توسط دنیای بازی در ۱۵ دی ۱۳۹۸ , ۲۰:۳۳

یادداشتی که در ادامه میخوانید در باب بازی Red Dead Redemption 2 و به قلم هادی علی پناه نگاشته شده است.

پیش از آنکه به آن لحظه برسیم، به آن لحظه که نخستین بارقه‌های آفتاب روی بدن بی‌جانش می‌تابد، کمی عقب‌تر برویم. بازی تازه شروع شده و جهان وسیع و پر از جزئیات دیوانه‌وار RDR2 در مقابل شما ست. برای کسانی هم‌چون من که ماه‌ها درگیر نسخه پیشین بازی بوده‌اند، مکانیک گیم‌پلی بسیار آشناست اما جزئیاتی آن را متفاوت می‌کنند. جزئیاتی که بعدتر به شکل دیگری به آن‌ها باز خواهم گشت. در یکی از همان نخستین مراحل جانبی بازی برای تامین هزینه‌های نگه‌داری کمپ مامور می‌شوید پولی که به یک کشاورز نزول داده شده را بازپس بگیرید. اگر مثل من آدمی هستید که سریع به دیگران اعتماد می کنید حرف‌های لئوپولد اشتراوس را جدی می‌گیرد و برای صاف کردن طلبی که دارید مرد بدهکار را کمی گوش‌مالی می‌دهید. اما همه چیز با سرفه‌های خشک و بدن بی‌رمق مرد ــ افتاده روی زمین ــ تغییر می‌کند. خانواده‌اش که تازه متوجه اتفاق شده‌اند سرمی‌رسند و تو را به خاطر کتک زدن مردی بخت برگشته و در آستانه مرگ ملامت می‌کنند. آن‌ها آنقدر فقیر هستند که حتی چیز گران‌بهایی در خانه هم ندارند و باید دست خالی برگردید. اگر مثل من از آزار دادن NPCها لذت نمی‌برید خبر بدی برایتان دارم. تجربه‌ای که بازی در ادامه برای شما تدارک دیده چندان لذت‌بخش نیست! نزدیک غروب است، باران گرفته و موسیقی با اوج گرفتنش روی وجدان شما سنگینی می‌کند. این نخستین مواجهه نزدیک ما با آرتور مورگان است. یک کاوبوی تمام عیار و سرسخت. اما تجربه همان چند لحظه تیره و تار در مسیر بازگشت به کمپ آغازگر سلسله رخدادهایی است که آرتور مورگان را بارها از سطح یک کاوبوی تمام عیار بالاتر خواهد برد. و عجیب هم نیست که گرانیگاه درام اصلی داستان بازی همین‌جا در همین مرحله جانبی حادث می‌شود. بله اشتباه نشنیده‌اید در یک مرحله جانبی و نه در یکی از مراحل اصلی بازی. راستی آرتور جایی در پایان بازی اشاره می‌کند که احتمالا از همین مرد سل گرفته است. آیا اگر من زیاد به او سخت نمی‌گرفتم و مزرعه خشکیده و کلبه محقرش به اندازه کافی برایم قانع کننده بودند تا برای گرفتن پول به جانش نیافتم، آرتور سل نمی‌گرفت؟ به این سوال و سوال‌های متعددی از این دست که در طول بازی ایجاد می‌شوند بازخواهیم گشت.

رویای آرتور | یادداشتی در باب تجربه ی Red Dead Redemption 2

رویای آرتور | یادداشتی در باب تجربه ی Red Dead Redemption 2

داستان به پیش می‌رود و داچ ما را و آرتور را و تقریبا همه اعضای دسته را جان به لب می‌کند. اما باز در یکی از ماموریت‌های جانبی، جایی که قرار است مشکلی را از سر راه زندگی ماری، عشق از دست رفته آرتور برداریم و بعد با او کمی در شهر قدم بزنیم، جایی که قرار است آرام آرام مسیری هموار برای رهایی آرتور از این منجلاب متصور شویم، تصویر تیره و تار می‌شود و در میان اوهام سر از مطب دکتر درمی‌آوریم. «آقای آرتور مورگان شما سل دارید و خب خیلی… بهتر است برای استراحت به جایی با آب و هوای گرم و خشک بروید.» این کلمات را از زبان دکتر می‌شنویم. آرتور مورگانی که آرام آرام دارد اعتمادش را به داچ ــ پدر معنویش ــ از دست می‌دهد و با پیدا شدن سر و کله ماری بهانه کافی برای رویاپردازی‌هایی متفاوت از رفتن به جزایر استوایی پیدا کرده، قرار نیست زیاد زنده باشد و به واقعیت پیوستن آن رویاها را ببیند. ادامه روند داستانی بازی و جزئیات و پیچیدگی‌های شخصیت آرتور مورگان حداقل برای من یکی از عجیب‌ترین تجربه‌های این چند وقت اخیر بود. آن هم درست در سالی که تجربه تماشای «داستان اسباب بازی ۴» را به تازگی از سر گذرانده‌ایم. وفاداری چیست و ما دقیقا به چه چیز وفادار هستیم؟ وودی به اندی و بعد به مالی وفادار است یا ماهیت وجودی یک اسباب بازی؟ و آیا وفاداری وودی تنها در ماندن با بچه‌ها معنی پیدا می‌کند یا تسری دادن مفهوم وفاداری به دیگران؟ بعد از تماشای چهار داستان شورانگیز حالا دیگر می‌توان راضی باشیم که وودی قدری هم برای خودش زندگی بکند. او تمام و کمال وظیفه‌اش را انجام داده و حالا همه اسباب بازی‌ها و ما می‌دانیم که چطور و به چه چیز وفادار باشیم. حالا اینجا تعلق خاطر آرتور به داچ بیشتر است یا مفهومی از رهایی که داچ دائما از آن دم می‌زند؟ چرخش آرام آرتور از تبعیت بی‌چون و چرا از داچ به توصیه‌های پنهانی به دیگر اعضای گروه برای رها کردن و رفتن در آن بزنگاه حساسی که از سیر اتفاقات قابل پیش‌بینی ست، موید ماهیت دقیق‌تری از وفاداری آرتور است. آرتور به رهانیدن اعضای دسته از مخمصه تعلق خاطر بیشتری دارد تا اوامر داچ و درست در زمانی که خواسته‌های داچ آرام آرام از مفهوم رهایی به زیاده خواهی تغییر می‌کند، این آرتور است که جای او را به عنوان رهبری فروتن برای دیگر اعضای دسته یا حداقل آن تعدادی که ظرفیت پذیرش حرف‌ها و منظور آرتور را دارند می‌گیرد. داچ هم به مرور به عنوان فردی بسیار زیرک با پی بردن به همین جایگاه آرتور و دلسردی از ناتوانی خود در دستیابی به آن است که دریافت معنی کنش‌هایش در پایان داستان را برای ما میسر می‌کند. درک همین پیچیدگی‌های شخصیت پردازی ست که آرتور مورگان را در مرکز ثقل این داستان پر افت و خیز به چنین شخصیتی به یاد ماندنی بدل می‌کند. در واقع این او ست که با رهاندن جک و ابیگیل و جان و آگاه کردن سیدی و چارلز ادعاهای داچ را برای رهاندن دسته از مخمصه جامه عمل می‌پوشد و خط بطلانی بر منش داچ می‌کشد. هیچ کس هم این وسط بیش از خود داچ متوجه دستاورد مسیر منش آرتور نیست و آن سکوت و سرگردانی نهایی واکنشی منطقی به چنین درکی ست. اگر طور دیگری به ماجرا نگاه کنیم منش داچ به از داست دادن پسرش ــ او جایی آرتور را پسرش و حتی چیزی بیش از آن می‌نامد ــ می‌انجامد و منش آرتور که عشق به زیستن و رهانیدن دیگران را در اولویت قرار می‌دهد، به راهاندن جان مارستون و خانواده او به عنوان سمبلی از یک خانواده که ظرفیت خوشبخت شدن را بیش از همه دارند سبب می‌شود. فکر می‌کنم نیازی نیست به شکل رابطه آرتور و جان در ابتدای داستان و تنفر ضمنی این دو از یکدیگر اشاره‌ای کنیم. اما منش آرتور آن هم در مسیری که بارور شدنش را به چشم دیده‌ایم، پاس داشتن عشق به زیستن است و تسری دادن آن. چیزی که هر شکلی از نفرت را از میان برمی‌دارد و رهایی و رهانیدن را جایگزینش می‌کند. مادر روحانی به آرتور می‌گوید همه ما اشتباهات بزرگی در زندگی مرتکب می‌شویم اما این درنهایت ماحصل زیست ما هست که خوب یا بد بودن آن را معنی می‌کند.

رویای آرتور | یادداشتی در باب تجربه ی Red Dead Redemption 2

رویای آرتور | یادداشتی در باب تجربه ی Red Dead Redemption 2

باز قبل از اینکه به آن لحظه برسیم در مورد ماموریت‌های جانبی بازی صحبت کنیم. این بار صرفا با یک سری ماموریت برای به دست آوردن پول و تجهیزات و توانایی بیشتر طرف نیستیم. هر ماموریت جانبی (پیشنهاد می‌کنم RDR2 را با اولویت اول ماموریت‌های جانبی بعد ماموریت‌های اصلی بازی کنید) در واقع داستان کوتاهی ست که آرام آرام چون قطعات پازل کنار هم قرار می‌گیرند تا شکوه آن لحظه را تکمیل‌تر کنند. در عجبم اگر کسی در سنت‌دنی به راهبه‌ها کمک نکرده باشد اصلا با گفتگو مادر روحانی و آرتور بعد از نجات دادن افسر لیندون مونرو مواجه خواهد شد. یا لذت کمک کردن به شارلوت را که بعد از مرگ همسرش در دل جنگل تنها ست درک خواهد کرد و یا اصلا با تلخی تراژیک داستان اِولین میلر مواجه خواهد شد که به نوعی میزان‌آبیم داستان کلی بازی نیز هست. و البته سرگذشت ادیت داونس و پسرش. اوج و فرودهای داستان اصلی بازی آیا بدون تجربه داستانک‌های جانبی بازی، شکوه آخرین لحظه زندگی آرتور را آنچنان که باید به ثمر خواهد نشاند؟ اصلا فکر نمی‌کنم. اما بیایید یک پارانتز واقع بینانه این وسط باز کنیم. تجربه گیم پلی RDR2 در مراحل جانبی و کشف اسرار جهانش تا حد زیادی متفاوت از تجربه مراحل اصلی بازی هستند. خصوصا زمانی که درگیر رخدادهای بزرگ داستان هستید آن آرامش و جزئیات که چیزی شبیه حس یورتمه رفتن در دل مناظر جذاب بازی هستند، ناگهان جای خود را به نبردهایی تا حدودی غیرمنطقی با مقیاس اکشن اغراق شده می‌دهند و گاهی حتی ــ خصوصا در مراحل پایانی ــ قدری منطق شخصیت‌ها و روایت داستان را زیرپا می‌گذارند. شخصا ترجیح می‌دادم با گیم پلیی بیشتر واقع‌گرایانه و کم‌تر حماسی ــ به معنای اکشن و کشتار بیشتر و بیشتر ــ رو به رو می‌شدم تا ارتباط با فضا و داستان به شکلی منطقی‌تر انسجام خود را حفظ کند. به بیان ساده‌تر با وجود درک چرایی درگیری‌های پرشمار بازی برای جذب مخاطب بیشتر و راضی نگه داشتن حداکثر مخاطبان در مراحل کلیدی، دوست داشتم با وسترنی واقع‌گرایانه‌تر مواجه می‌شدم تا سلاخی کردن چند ده نفر در یک چشم به هم زدن. به هر حال….

همین‌جا بگویم که در این دست بازی‌ها که دائما با حق انتخاب‌هایی برای خوب یا بد بودن طرف هستیم، اساسا آدمی هستم که همواره در طرف خوب ماجرا می‌ایستم. خصوصا اینجا و در این بازی و بعد از تجربه ماموریت صاف کردن طلب مرد کشاورز (توماس دوانس) و همین‌طور رابطه‌ای که بین من و آرتور شکل گرفته، اصلا آدمی نیستم که در لحظه آخر بین کمک کردن به جان و ابیگیل و رفتن و برداشتن پول‌ها گزینه دوم را انتخاب کنم. پس در بهت و حیرت و اندوه شاهد طلوع آفتاب خواهم بود و آخرین لحظات بودن با آرتور، که اندوه از دست رفتن رویای زندگی با ماری را در کالبد رویای دیگری ــ رهاندن جان و ابیگیل و جک ــ می‌ریزد. آفتاب طلوع می‌کند. آرتور دیگر جان ندارد و موسیقی آغاز می‌شود. لعنتی! برای من که بعد از آشکار شدن بیماری آرتور راه رفتنش، رابطه‌اش با اسبش، سرفه‌هایش و مکث‌های از سر استیصالش در بین گفتگوها باعث تحریک شدن شاخک‌های حسانی و ارتباطی‌ام با آرتور می‌شد و او را بیش از پیش به خودم نزدیک‌تر می‌یافتم، دیدن جسد بی‌جانش و یادآوری آخرین حرف‌هایش خطاب به داچ و مایکل که «نه ما باختیم… این جان و ابیگیل هستند که موفق شدند. من این کار را کردم. من نجاتشون دادم» اصلا اتفاق‌های کوچک و لحظاتی عادی نیستند. راستی به عنوان یک منتقد فیلم این لحظات را پیش از این از سینما انتظار داشتم و الان دارم از یک بازی ویدئویی حرف می‌زنم؟

رویای آرتور | یادداشتی در باب تجربه ی Red Dead Redemption 2

رویای آرتور | یادداشتی در باب تجربه ی Red Dead Redemption 2

شاید شما هم مثل من فکر کردن باشید بازی همین‌جا تمام می‌شود. چه لحظه‌ای باشکوه‌تر از این. یکی از بهترین شخصیت‌های کل تاریخ بازی‌های ویدئویی رویای خودش را برای تحقق بخشیدن به رویای یک زوج دیگر فدا می‌کند و خلاص. اما نه. موسیقی تمام می‌شود و هفت سال می‌گذرد. حالا باید با جان مارستون ادامه بدهیم. بله می‌شود گفت که با این مؤخره قرار است بازی ما را به نقطه آغاز داستان جان مارستون برساند. تقریبا چیزی شبیه به همین را در پایان RDR1 با انتقام گرفتن جک تجربه کرده بودیم. اما به قول آرتور «انتقام بازی احمق‌ها ست» نه؟ داستان جان مارستون با رسیدن به نقطه اوج خود یعنی دادن پیشنهاد ازدواج به ابیگیل آن هم با حلقه نامزدی ماری و آرتور به ثمر می‌رسد و تلخی مرگ آرتور را با شیرینی گنگی همراه می‌کند. در آن لحظه برای جان و ابیگیل خوشحالیم و هم‌زمان برای آرتور و ماری غمگین. اما زندگی همین است با تمام اوج و فرودهایش. برای همین هم هست که رویای آرتور را، خوشبختی جان و ابیگیل را نه به شکل یک کات‌سین احمقانه مراسم ازدواج و راه افتادن برنچ هوپ، بلکه با تمام سختی‌ها و افت و خیزهایش تجربه می‌کنیم. لحظه پیشنهاد ازدواج جان به ابیگیل بدون از سر گذراندن روزهای سخت کارگری (این لحظات برای ما هم که تا چند ساعت پیش با اسب بر روی نقشه پهناور بازی به تاخت می‌رفتیم و ماجرهای بزرگی از سر می‌گذراندیم سخت و ملال انگیز هستند و RDR2 در لحظات متعددی موفق می‌شود از طریق گیم‌پلی این حس‌ها را به ما نیز منتقل کند) و وام گرفتن از بانک و زندگی دوگانه جان/جیم واقعا آن تاثیر را نخواهد داشت، همانطور که شکوه لحظات آخر زندگی آرتور، بدون طی شدن آن مسیر پیچیده و گاهی حتی بغرنج به دست نمی‌آمد. رویای آرتور تحقق پیدا می‌کند اما به حقیقی‌ترین شکل ممکن و با قبول کردن تمام سختی‌های موجود در مسیرش. مایکل هم به خاطر خیانتی که کرده باید تاوان ببینید نه به خاطر انتقام مرگ آرتور. البته حالا داستان به قسمت اول هم وصل شده است. یک تیر و چند نشان؟ ببخشید حواسم نبود بشمرم.

اما RDR2 تنها همین داستان نیست. با یک بازی تمام عیار طرفیم. شاید شما هم مثل من همواره در طول بازی گوشه چشمی به آن گوشه محو نقشه نزدیک شهر بلک واتر و حتی آن فضاهای خالی وسیع که بین جاده‌های عبور و مرور قرار دارند و تقریبا هیچ وقت ــ اگر درگیر انجام دادن مراحل بازی باشید ــ گذارتان به آن‌ها نمی‌افتد، داشته‌اید. معمولا بازی‌های ادونچر طوری طراحی می‌شوند که با انجام دادن تمامی مراحل اصلی و جانبی و جمع کردن بخش مهمی از کالکتیوها تمام نقشه بازی را سرک کشیده باشید. اما چرا جهان RDR2 اینقدر دست نخورده باقی می‌ماند؟ درون آن دشت‌های وسیع، آن تپه‌ها، کوه‌ها و جنگل‌هایی که دائما سوار بر اسب دورشان می‌زنیم چه خبر است؟ اصلا کی قرار است آن گوشه محو نزدیک بلک واتر یک ماموریت ظاهر شود؟ ماجرای جان و ابیگیل و آنکل و چارلز و سیدی هم تمام می‌شود، اما آن گوشه‌ی محو و بخش مهمی از نقشه بازی کماکان دست نخورده باقی می‌ماند. این بار دیگر بازی تمام شده. مایکل مرده، داچ به نظر در وضعیت ملنکولیک راهی داستان RDR1 شده و جان حالا باید به امور مزرعه‌اش برسد. نخستین کاری که می‌کنم این ‌است که حتی با در نظر گرفتن رقم پول موجود در گوشه تصویر و آن‌همه اسلحه و تجهیزات نخریده و آپگرید نکرده در مغازه‌ها، راهی آن گوشه محو نقشه می‌شوم. نه‌خیر قرار نیست این بازی لعنتی تمام شود.

رویای آرتور | یادداشتی در باب تجربه ی Red Dead Redemption 2

رویای آرتور | یادداشتی در باب تجربه ی Red Dead Redemption 2

اسب به تاخت می‌رود و جاده‌ها فراخ‌تر و پر انشعاب‌تر می‌شوند و البته همزمان مکان‌های تازه، حسی از آشنایی در خود دارند. لحظه‌ای که به آرمادیلو می‌رسم دیگر شکمان به یقیل بدل شده. اینجا RDR1 است. ما در زمان سفر کرده‌ایم. منطقا داستان بازی قبل از شماره قبلی می‌گذرد اما حس این شهر وبا زده و بیابان‌های لم‌یزرع و بی‌پایان اطرافش طوری ست که انگار زمان در آنجا به جلو رفته است. از زمان تجربه RDR1 و در کل زمان داستان RDR2 این بخش از نقشه و این شهرها و مردم ساکن آن اینجا بوده‌اند. اما چرا؟

به عقب بازگردیم. به لحظه خارج شدن از مطب دکتر. فکر نمی‌کنم کسی بعد از شنیدن آن خبر سریع سوار اسب شده باشد و محل ماموریت بعدی را روی نقشه علامت زده باشد. حتما کمی در خیابان‌های سنت دنی قدم زده‌اید. در آن لحظات، لابه‌لای طوفان اتفاقاتی که از سر گذرانده‌ایم و اتفاقاتی که فکر می‌کردیم پیش رو داریم، حتما با طعم غریبی از تنهایی مواجه شده‌اید. آرتور و به مثابه آن، ما، در آن لحظه بسیار تنها هستیم. یک تنهایی پر هیاهو. اینجا ست که وسعت نقشه و انبوه مکان‌ها و داستانک‌های کشف نشده طعم غریب تنهایی را درون ما پررنگ‌تر می‌کنند. جستجو در بیابان‌های بی‌آب و علف و کوهستان‌های صعب العبور و جنگل‌های انبوه و هر لحظه مواجه شدن با اتفاقی غریب، همزمان، هم آن حس تنهایی را امتداد می‌بخشند و هم‌ انگیزه‌ و هیجان کافی برای ادامه دادن و جستجو کردن بیشتر را. فقط کافی ست از خودتان بپرسید کدام بازی بوده که اینقدر درون تکه‌های یادداشت‌ها و بریده‌های روزنامه‌هایش به دنبال سرنخی از وقایع جهان وسیعش سرک کشیده باشید؟

رویای آرتور | یادداشتی در باب تجربه ی Red Dead Redemption 2

رویای آرتور | یادداشتی در باب تجربه ی Red Dead Redemption 2

بله می‌شود در مورد جزئیات فنی این بازی مدت‌ها حرف زد. همانطور که تا به امروز هم کم ستایشش نکرده‌اند. اما اهمیت RDR2 ابتدا در تحقق بخشیدن به رویای آرتور است و در ادامه احترام گذاشتن به گیمر. در اغلب بازی‌های ادونچر شما یا باید لا‌به‌لای مراحل داستانی وقتی هم برای سرک کشیدن‌ها باز کنید و یا اینکه بعد از تمام شدن داستان بیهوده در جستجوی تعدادی شئ برای باز کردن فلان اچیومنت یا تروفی وقت تلف کنید. اما سازندگان RDR2 حتی جمع کردن کالکتیوها را هم با داستانی همراه کرده و چالشی درون آن قرار داده‌اند. در این جهان به حس ماجراجویی شما نه با وسعت جغرافیا و تنوع محیط‌ها، نه با اعداد و مقیاس‌ها، بلکه با صرف وسواسی ستایش برانگیز در طراحی داستانک‌های به یادماندنی احترام گذاشته شده است. شاید بارها از زنده بودن جهان بازی‌ها گفته و شنیده باشیم. اما جهان بازی RDR2 مفهوم تازه‌ای از زنده بودن، چیزی فراتر از پراکندگی چند حیوان وحشی و تکان خوردن شاخ و برگ درختان خلق کرده است. اینجا دیگر یک لکه روی نقشه، یک جسد رها شده، یا یک گاری شکسته هم احتمالا آبستن ماجرا و داستانی تازه است. برای همین هم با دیدن هر چیز غیرعادی در افق دید یا از درون دوربین با اشتیاق به سمتش راهی می‌شویم و یک خط یادداشتی که درون دفترچه یادداشت می‌شود یا نامه‌ها و پاره‌ی روزنامه‌ای که پیدا شده است را با هیجان باز کرده و می‌خوانیم.

به عنوان کسی که روزگار نوجوانی را با پیکسل‌ها و کله‌های مکعبی و بی‌روح شخصیت‌های بازی سپرده کرده و کسی که امروزه روز به دلیل مشغله کاری و علایق دیگر کمتر وقت برای درگیر شدن با جهان سرگرمی قدیمی را دارم، تجربه RDR2 و دیدن پیشرفت‌های نه صرفا تکنیکی، که هنری این صنعت برایم خوشحال کننده است. هر چند که چنین تجربه‌هایی کم‌یابند ولی وجود دارند. آن لحظه عذاب وجدان بعد از کتک زدن آن مرد کشاورز را تا مدت‌ها به خاطر خواهم داشت و در کنارش دائم این سوال را برای خودم تکرار خواهم کرد که یعنی اگر آن مرد را نمی‌زدم، احتمال داشت آرتور سل نگیرد؟

دیدگاه
۸ دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:27: 
:D 
:40: 
:44: 
:-) 
:10: 
:41: 
:60: 
;) 
:59: 
:( 
:16: 
:162: 
:13: 
:\ 
:22: 
:42: 
:11: 
:111: 
:17: 
:20: 
:wow: 
:| 
:49: 
:54: 
:56: 
:45: 
:47: 
:46: 
:43: 
:57: 
:like: 
:dislike: 
:metal: 
:51: 
:52: 
:55: 
:58: 
:48: 
:spoiler: 
:53: 
:steam: 
:xbox: 
:PS: 
:n: 
:50: 
:discord: 
 

8 Replies to “یادداشتی بر بازی Red Dead Redemption 2 | رویای آرتور”

  1. بسی زیبا و عالی بود. خسته نباشید :57: :'(

    ۸ ۰
  2. AmirS.T.A.R گفت:

    واقعا زیبا بود…اشکم در اومد…بهترین و فوقلاده ترین نقدی بود که تا الان درباره RDR2این بازی بی نقص دیده بودم❤️

    ۵ ۰
  3. erfan zoro گفت:

    متن بسیار زیبایی بود و من هم با شما هم نظر هستم .
    جدا از تصمیم نهایی آرتور و محقق شدن خواسته ش با زندگی بخشیدن به بقیه( که در واقع redemption داستان همینجابود) .کشمکشهای
    ارتور با خودش و اینکه آدم خوبی هست یا صرفا یک یاغی و راهزنی بیش نیست و تاثیر این نوع زندگی تو فرصت هایی که داشته تو زندگی
    (یه جا تو مکالمش با rains fall از فرزندش و دختری که بخاطر ارتور کشته شدن صحبت میکنه) از آرتور یه شخصیت بی نهایت کاریزماتیک ساخته . به علاوه سرنوشت جان و اتفاقاتی که برای خودش و خانوادش میفته و redemption نهایی و با شکوهش از سری رددد یک تجربه تکرار نشدنی میسازه

    ۳ ۰
  4. Yasin گفت:

    (اگر آن مرد را نمی زدم احتمال داشت آرتو سل نگیره)
    بله آقای علی پناه ، احتمال داشت سل نگیره یا اینکه قطعا سل نمی گرفت، اما سرنوشت آرتور به هر حال مرگ بود ، فراموش نکنیم سل ارتور رو نکشت مایکا کشت،سل فقط درد مرگ ارتور رو بیشتر کرد اما نقشی در کشته شدنش نداشت شایدم راکستار اینطوری خواسته تا بازی بی مزه نباشه که یک کابوی،یک شخصیت اصلی با سل بمیره،ارتور متوجه کار های مایکا شد در عین حال باعث نجات ابیگل با جان شد و مرد،این فداکاریه و این بازی رو قشنگ کرده.به هر حال ممنون برای یادداشتتون.

    ۰ ۲
    1. صدالبته که سل در مرگ آرتور نقش داشت!آرتور اول یک مرد قوی بنیه بود اما در اخر بسیار ضعیف بود ولی برای همینم در برایر مایکا شکست خورد،وگرنه اگه مریض و ضعیف نبود قطعا حریف مایکا میشد،درست ترش اینه که هم سل و هم مایکا آرتور رو کشتن، چون در واقع سل توانایی و قدرت آرتور رو ازش گرفته بود

      ۱ ۰
    2. دوست عزیز اگر بازی رو با بالاترین میزان شرافت تموم کنید در اول لحظه مایکل آرتور رو نمی‌کشه. بعد از اینکه داچ می‌ره مایکل هم راهش رو می کشه و میره. آرتور خودش رو سینه‌خیز به کنار سنگ می‌کشونه و همراه با طلوع آفتاب آخرین نفس‌های رو می‌کشه. متن رو بر اساس همین پایان نوشتم. طبعا اگر شرافتتون پایین باشه در بازی مایکل به سر آرتور شلیک می‌کنه.

      ۱ ۰
  5. معین گفت:

    بعضیا میگن کاش ارتور سل نمی گرفت.., دقت کنین دوستان; اصلی ترین دلیل متحول شدن شخصیت ارتور سل بود , اگر سل نمی گرفت همون تباهیش رو ادامه میداد و اصلا جذابیت اصلی کارکتر ارتور با همین سل گره خورده

    ۲ ۰
  6. یادداشتی کم نظیر بود.خسته نباشی.
    پرداخت کاراکتر آرتور مورگان، یکی از بهترین اتفاقاتی بود که برای ویدئوگیم افتاده. جدا از انکه بازی RDR2 مایل‌استون‌های فنی و گرافیگی زیادی رو پشت سر گذاشته، اما شخصیت پردازی‌ها و چرخش اونها به واقع در بالاترین سطح شکل گرفته. مخصوصا اینکه هیچ پی ریزی از آرتور مورگان در بازی اول اتفاق نیفتاده بود.
    جان مارسون، آرتور مورگان، داچ ون در لین و حتی سیدی، همه و همه گاوچرون های تنهایی هستن. تو دنیای غرب وحشی که آروم آروم با پیشرفت صنعت از سمت شهر سنت دنی در حال بلعیده شدنه. دورانی که روزهای به سر اومدنش فرا رسیده.

    ۱ ۰