توسط علی ارکانی در ۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ , ۲۱:۰۰

فصل هشتم بازی تاج و تخت بالاخره در دومین قسمت خود توانست رخت شاهانه‌ی خود را برتن کرده و یک بار دیگر در قد و قامت آن سریال محبوب با بیننده‌های میلیونی ظاهر شود که همه‌ی ما بیش از یک سال برای تماشای آن انتظار کشیدیم! قسمت دوم از فصل هشتم Game Of Thrones در واقع همان شروع طوفانی بود که باید هفته‌ی گذشته شاهد آن می‌بودیم، هرچند که این قسمت هم تنها به شخصیت پردازی و رد و بدل کردن گفتگوها میان قهرمانان داستان می‌پردازد، اما برخلاف قسمت اول از عمق قابل توجهی برخوردار است. اگر می‌خواهید دلیل این تفاوت را بدانید، با نقد قسمت دوم از فصل هشتم سریال Game Of Thrones در دنیای بازی همراه ما شوید.

از بود تا هست

یکی از مهم‌ترین نکات در یک داستان جذاب، روند توسعه و رشد شخصیت‌های آن است. اگر «مایکل کورلئونه» از یک جوان ساده که مخالف سرسخت فعالیت در امور مافیایی خانواده‌ی خود بود، به بی‌رحم‌ترین «پدرخوانده» تبدیل نمی‌شد، مطمئنا سه‌گانه‌ی «پدرخوانده» هم دیگر آن اثر به یاد ماندنی نبود که امروز همه‌ی ما می‌شناسیم. اگر «آقای اندرسن»، یک کارمند ساده با کشف نیروی درون خود به «نئو»، قهرمان مردم آزاد تبدیل نمی‌شد، «ماتریکس» هرگز اثری ماندگار در تاریخ سینما لقب نمی‌گرفت. خوشبختانه بازی تاج و تخت هم در مسیر پرورش و توسعه شخصیت‌های خود به شکلی باورنکردنی موفق بوده است. تنها کافیست یکی دو قسمت از فصل اول سریال را تماشا کرده تا به عمق این تغییر پی‌ببرید. به غیر از «سرسی» که همواره به دنبال قدرت بوده و تنها در این زمینه حریص‌تر شده است، تمامی شخصیت‌های سریال تغییراتی شدید و حتی ۱۸۰ درجه‌ای را شاهد بوده‌اند. ورود «جیمی لنیستر» به وینترفل و رو‌به‌رو شدن او با شورای استارک-تارگرین، نمونه‌ی کاملی از این تغییر است. تمامی افرادی که در قاب این سکانس قرار گرفته‌اند، دیگر آن آدمی نیستند که این راه پر پیچ و خم را آغاز کرده بود.

 جیمی که برای نجات عشق خود حتی از به قتل رساندن کودکان هم ابایی نداشت، حالا برای متحد شدن با دشمنان معشوق خود، نه تنها به امنیت دیوارهای پایتخت پشت کرده و به تنهایی هزاران کیلومتر را پیموده، بلکه در انتهای این راه تن به مواخذه شدن به خاطر اشتباهات گذشته‌ی خود نیز می‌دهد. هرچند که او همان‌طور که ادعا می‌کند، باز هم حاضر به تکرار اعمال گذشته‌ی خود برای دفاع از نام خاندان لنیستر است، اما تجربه‌های اخیر او باعث شده تا بداند بقای بشریت مهم‌تر از نام و پرچم یک خانواده است.

برن استارک، کودک معصومی که کاشف راز کثیف خاندان لنیستر بود، حالا دیگر حتی برن استارک هم نیست و به یک «پیشگوی سبز» (Greenseer) تبدیل شده که هدف اصلی «پادشاه شب» و آگاه به تمام اسرار تاریخ وستروس است. برن حالا یک دانای کل است و بهتر از هرکسی می‌تواند عظمت نبرد میان سپاه انسان‌ها و مردگان سفید را درک کند. او از دست جیمی ناراحت نیست، به قول خودش «از هیچکسی ناراحت نیست». زیرا به خوبی می‌داند زندگی برن استارک هم مانند سایر انسان‌ها مانند قطره‌ای در دریای جهان است. نجات یک قطره و گریستن برای سرنوشت تلخ آن چه اهمیتی دارد اگر بدانیم حادثه‌ای در راه است که تمام دریا را به کویری سوزان تبدیل خواهد کرد؟ اگر پادشاه شب پیروز شود، هیچ انسانی در وستروس باقی نخواهد ماند و وقتی انسانی نباشد، خوب و بد، خیر و شر، عدل و ظلم و تمام ارزش‌هایی که این موجود دوپا در تاریخ و فرهنگ خود تعریف کرده هم پوچ و بی‌معنی خواهد بود.

 «سانسا استارک» دیگر یک دختر نوجوان خجالتی نیست. او با زندگی در کنار دو تن از منفورترین و پست‌ترین افراد وستروس، حالا مانند فولاد آبدیده برای رو‌به‌رو شدن با هر نوع تلخی و سیاهی آماده است و به راستی قدم در جای پای مادرش گذاشته و حتی به زنی قدرتمندتر و داناتر از او تبدیل شده. او دشمنی‌های گذشته را می‌بخشد تا اتحادی در برابر ارتش مردگان ایجاد کند، برخلاف «دنریس تارگریان» به سخنان افراد معتمد خود احترام گذاشته و آن را می‌پذیرد و در عین حال، در انتخاب دوستان و همراهان خود دقت می‌ورزد. سانسا فاصله‌ی خود با دنریس را حفظ می‌کند و دلیل این امر هم چیزی فراتر از اختلافات سنتی خواهر شوهر با عروس است! او به خوبی می‌داند که «مادر اژدهایان» نمی‌تواند متحدی دائمی برای وینترفل باشد، زیرا به محض نشستن وی بر تخت آهنین، همه باید در برابر وی زانو بزنند و این امر برای مردم شمال که به تازگی رهایی خود از یوق سرسی و متحدانش را جشن گرفته‌اند، به هیچ وجه قابل قبول نخواهد بود.

دنریس برخلاف سایرین، مسیر تلخی را در پیش گرفته است. او که زمانی «نابودگر زنجیرها» نامیده می‌شد، حالا حتی برای تقسیم تاج و تختی که هنوز نتوانسته آن را به دست بیاورد هم دو‌ دل است. او بی‌رحم‌تر از قبل شده و نه تنها دشمنی‌های گذشته‌ را از یاد نمی‌برد، بلکه در برابر اشتباهات نزدیک‌ترین افراد خود هم به سختی واکنش نشان می‌دهد. او حالا می‌داند که تنها وارث خاندان تارگرین نیست و باید با مردی که طبق ادعای خود «عاشق او است» وارد گردونه‌ی رقابت شود. همانطور که در نقد و بررسی فصل چهارم مکررا اشاره شد، دنریس تارگرین کم‌کم در ابتدای راهی قرار گرفته که سرسی اکنون در میانه‌ی آن است: راهی که در آن رسیدن به قدرت به هرقیمتی ارزشمند است! شاید تعلل دنریس در اتخاذ تصمیمات انتقام‌جویانه و قدرت‌طلبانه به دلیل عشق وی به جان تا حدودی مانع از سقوط این ملکه‌ی عادل به گرداب تاریکی شده باشد، اما با آشکار شدن راز جان اسنو، این عشق هم ممکن است در گردونه‌ی رقابت برای نشستن بر تخت آهنین قربانی شود.

«جان اسنو» حالا «ایگون تارگرین» نام دارد و بجای فرزند نامشروع والی شمال به وارث برحق پادشاه دیوانه و تخت آهنین تبدیل شده است. او از یک سو در حال تلاش برای هضم حقیقتی است که تمام زندگی وی را دگرگون کرده و از سوی دیگر باید اتحاد خود با مادر اژدهایان را حتی شده برای نجات بشریت حفظ کند. شاید بتوان گفت که زندگی جان بیش از سایرین دستخوش تغییرات بوده و او از یک حرام‌زاده به مقام «پادشاه شمال» و «وارث اژدها» نائل شده، اما وی در عین حال کمترین میزان تغییر در شخصیت و اخلاق را نسبت به دیگران شاهد بوده است. او هنوز هم نه به دنبال قدرت است و نه به دنبال نام و مقام، او تنها می‌خواهد از عزیزانش محافظت کند، درست مثل روزی که با دادن «سوزن» به «آریا» سعی کرد که به خواهر کوچک خود کمک کند. تضاد میان تغییرات بیرونی و آرمان‌های اخلاقی جان، او را از درون تحت فشاری متلاشی کننده قرار داده است.

گرد هم آمدن این شخصیت‌ها و رو به رو شدن آنها با ماحصل انتخاب‌ها و اعمال گذشته خود، آن هم در حالی که تغییرات درونی از آنها انسان‌هایی تازه ساخته است، یکی از جذابیت‌های قسمت دوم از فصل هشتم سریال بازی تاج و تخت است. این امر در کنار پیوندهای احساسی که در این قسمت بین شخصیت‌ها شکل گرفته و گاها تحکیم شده است، یک بار دیگر حس و حال سریالی دوست داشتنی را در دل مخاطب زنده می‌کند.

شام آخر

بازی تاج و تخت بیش از هرچیزی به «قهرمان‌کشی» معروف است. کشتن قهرمانان داستان در طول این هفت فصل یکی از جذابیت‌های انکار‌ناپذیر این مجموعه بوده و حالا در آخرین فصل با نقطه‌ی مقابل این عمل رو‌به‌رو هستیم: «قهرمان‌سازی»! در قسمت دوم از این فصل قهرمانان تازه‌ای متولد می‌شوند، افرادی که تا پیش از این تنها شخصیت‌هایی فرعی تلقی شده و در عین تاثیر بسزای خود در پیش‌برد داستان، کمتر در جهان‌روایی این مجموعه مورد احترام قرار می‌گرفتند.

جمع شدن برادران لنیستر و دوستانشان به دور آتش را می‌توان «دورهمی قهرمانان» نامید، جمعی که در آن قهرمانان کمتر دیده شده‌ی وستروس گرد هم آمده‌اند تا شاید آخرین شب عمر خود را به صبح برسانند. در این سکانس هم جیمی لنیستر در مرکز توجه قرار دارد و صحنه را با تورموند «غول کش» و بانو «بریِن از تارث» تقسیم می‌کند. سه قهرمان از سه نقطه‌ی وستروس که شاید هرگز در خواب هم نمی‌دیدند اخرین شب زندگی خود را در کنار یکدیگر سپری کنند.

تورموند، یک وحشی که تمام عمر خود برای شکستن دیوار یخی و تسخیر وینترفل تلاش کرده، حالا به جمع مدافعان این شهر پیوسته! او تا آخرین نفس سعی دارد در عین احترام گذاشتن به بانو بریان، دل او را به دست آورده و این شیرزن را عروس خود کند. او از گذشته‌ و افتخارات خود تعریف می‌کند تا شاید بتواند بیش از پیش نظر این زن جنگجو را به خود جلب کند. تلاش او برای حفظ احترام بریِن آن هم با در نظر گرفتن اینکه او از جامعه‌ای می‌آید که نام وحشی را یدک می‌کشد نشان دهنده‌ی اوج عشق او به این شخصیت است. نشان دادن احساسات یک مرد قوی هیکل و قدرتمند از پس ظاهر خشن و تندخوی او خود کاری سخت و دشوار است که این سکانس به خوبی از پس آن برآمده است.

در کنار او بانو بریِن نشسته است، زنی که وقتی صحبت از افتخارات در نبرد می‌شود، با تلخی اعتراف می‌کند که به دلیل سنت‌ها هرگز فرصت شوالیه بودن و به دست آوردن این لقب را نداشته است. هرچند که وی در ادامه برای حفظ غرور خود نسبت به داشتن چنین لقبی اظهار بی‌میلی می‌کند، اما جمع قهرمانان ما به خوبی می‌دانند برای بانویی جنگجو آن هم در دنیایی که مردان بر آن حکمرانی می‌کنند، داشتن چنین افتخاری همچون رویایی دست نیافتنی است. در این سکانس هم جیمی لنیستر یکبار دیگر به بریِن کمک کرده و او را به آرزوی خود می‌رساند. اشک شوق در چشمان این زن جنگجو هنگامی که به مقام یک شوالیه نائل می‌شود و تشویق اطرافیان، فضایی به یاد ماندنی و احساسی را فراهم می‌کند تا در کنار تولد یک قهرمان تازه، موج احساسات بیننده هم با این جمع دوستانه همراه شود. هرچند رسیدن به مقام شوالیه در شبی که شاید هرگز به صبح نرسد، چندان دستاورد بزرگی نخواهد بود، اما همراه شدن مجموعه‌ای از افراد با گذشته‌ای متفاوت و کوهی از دشمنی‌ها، در کنار یکدیگر و برای هدفی مشترک نویدبخش صلحی خواهد بود که نه تنها قهرمانان جهان وستروس، بلکه همه‌ی ما در جهان واقعی به دنبال آن هستیم. اگر جیمی لنیستر می‌تواند مدافع وینترفل باشد، پس می‌توان هنوز به طلوع خورشید صلح امیدوار بود و همین امر اهمیت این قسمت از بازی تاج و تخت را بیشتر می‌کند.

در پایان این قسمت، شاهد حضور ارتش مردگان پای دیوارهای وینترفل بودیم و حالا می‌توان مطمئن بود که قسمت سوم این فصل، طبق ادعای سازندگان آن، بزرگ‌ترین نبرد مجموعه‌ی بازی تاج و تخت را در دل خود جای داده است! قسمت دوم از فصل هشتم پایان بخش شخصیت‌پردازی و فضاسازی لازم برای رو‌به‌رو شدن با نبرد نهایی بود که علی رغم ضعف‌های قسمت اول، به خوبی و آنطور که باید و شاید از پس انجام وظیفه‌ی داستانی-هنری خود برآمده است.

دیدگاه
۳ دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

3 Replies to “نقد سریال Game of Thrones؛ قسمت دوم، فصل هشتم”

  1. مهدی صبح گفت:

    نقد بسیار جذابی بود.
    به نظرم قسمت بسیار جذاب و جالبی بود. با این‌که آروم بود من واقعا لذت بردم. نقطه‌های عطف و صحنه‌های احساسی خودش رو داشت. مخصوصا ملاقات تیون و سانسا واسم خیلی جذاب بود. تنها نقطه‌ای که بهم نچسیبد زمانی بود که جان حقیقت رو به دنی گفت و عکس العمل‌اش شاید مورد انتظار من نبود اما واقعی بود طبق شخصیت دنی

    ۹ ۲
    1. آره، منم از دنریس انتظار واکنش شدیدتری داشتم واقعاً. کلاً تو این فصل، خروجی تقابل دوباره‌ی شخصیت‌ها و واکنش‌ها به‌نظرم خیلی ناامیدکننده بودن. آریا با سگ شکاری، آریا با گندری، جیمی با برن، جان با برن و سانسا با تیریون!

      ۷ ۳
  2. aliya گفت:

    کاملا به درستی اشاره کردی که قسمت دوم باید جای قسمت اول رو میگرفت, قسمت اول چیزی جز هدر دادن یکی از معدود اپیزودهای این فصل نبود

    ۲ ۰