19 نظر

هر دو روی سکه | کارزار یوبی‌سافت!

توسط در 2 هفته پیش
 

این نوشته قرار نیست یک بازگویی دیگر از کلیشه‌ها باشد، قرار نیست بهانه‌ای باشد برای تازه‌سازی حافظه‌های نه‌چندان قوی‌مان و  به‌هیچ وجه قرار نیست یک بازی رسانه‌ای یا در رسانه مجازی، صرفا یک کلیک‌خور باشد. نه این‌که دوست نداشته باشم هیچ‌کدام یک از این‌ها باشد؛ نه، به‌هیچ وجه! خیلی هم دوست دارم کلیشه‌ها را بازگو کنم، از پیروزی‌ها و فتوحات گذشته بگویم و حافظه‌هایمان را تازه کنم، ضربان قلب‌هایمان را بالا ببرم و این جمع معدود خوانندگان این نوشته را سرشار از شور کنم. چرا نباید دلم بخواهد یک بازی رسانه‌ای راه بیاندازم، بنشینم و از آمار بازدید این نوشته، کَل‌کَل‌ها و دعواهای گاه بچه‌گانه و گاه بالغانه لذت ببرم!؟ کدام مرد عاقلی در این دیوانه‌خانه چنین فرصت‌هایی را به غنیمت نمی‌شمرد؟

کانال‌ها و پیج‌های تلگرامی و اینستاگرامی:

جنگیدن با کورش کبیر در بازی اساسینز کرید اودیسی!

کشتن کورش بزرگ در بازی فرقه اساسین!!

پیام‌ها و دیدگاه‌ها در تلگرام و اینستاگرام:

این بازی آشغاله! کدوم ننه قمری به این نمره بالا میده! توش کورش کبیر رو میزنی میکشی!

اگه بچه ایرون باشی عمرا تو کتت بره که داریوش و خشایار تمپلار بوده باشن! اینا همشون یه مشت ******

This game is ATTack on iran!!

u lie!

هیچ مرد عاقلی از چنین فرصت‌هایی نمی‌گذرد! جایی که اگر همان تاریخ‌نویس غربی دست به‌قلم نمی‌شد و همان باستان‌شناسان غربی دست به کار نمی‌شدند، شاید هیچ‌وقت کورش کبیرش را نمی‌شناخت؛ اصلا این‌جا، سرزمین موقعیت‌هاست! آیا شما معدود خوانندگان این نوشته، مخالفید؟!

روزی روزگاری پیش از امروز، در سایت‌ها، رسانه‌ها، فروشگاه‌ها و فروم‌ها:

در صورتی که می‌خواهید بتلفیلد ۳ را خریداری کنید، تماس بگیرید.

خرید این بازی ممکن نیست (ممنوع است)، مستقیما با ایمیل زیر تماس بگیرید!

فروش محدود بازی BF3! عجله کنید!

فروش بازی میدان نبرد ۳ در بازار ایران ممنوع است! – پاسخ سازنده و ناشر: ممنوع باشد، مگر ما بازاری هم در ایران داریم؟

در این دیوانه‌خانه، کمتر کسی را می‌یابید که کاری را به سرانجام برساند؛ حال شما هر چه‌قدر که می‌خواهی تلاش کن، اراده کن، عزم جزم کن و به اجتماع دیوانه‌ها تلنگر بزن. من به‌عنوان کسی که آخرین ساخته‌ی یوبی‌سافت را بازی کرده، کاملا موافقم که آوردن نام کوروش (Kurush) یک شیطنت است و صحنه‌ی کشته شدن شاه اسپارتا «لئونیداس» (Leonidas) نیز اغراق‌آمیز به‌نمایش درآمده، اما شما (خطابم به دیوانگان است) از آن سازنده‌ی غربی چه انتظاری دارید؟ نکند حتی انتظار داشتید بعد از اکران فیلم ۳۰۰ (داستانی مصور و به‌طبع اغراق‌آمیز و فانتزی از نبرد تاریخی ترموپیل) نویسنده داستان مصور «فرانک میلر» (Frank Miller) و کارگردان فیلم «زک اسنایدر» (Zack Snyder) برای‌تان یک ماجرای فانتزی و سرشار از نمایش‌های قهرمانانه تاریخ و تمدن سرزمین‌تان بسازند و شما در خانه بنشینید، تماشا کنید، نقد کنید و شب راحت سرتان را روی بالش بگذارید!؟ از جمع دیوانگان یک سوال دارم، اصلا ۳۰۰ها را تماشا کرده‌اید؟ این چه سوالی‌ست! معذرت می‌خواهم، چنین فیلم‌های لعینی را چرا باید اصلا تماشا کرد! یک سوال دیگر دارم با چند زیرسوال (چون شاخه و زیرشاخه)، فقط این را پاسخ دهید:

اصلا تاریخ و گذشته‌ی سرزمین خود را مطالعه کرده‌اید؟

اگر کسی از شما پرسید چرا در ۳۰۰ و بازی AC Odyssey ایران باستان را می‌بینیم، می‌توانید به آن پاسخ دهید؟ یک‌وقت پاسخ‌تان این نباشد که در زمان حکومت خشایارشاه کورش کبیر را می‌کشند! نکند بگویید Kurush همان Cyrus the Great است!؟

اگر تاریخ را مطالعه کرده باشید (خطابم به تمام حاضران در این جامعه دیوانه است)، ۳۰۰ها را تماشا و ادیسه را نیز بازی کرده باشید، خیلی خوب می‌توانید گذشته سرزمین خود را از دید غربی‌ها ببینید. از بزرگی و قدرت‌اش کاسته شده؟ خیر؛ از دقت پرداخت به حقایق تاریخی و استفاده از آنان در راستای خلق یک اثر متولد غرب چه‌طور؟ به‌هیچ وجه!

حال پس از خواندن این ۶۰۰ کلمه، خود را رییس یک شرکت بزرگ بازی‌سازی در ایران، اصلا در هر جای دنیا، در نظر بگیرید که می‌خواهد از دودمان هخامنشی یک بازی بسازد و در بازار جهانی منتشر کند و از قضا دوست دارد نبرد ترموپیل را نیز در آن بازی بگنجاند. حال، آیا بیان حقیقت‌ها الزامی نیست؟ مگر نمی‌خواهید بازی‌تان فروش کند و فرهنگ و هنر ایرانی را به دنیا بشناسانید؟ پس بیان حقیقت‌ها الزامی‌ست:

  • مبارزه شجاعانه اسپارتان‌ها علیه سپاه خشایارشاه یک حقیقت است؟ بله.
  • اسپارتان‌ها با وجود نیروهای کمی که داشتند بیش از آن‌که انتظار می‌رفت ایستادگی کردند، این هم یک حقیقت است؟ بله.
  • آیا این‌که فقط ۳۰۰ نفر در نبرد ترموپیل مقابل سپاه خشایارشاه ایستادند هم یک حقیقت است؟ به‌هیچ وجه.
  • سپاه خشایارشاه درنهایت افراد لئونیداس را از پا درمی‌آورد و به راه‌اش به سمت آتن ادامه می‌دهد نیز یک حقیقت است؟ یقینا.

اکنون یک سوال دیگر دارم، آیا این حقایق در آثار ذکر شده نقض شده‌اند؟ خیر! پس این آثار چه مشکلی دارند؟ آنها را یک ایرانی نساخته! شما نمی‌توانید انتظار داشته باشید مثلا یک فیلم‌نامه‌نویس یونانی یا زاده‌ی یونان این حقیقت‌ها را بدون القای احساسات درونی خودش و جای‌گذاری زیرکانه آنان بیان کند. بله، ممکن است در لابه‌لای این نمایش عادلانه توهین نیز بکند و شیطنت‌ها نیز زیاد بکند، اما او یک فیلم‌نامه‌نویس یونانی است که اطرافیان و اجدادش سال‌ها داستان دلاوری لئونیداس را برایش تعریف کرده‌اند و پارس‌ها را ظالمانی بی‌رحم… .

حال در این بحبوحه، از ریاست آن شرکت مفروض بیرون بیایید و خود را جای یکی از کارمندان، خالقان (Creativeها)، کارگردانان و دیگر اعضای اصلی یوبی‌سافت بگذارید. آیا ساخت بازی‌های تاریخی، تاریخی که پیوندی جدانشدنی از سیاست دارد، یک کارزار نیست؟ آیا خودش یک هفت‌خوان رستم نیست؟ نمی‌خواهم استفاده از نام کوروش را توجیه کنم، مطمئنم معدود خوانندگان این نوشته تا الان متوجه بی‌داد آن شده باشند و اگر نشده باشند، این چند خط آخر می‌تواند بی‌داد این نوشته را به گوش‌شان برساند.

شاید سرتان درد آمده باشد و بگویید ما که آن‌قدر از این حرف‌ها شنیده و خوانده‌ایم که دیگر تاب خواندن‌شان را نداریم، چرا وعده‌ی دروغین به ما دادی و ما را تا این‌جا کشاندی؟ باید بگویم تا به این‌جا کشاندم‌تان تا اگر مرا نیز چون خود یک دیوانه به‌حساب می‌آورید، این چند خط آخر و چند تصویر آخر را نیز بخوانید، ببینید و بعد هر جا که خواستید بروید؛ اصلا این دیوانه‌خانه را ول کنید و بروید:

روزی با خانواده‌ام داشتیم از پیک‌نیک سیزده به‌درمان بر می‌گشتیم، در راه آتشکده‌ای متروک را دیدیم و من دوست داشتم آن را از نزدیک ببینم تا شانس دیدن‌اش و قدم گذاشتن روی سنگ‌هایش را از دست نداده‌ام. پدرم توقف کرد و مادرم با من آمد. کمی آن اطرف قدم زدیم و  دست‌هایمان را روی سنگ‌ها و سنگ‌نوشته‌ها گذاشتیم و دیگر می‌خواستیم برگردیم که من یک پسر جوان و پیرمردی را دیدم. پسرک داشت روی یکی از ستون‌ها با کلیدش خاطره می‌نوشت (سنگ را می‌خراشید و به خیال‌اش این کار جالبی است)؛ کمی قبل‌تر دیده بودم روی آن ستون پر است از خاطره و جفنگ‌هایی که شبیه خاطره نبودند. عصبانی شدم و به مادرم گفتم می‌خواهم بروم و به آنها حرفی بزنم، بلکه دست نگه دارند؛ مادرم گفت که هر چه هم بگویی فایده‌ای ندارد. من برنامه‌ای برای روبه‌رویی با آنها نداشتم، ولی وقتی نزدیک‌شان شدیم و داشتیم از کنارشان می‌گذشتیم، مادرم ناگهان به پسرک گفت که حداقل روی آثار باستانی خاطره ننویس، برو جای دیگر خاطره بنویس. پیرمرد کنار او به مادرم گفت که می‌دانی اصلا این سنگ‌ها متعلق به چه زمانی هستند!؟ آن موقع آتش را می‌پرستیدند! مادرم می‌خواست جواب او را بدهد، اما من دست‌اش را گرفتم و او را به سمت ماشین برگرداندم تا به خانه برگردیم.

مثالی دیگر: آیا افراد حاضر در این ساختمان و آتش‌نشانان(!) هم آتش‌پرست بودند که ما راه‌شان را بسته بودیم و خاطره می‌نوشتیم، پست و آپلود می‌کردیم؟

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
وندر طلب طعمه پروبال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت
امروز همه عرش زمین زیر پر ماست
بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز
می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست
گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست
بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخاست
ناگه زکمین گاه یکی سخت کمانی
تیری زقضای بد بگشاد بر او راست
بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز
وز عرش مر اورا به سوی خاک فرو کاست
برخاک بیافتاد و بغلتید چو ماهی
آنگاه پر خویش؛ گشود از چپ و از راست
گفتا عجب است این که زچوبی و زآهن
این تیزی و تندی و پریدن زکجا خاست
بر تیر نظر کرد و پر خویش بر آن دید
گفتا زکه نالیم که «از ماست که بر ماست»

اما دوست دارم در پایان این نوشته بگویم که بیایید گذشته خودمان را بخوانیم، بدون هیچ تعصبی حقیقت‌ها را ببینیم، آنها را به‌خاطر بسپاریم و حقیقت‌های تلخ را با تلاش‌های شیرین قابل هضم کنیم.

 

شما باید ورود برای ارسال نظر