توسط سعید زعفرانی در ۱۵ تیر ۱۳۹۸ , ۱۴:۱۶

سقراط معتقد بود که «شهرت» رایحه‌ی رفتار قهرمانانه است. البته، در زمان سقراط مفهومی به نام قاتل سریالی معنایی نداشت.

«جو برلینگر» کارگردان فیلم «به غایت ستمگرانه، به طرزی تکان‌دهنده شیطانی و شرم‌آور»  (EWSEaV) بیشتر با فیلم‌های مستند مجموعه‌ی «بهشت گم‌شده» شناخته می‌شود. مستندی سه قسمتی و طولانی درباره‌ی سه پسر بچه که به اتهام قتل سه پسر بچه‌ی دیگر محکوم به حبس و یکی از آن‌ها به اعدام شده بودند، اما ساخت این مستند و آگاه شدن مردم نسبت به این پرونده‌ی قضایی، موجب شد تا با فشار افکار عمومی و تلاش وکلای خبره، این سه نفر رفع اتهام شوند.

برلینگر در ساخت این فیلم‌ها با «بروس سینوفسکی» همکاری می‌کرد و به همراه او بنا داشت تا از راه روایت داستان‌های سینمایی،‌ بی‌عدالتی را در دنیا کم‌تر کند. این دو به سراغ پرونده‌هایی می‌رفتند که یا مختومه و ثابت شده بود که سیستم قضایی در آن‌ها سهل‌انگاری یا بی‌کفایتی بروز داده و یا گمان می‌رفت بروز بدهد. اولین داستانی که این دو کارگردان ساختند درباره‌ی مرد مسنی به نام «دلبرت وارد» بود که به اتهام قتل درجه‌ی دوم برادرش «ویلیام» مجازات حبس ابد گرفته بود. راجر ایبرت منتقد مشهور درباره‌ی مستند «یاور برادر» (Brother’s Keeper) ساخته‌ی ۱۹۹۲ نوشته است: «یک مستند خارق‌العاده درباره‌ی آنچه بعد اتفاق افتاد، زمانی که یک شهر هم‌پیمان شدند تا آنچه مردم اجرای اشتباه عدالت می‌پنداشتند را متوقف کنند.»

برلینگر و سینوفسکی بعد از این پروژه به سراغ بهشت گم شده رفتند و شاید بالاخره به یکی از آرزوهای خود دست یافتند. این مستندها، که در طی دو دهه ساخته شده‌اند، بالاخره توانستند شک و شبهه‌هایی را در روند دادرسی به پرونده‌ی نوجوانان ممفیس غربی ایجاد کنند و آغازگر پویشی همگانی برای جلوگیری از اجرای بی‌عدالتی به نام قانون بشوند. در سال ۲۰۱۱ این سه نوجوان با ارائه‌ی دادخواست آلفورد (دادخواستی که در آن، متهم نه به دلیل گناهکار بودن –یا قبول گناهکار بودن خود- بلکه به دلیل وجود شواهد و مدارکی علیه خود در آن اعلام گناهکاری می‌کند) از زندان آزاد شدند.

سینوفسکی در سال ۲۰۱۵ و در سن ۵۸ سالگی از دنیا رفت.

فیلم EWSEaV دومین فیلم داستانی کارنامه‌ی برلینگر و اولین تجربه‌ی کارگردانی سینمایی او پس از مرگ همراه همیشگی‌اش سینوفسکی است. فیلمی است درباره‌ی یک قاتل سریالی که البته تا پایان باورمان نمی‌شود که او یک قاتل سریالی باشد. فیلمی است درباره‌ی توهم عدم اجرای عدالت و مرز باریکِ قضاوت درست و نادرست. فیلمی است درباره‌ی بار سنگین و درک ناشدنی مسئولیت قضاوت اعمال یک انسان در قبال انسان‌های دیگر، در حالی که خودش کتمان می‌کند و شواهد همه علیه او هستند.

اما دانستن این مقدمه‌ی طولانی برای مشخص شدن ماهیت این فیلم بسیار ضروری است. به همین خاطر بخش مهمی از این نوشته را به خواندن این مقدمه و آشنا شدن با کارنامه‌ی کاری جو برلینگر، کارگردان این فیلم که از طرفداران ایده‌ی تلاش هنری برای تغییر جامعه هم هست گذراندید. او امسال در کنار فیلم EWSEaV یک مستند در چهار قسمت شصت دقیقه‌ای درباره‌ی همین قاتل سریالی یعنی «تد باندی» هم ساخته و در نت‌فلیکس به نمایش درآورده است تا پروژه‌ی مشهور ساختن خودش را با تد باندی و پرونده‌ی عجیب و غریبش تکمیل کند. سینمای جو برلینگر با فیلمِ اخیرش تغییری بزرگ کرده و چهره‌ای جذاب‌تر، شاداب‌تر و بیشتر از همیشه طالب شهرت از او ارائه می‌دهد.

داستان، ساختاری تک بعدی دارد و بر یک اصل استوار است: ندانستن

در پس ایده‌ی جذاب دراماتیک فیلمِ برلینگر، یک ایراد سینمایی بزرگ وجود دارد: عدم تطابق خاستگاه شخصیت‌پردازی تد و سوگیری فیلم در مورد او. موضوعی که به جای خلق یک معما از شخصیت تد باندی، از چگونگی رویارویی او با مشکلاتش یک معمای حل شده و به ظاهر جذاب خلق می‌کند. حقیقت سینمایی در این فیلم تا حد زیادی نادیده گرفته می‌شود و از دستگیری او (برای اولین بار) به بعد، داستان بیشتر با حقه‌های سینمایی –و در راس آن‌ها تدوین- پیش می‌رود تا روایت یک‌دست و یک‌پارچه‌ی صادق و مجذوب کننده.

در نتیجه مخاطب با این حس آشفته روبرو می‌شود که نمی‌داند تد باندی را دوست داشته باشد یا او را یک قاتل جانی بپندارد. احساسی شبیه آن‌چه در بسیاری از افرادی که در آن زمان با باندی مواجه شده‌اند دیده می‌شده، از جمله زنانی که به دادگاه‌های او می‌رفتند و حتی قاضی نهایی پرونده. اما نه آن‌چه فیلم خلق می‌کند پایدار و قابل اتکا است و نه آن‌چه شخصیت باندی را در فیلم می‌سازد. داستان، ساختاری تک بعدی دارد و بر یک اصل استوار است: ندانستن.

مهم‌ترین گره داستانی فیلم EWSEaV تماس تلفنی «لیز»‌ با پلیس و قرار گرفتن اسم تد بین اسامی مظنونین است که بعد از باز شدن، دیگر هیچ اثری در مخاطب نمی‌گذارد. این تاثیر آنی البته به جذاب‌تر شدن ابعاد رابطه‌ی لیز و تد کمک می‌کند، اما از آن‌جا که ما هیچ ریشه‌ی عمیقی در این ارتباط ندیده‌ایم، این جذابیت هم به تماشاگر در درکِ مسئله‌ی لیز و عشق تد، و احساسات مبهمی که نامه‌ی محرمانه‌ای که کاراگاه پلیس به دست لیز رسانده را ۱۰ سال در کشوی میزش نگه می‌دارد، ابدا یاری نمی‌رساند. در نتیجه تنها چیزی که باقی می‌ماند سکانس پایانی فیلم و آخرین دستگیری تد است.

تد باندی وقتی برای بار آخر دستگیر می‌شود، به اتهاماتش افزوده شده و آن‌قدر در فریم اتفاقاتِ همیشگی زندگی‌اش ثابت مانده که به راحتی توسط مخاطب قاتل شناخته می‌شود. آخرین سکانسِ دستگیری تد، که با فرار او از دست افسر پلیس و بعد یک جامپ‌کات طلایی به زندان همراه می‌شود، دست فیلم‌ساز را رو می‌کند و از این صحنه به بعد است که تماشاگر می‌داند تد واقعا گناهکار است و باید از دل سوزاندن برای او و امید داشتن برای رهایی‌اش دست بردارد. اما سینمای برلینگر، عادت به القای این موضوع ندارد.

سکانس‌های دادگاه در خدمت بازی «زک افرون» و نمایش حیرت‌آور او از یک مرد دیوانه‌ی بسیار باهوش و تشنه‌ی شهرت است

زمانی که تد باندی تصمیم می‌گیرد با همکاری «کارول» رسانه‌ها را به تیم خود اضافه کند تا از طریق فشار افکار عمومی اندکی بر هیئت منصفه‌ی دادگاه چیره شود یا قاضی را تحت تاثیر بگذارد و راهی برای رها شدن از بند اسارت و در نهایت مجازات اعدام (صندلی الکتریکی) پیدا کند، فیلم‌ساز تغییری ناگهانی و هوشمندانه در ماهیت فیلم خود ایجاد می‌کند و آن را به یک بیانیه علیه ساخته‌های قبلی خود مخصوصا سه‌گانه مستند بهشت گم‌شده تبدیل می‌کند.

روایت داستان ساده و ساده‌تر می‌شود و دیگر خبری از تدوینِ سرسام‌آور ابتدایی فیلم نیست. شخصیت‌ها تثبیت‌شده و در چارچوب معین خود هستند. فیلم در صحنه‌های دادگاه جریان می‌یابد و آن‌چنان به خط راست روند دادرسی تد باندی می‌چسبد که بیشتر از همیشه به یک مستند شبیه می‌شود. جای‌گذاری دوربین در صحنه‌های دادگاه به فیلم‌های سینمایی درام دادگاهی شبیه شده، اما میزانسن بسیار متفاوتی در جریان است. تد می‌خواهد دنیا را متقاعد کند که بی‌گناه است، و برای این کار، به فریب دادن آدم‌ها روی می‌آورد. آن‌چه از طریق دوربین روایت می‌شود، سیمای مردی است امیدوار در اجرای طرح و برنامه‌اش برای رهایی. آن‌چه در عمل اتفاق می‌افتد (و در واقعیت اتفاق افتاده) بر آب شدن همه‌ی این نقشه‌ها است.

تد باندی خیلی سریع خود را به یک ستاره‌ی درخشان در دادگاه کلورادو تبدیل می‌کند. در دفاع از خودش با مفاهیم قانونی و اخلاقی بازی می‌کند، آن‌ها را به سخره می‌گیرد، شخصیت افراد را خرد می‌کند و تلاش می‌کند تا قاضی را بفریبد، و در تمام این کارها موفق است. اما موفق نمی‌شود رای دادگاه را به نفع خود تغییر دهد، بلکه در نهایت شاید بسیاری از افراد حاضر در آن دادگاه و بسیاری از افرادی که از تلویزیون تماشاگر روند این دادرسی بوده‌اند را شیفته‌ی خود می‌کند. شهرت، با خلاقیتی عجیب و مثال زدنی به دست می‌آید. خلاقیتی به غایت ستمگرانه، به طرزی تکان‌دهنده شیطانی و شرم‌آور.

سکانس‌های دادگاه در خدمت بازی «زک افرون» و نمایش حیرت‌آور او از یک مرد دیوانه‌ی بسیار باهوش و تشنه‌ی شهرت است. در بهترین لحظاتِ نقش‌آفرینی افرون، احساسات را می‌شود به راحتی از چهره و حتی از حالت چشمان او خواند و این زیرکی در اجرای چنین نقشی جای تحسین بسیار دارد. آن‌چنان که در مقابل او نقش‌آفرینی بازیگران دیگر نیز جذاب جلوه می‌کند. «لیلی کالینز» (لیز) اما برعکس «کایا اسکودلاریو» (کارول) زمانی که در کنار افرون حضور ندارد بهتر بازی می‌کند. این زن توانسته به خوبی هراس و وحشت را به تصویر بکشد، از بدن و بیان خود در راستای خلق وضعیت اسف‌بار روزهای زندان تد به خوبی استفاده کرده است و تصویری آن‌چنان باورپذیر و صادقانه از یک مادرِ تنهای خانه‌نشین و الکلی که با باور داشتن به بیگناهی معشوقه‌ی متفاوتش زندگی خود را به سوی تباهی می‌برد، خلق کرده که اولا عدم حضور دخترش در بسیاری از این صحنه‌ها به چشم نمی‌آید و ثانیا تناقضِ مد نظر کارگردان بین این تصویر و تصویرِ الیزابت در سکانس پایانی فیلم ملموس و باورپذیر می‌شود.

فیلم‌ساز اصرار دارد که مرز ارتکاب یک عمل مجرمانه و عدم آن باریک است. اما به جای ارائه‌ی این گزارش، سعی در تشویش افکار مخاطب خود دارد و در حالی که می‌تواند به سادگی بگوید یک انسان ممکن است در اثر خطا جان انسان دیگر را بگیرد، با اصرار خاصی می‌گوید: «یک سیستم می‌تواند در اثر خطا جان انسانی جز گناهکار واقعی را بگیرد». و البته در پایان حرف خود را نقض می‌کند. اما چرا؟ آیا این واقعا حرفی است که الیزابت کندال در کتاب خود (منبع اقتباس این فیلم) زده است؟ پاسخ می‌تواند مثبت یا منفی باشد، اما فیلم مشخص می‌کند که به چیزهایی بیشتر از پرونده‌ی تد باندی و روند دادرسی آن علاقه دارد.

از جمله علایق فیلم‌ساز مسئله‌ی عشق است. در فیلم، عشق یک امرِ فرازمینی تصویر می‌شود که به واسطه‌ی یک قدرت ماورایی و ناشناخته به وجود می‌آید. هم رابطه‌ی لیز و تد و هم رابطه‌ی کارول با او و هم علاقه‌ی زنان دیگر در فیلم به تد یک نوع چالش‌برانگیز از عشق است که قابل درک نیست و در سینمای برلینگر هم نمی‌گنجد. شاید پرداختن به جنبه‌ی عاطفی شخصیت تد تنها برای نزدیک‌ کردن او به شمایل یک انسان برای قابل درک‌کردنش بوده، اما قهری است که نتیجه نداده باشد. چون اساسا در چند پلان مشخص، قدرت کاریزماتیک تد در رام کردن انسان‌ها و حیوان‌ها و متقاعد کردن آن‌ها به فرو رفتن در باتلاق علاقه‌ی ناشناخته و مرموز و در نهایت تبعیت از او نشان داده می‌شود. قدرتی که باز هم خاستگاه مشخصی ندارد و در عوض تد را به یک موجود غیرزمینی و شاید یک خون آشام تبدیل می‌کند. راهی که برلینگر برای تفهیم عشق در فیلمش رفته اندکی اشتباه دارد.

دیگر تلاش فیلم‌ساز که از اهمیت به غایت بیشتری هم برخوردار است، چیزی شبیه توبه است. کافی است بدانیم که سه مظنون پرونده‌ی بهشت گم‌شده که پس از به نمایش درآمدن سه‌گانه‌ی مستند برلینگر و سینوفسکی آزاد شدند، بارها به جرم خود اعتراف کردند. یکی از این سه نفر تنها پس از دو ساعت بازجویی همه‌ی داستانی که اتفاق افتاده را برای پلیس شرح می‌دهد. او حتی اعتراف می‌کند که در زمان ارتکاب قتل –آن هم به قصد مکیدن خونِ مقتولین برای به جا آوردن مناسکی شیطانی- مست بوده و بعد حتی اعتراف می‌کند که بطری مشروب خود را هنگام فرار از صحنه‌ی جرم دور انداخته است. بطری شکسته را پلیس همان جایی که باید پیدا می‌کند و جالب است بدانید که هیچ‌کدام از این شواهد در هیچ کدام از قسمت‌های این سه‌گانه‌ی مستند به تصویر کشیده نمی‌شوند! برلینگر و همکارش با ابزاری که در اختیار دارند حتی سیستم قضایی را هم فریب می‌دهند.

در بخشی از فیلم EWSEaV تد به کارول می‌گوید باید از رسانه‌ها به نفع خود استفاده کند. داستانِ «پاپیون» بارها در فیلم مطرح می‌شود و توهم تلاش تد برای فرار از بی‌عدالتی تقریبا تا یک چهارم پایانی فیلم همراه مخاطب است. این‌که او دارد بی‌گناه محکوم می‌شود، حسی است که برلینگر به خوبی می‌تواند در تماشاگر ایجاد کند.

اما در یک آن، درست زمانی که دیگر هیچ باوری وجود ندارد و پس از طی شدن صحنه‌های شبیه‌ُسازی شده‌ی دادگاه، بیانیه‌ای که قاضی می‌خواند و حرف‌های دلفریبی که خطاب به تد می‌زند، آخرین حرف‌های مادرش و آخرین تصویر از کارولی که حامله است، پرده‌ها به آرامی کنار می‌روند و همه چیز برملا می‌شود. تد در پایان از چهره‌ی واقعی خود برای لیز رونمایی می‌کند و در کنار کارگردان به دار آویخته می‌شود.

سقراط معتقد بود که «شهرت» رایحه‌ی رفتار قهرمانانه است. جهان سینمایی می‌تواند رفتار قهرمانانه را آن‌گونه تحریف کند که کاملا شیطانی و نفرت‌انگیز به نظر برسد. و البته… برعکس.

نکات مثبت

بازی زک افرون، فضاسازی خوب، تدوین جادویی و جان مالکویچ

نکات منفی

تلاش برای پوشاندن نقاط ضعف روایت سینمایی با حقه‌های متفاوت، زیاده‌روی در تدوین و…

5.5
نسبتا خوب
دیدگاه
۰ دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید