده گرفته شده و جای خالیش به شدت حس میشود. شما توانایی گزیدن دشمنان و خوردن خونشان را دارید اما فرقی ندارد که دوستانش در چه فاصلهای باشند یا شما چقدر بیسر و صدا این کار را انجام دهید. آنها متوجه حضور شما میشوند و در اکثر اوقات این گزیدگی با دخالت دشمنان نیمه کاره رها میشود.
ویچر ۳، شاهکار قبلی توماسکویچ، پایه و اساس گیمپلی بازی جدیدش است. شباهتهای انکار نشدنیای در میانشان وجود دارد اما در عین حال Rabel Wolves سعی کرده تا با مرتبط کردن گیمپلی و تواناییهای مختلف و تغییر جذاب در نوع مبارزات اثری متفاوت را به ما نشان دهد و از پس این کار به خوبی برآمده است. مدرک این ادعا هم تکرار بالای مبارزات در بازی و حفظ جذابیت آنان تا ثانیههای پایانی بازی است.
ریبل وولوز برای اولین تجربهی مستقل خود به سراغ همان فضاهای آشنای قبلی رفته و سعی کرده تا ریسک در طراحی بصری را به حداقل ممکن برساند. محیط و فرهنگ اروپای شرقی، جغرافیای آشنای کوهستانی در کنار جلگههای سرسبز و وجود دو منطقهی باتلاقی در درهی سانگورا و حتی معماری پایتخت برنسیس، سوارترائو و شباهت زیادش به نوویگراد نشاندهندهی این موضوع است.
دشمنان در بازی از تنوع کمی برخوردار هستند. این کمبود با توجه به نقشهی نسبتا کوچک بازی تا حدی قابل قبول است اما بازی حتی از این سطح انتظار هم پایینتر است. در حدی که من همین الآن میتوانم با نام بردن نژادهای دشمنان بازی آنها را در ذهنم دستهبندی کنم و این دسته بندی از تعداد انگشتان دو دستم فراتر نمیرود.
آلبوم موسیقی بازی شامل قطعات متنوع و قابل قبولی است، هرچند که من به شخصه انتظار قطعات جذابتر و به یادماندنیتر را داشتم. اما باز هم نمیتوانم بگویم که موسیقیهای بازی بد هستند.
در بحث بهینهسازی باید بگویم که سیستم من از سیستم مورد پیشنهادی بازی کمی بالاتر بود و با این وجود در موقعیتهای مختلف شاهد افت فریمهای محسوسی در بازی بودم. این افت فریمها در مناطق برفی به اوج خود میرسند که البته پس از گذشت تقریبا ۱۰ ثانیه این افت فریمها به صفر میرسد. کیفیت بافتها در اشیا و قابل قبول است. هرچند که با این سطح گرافیک میتوانستیم شاهد بهینهسازی بیشتر و بهتری باشیم.
در تجربه و بررسی بازی The Blood of Dawnwalker بارها و بارها به یاد ویچر ۳ و مارجراهایش افتادم و حس کردم که انگار در همان دنیا و با یک شخصیت دیگر قدم برمیدارم. البته از آنجا که خودم طرفدار بیچون و چرای این بازی هستم تجربهی The Blood of Dawnwalker برایم یک تجربهی شیرین و به یادماندنی بود.
The Blood of Dawnwalker، اولین ساختهی استودیوی Rabel Wolves، شروع کنندهی یک مسیر جذاب است. آزادی عمل بازیکن در اتمام بازی و محدود کردن او با استفاده از عنصر زمان نوآوری جالبی است که جای خالی بزرگی در عناوین RPG را پر کرده است. بازیکن در بازی آزاد است تا خود پیشزمینه و حفرههای داستانی را کشف کند، چیزی که با روحیات طرفداران ژانر نقشآفرینی کاملا همخوانی دارد. پایان بازی نوید دنبالههای جالبی از دنیای بازی را به بازیکن میدهد و امیدوارم این اولین و آخرین اثر از دنیای کوئن از لاسلیا نباشد.
بررسی بازی The Blood of Dawnwalker روی پلتفرم PC صورت گرفته است.
این بود از بررسی بازی The Blood of Dawnwalker در وبسایت دنیای بازی. نظر شما در مورد این اثر تازه چیست؟
یه معلم گیمر، دیگه چی از این بهتر!!!
برای اطلاع از جدیدترین اخبار، نقد و بررسیها و ویدیوهای اختصاصی، ما را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید. همراه شما هستیم.